سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

اریکا اشپیگل؛ تشریح حس توطن

Spiegel
اریکا اشپیگل
~ تشریح حس توطن

اشپیگل دوران تحصیل خود را در هایدلبرگ، در رشته‌های جامعه‌شناسی اقتصاد ملی، تاریخ معاصر و حقوق مدنی سپری کرد و سرانجام در 1956 دانشنامه‌ی دکتری خود را دریافت نمود. اشپیگل در پی پاسخ به این پرسش است که «یک معمار یا شهرساز برای انس گرفتن یک فرد با محیطش چه کمکی می‌تواند بکند؟»مفهوم حس توطن و سازوکار آن از مفاهیم کلیدی است که اشپیگل در مقاله ی با عنوان هویت در دنیای بی قاعده به تفصیل بدان پرداخته است. اشپیگل این نکته را یادآور می‌شود که معمولاً موضوع انس با محیط، با مفاهیمی چون «این همانی» و «هویت» توضیح داده می‌شود؛ درحالی‌که به باور او مفاهیمی چون «وطن» و «حس توطن» بهتر می‌تواند این موضوع را توضیح دهد. زیرا فرد می‌تواند با خیلی چیزها «این همانی» داشته باشد؛ با افراد دیگر، با یک اندیشه، با حرفه‌ی خود و هم‌چنین با یک فضا، یک محدوده یا یک شهر، درحالی‌که «وطن» مفهومی وابسته به فضاست و ازاین‌روست که بهتر می‌تواند بیانگر پیوند فرد با محیط زندگی‌اش باشد.

اشپیگل در آغاز به تعریف وطن پرداخته و می‌نویسد: «آن جزء از فضایی که از دید مکانی و جغرافیایی به صورت وحدت‌یافته‌ای تجربه شده و انسان به واسطه‌ی تولد، سنت و شرایط زندگی و تا جای ممکن از روی اختیار … پیوندی عاطفی با آن برقرار کرده است؛ فضایی که فراتر از قضاوتی صریح و بی‌غرضانه، رشته‌های محبت و پیوندی درونی را با فرد پدید آورده است.»

به تعریف او وطن اشاره به زمینی دارد که با انسانهای درون خود با سنت و رسوم و زبان ویژه خود معنا می یابد. اشپیگل در پیوند با مفهوم «وطن»، پرداختن به مفهوم فضایی دیگری را ضروری می‌داند که به آن «قلمرو» می‌گوییم. واژه‌ی «قلمرو» به معنای انسان‌شناختی و نه حقوقی آن، یک داده‌ی عینی نیست، بلکه فضایی است که ما، یا در واقع رفتارهای ما، آن را محدود کرده و تغییر می‌دهد.

اشپیگل موضوع وطن را از ابعادی گوناگون شرح و بسط می‌دهد :

  • بعد فضایی : وطن یک فضای مکانی – جغرافیایی است که به صورت وحدت‌یافته‌ای تجربه می‌گردد.
  • بعد فرهنگی : وطن پیوند بسیار نزدیکی با سنت‌ها، مراسم و زبان‌های معین دارد.
  • بعد زمانی : وطن فراورده‌ی سنت و تاریخ است.
  • بعد اجتماعی : وطن گردآمده‌ای است از همه‌ی کسانی که در آن هستند و به آن وابسته‌اند.
  • بعد روانی : وطن فضایی است که انسان خود را از آن می‌داند و پیوندی درونی با آن برقرار کرده است.

اشپیگل در توضیح بعد فضایی توطن می‌گوید که وطن یک حوزه‌ی فضایی شناور و گسترش‌پذیر یا تحدیدپذیر نیست، بلکه برای خود دارای اندازه و مرزی مشخص است. به باور اشپیگل یک جامعه برای آن که به فضای هستی خود مرزهای دقیق و مشخص می‌دهد، دارای یک حس تعلق درونی نسبت به آن فضا می‌شود، و عکس آن نیز درست است، یعنی حس تعلق نسبت به یک جا می‌تواند مرزهای مشخصی را برای آن فضای هستی پدید آورد. اشپیگل درباره‌ی ابعاد فرهنگی حس توطن می‌نویسد: «یک پهنه‌ی بسته، که عناصر فیزیکی آن را شکل می‌دهند، زمانی تبدیل به وطن می‌گردد که متأثر از سنت‌ها، آداب و رسوم و گویش‌های ساکنان خود باشد.» از دیگر سو به باور او سنت‌ها، آداب و رسوم و گویش‌ها نمی‌توانند یکسره تبلور خود را در فضا آشکار سازند، مگر به دست نمادها. در تعریف او نمادها نشانه‌هایی هستند که به معانی ویژه‌ای اشاره دارند و در خدمت تفهیم خاطره‌ها و تجربه‌هایی هستند که برای زندگی گروه حامل آن، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

اشپیگل برای نمادها و معناهایی که دربردارند، جنبه‌ای فرهنگی قائل بوده، نقش عناصر فرهنگی را در پدید آمدن و تفسیر نمادها، مهم‌تر از عناصر کالبدی می‌داند؛ بدین معنا که یک فضای مشخص، نه تنها می‌تواند برای گروه‌های متفاوت اجتماعی که در یک مقطع زمانی مشخص به آن فضا وابسته هستند، حس وطن را القاء نماید، بلکه در بازه‌های زمانی گوناگون – نسل‌های مختلف – نیز می‌تواند برای آدم‌های وابسته به آن فضا، وطن باشد.

اشپیگل به بعد زمانی حس توطن پرداخته و می‌نویسد: «برای آن که یک فضا آکنده از خاطره‌ها و تجربه‌ها شود، و از آن طریق تبدیل به وطن گردد، نیاز به زمان است. گروهی که جلای وطن کرده باشد و یا آن را از دست داده باشد، نیازمند زمان است تا با فضا و شرایط روزمره‌ی محیط تازه، خو گیرد.» وی سپس به بعد اجتماعی حس توطن پرداخته و پافشاری می‌کند که ابعاد فضایی، فرهنگی و حتی زمانی توطن، همواره رابطه‌ای جدایی‌ناپذیر از ابعاد اجتماعی داشته‌اند. هرچه پیوند و تعامل یک فرد با جامعه‌اش بیشتر باشد، حس تعلق و توطن وی بیشتر خواهد بود.

اشپیگل سپس به بعد روان‌شناختی حس توطن می‌پردازد. در تعریف او، بعد روانی حس توطن با اصطلاحاتی چون «حس تعلق»، «پیوند عاطفی» و «پیوند درونی» همراه است. او برای توضیح این موضوع یادآور می‌شود که حس توطن همواره در غربت و احساس غربت کردن در سرزمینی بیگانه خود را نشان می‌دهد؛ احساسی که می‌تواند تا بیماری جسمی فرد پیش‌رود. به باور اشپیگل، حس توطن و وطن‌خواهی یک امر واقعی است که نیاز به توضیح ندارد، و این به طور معمول واقعیتی است که دلایل آن به شمار افراد، متفاوت بوده و هر کس با تجربه‌ی شخصی خود می‌تواند آن را توضیح دهد.

وطن چیزی است که انسان‌ها، آن را پدید می‌آورند و در گام نخست با ساختن یک خانه و حتی با تدارک و آراستن یک محیط مسکونی امن و خودمانی پدیدار می‌شود، تا بتوان عرصه‌های دیگر را به مانند وطن به آن افزود. (اشپیگل، 1984:18-17)

اشپیگل سپس به تعریف مفهوم قلمرو و قلمروپایی پرداخته، و این دو را مفاهیمی کلیدی و مهم برای توضیح وطن و حس وطن‌دوستی برمی‌شمارد. او در توضیح مفهوم «قلمرو» یادآور می‌شود که این واژه به معنای رفتارشناختی آن، در آغاز در پژوهش‌های رفتارشناسی حیوانات مطرح شد و منظور از آن رفتارهایی بود که یک حیوان برای حفظ محیط طبیعی خود انجام می‌دهد. بر پایه‌ی چنین تعریفی، مفهوم قلمرو اشاره به فضایی دارد که یک یا چند حیوان برای زندگی اختصاص داده، دارای اندازه و مرز مشخصی است، و در برابر متجاوزان (به طور معمول از همان‌گونه‌ی حیوانی) از آن دفاع می‌شود. وسعت و ویژگی‌های یک قلمرو با کارکردی که از آن توقع می‌رود مشخص می‌گردد. قلمرو باید ایمنی و حس امنیت را پاسخ‌گو بوده و امکان پرورش فرزندان و تأمین غذای مورد نیاز را فراهم نماید. (همان : 18)

اشپیگل سپس به توضیح بعد فضایی قلمرو پرداخته و در سنجش آن با وطن یادآور می‌شود که مهم‌ترین ویژگی‌های وطن، وحدت حاکم بر فضا، اهمیت اندازه و مرزهای آن و در کنارش، شکلی است که آن وطن دارد. اشپیگل برای قلمروها سلسله‌مراتبی قائل است که در سر این سلسله‌مراتب، قلمروی شخصی جای دارد. قلمروی شخصی، هیکل انسان و حبابی در پیرامون آن را در برمی‌گیرد؛ حباب‌هایی که بسته به نزدیکی مخاطب به انسان تعیین می‌گردد. این «فضای شخصی» که فرد را مشایعت می‌کند، در برابر تجاوز بسیار حساس است. (اشپیگل، 1984 : 18)

موضوع مهم دیگری که به گفته‌ی اشپیگل در طرح آن وام‌دار رنه گونیک هستیم، این واقعیت است که نمادها می‌توانند جایگزین این وابستگی‌های اجتماعی شوند. به همین خاطر نمادها نه تنها مبین باقی‌ماندن حس توطن ساکنان در یک مکان هستند، بلکه پس از مهاجرت یا فوت بانیان آن مکان نیز، ادامه می‌یابند.

اشپیگل قلمروی خودی را در گام نخست، فضایی همگانی معرفی می‌کند که اجازه‌ی داخل شدن به آن تا اندازه‌ای محدود شده و نقش فضای نیمه همگانی را بازی می‌کند. ازاین‌رو وی تأکید می‌کند که قلمروی خودی، تنها تا اندازه‌ای با چیزی که ما آن را محیط سکونت و کار خود می‌دانیم هم‌پوشانی دارد. یک کافه یا یک رستوران نیز می‌تواند نقش یک قلمروی خودی را برای یک گروه بر عهده گیرد. یک زمین خالی، که به یک محل بازی تبدیل شده باشد، می‌تواند برای گروهی از نوجوانان تبدیل به Home away – frome home شود. (Spiegel, 1984 : 19)

به گفته‌ی اشپیگل یکی دیگر از ویژگی‌های قلمروی خودی این است که این فضا به رغم ثابت بودن موقعیت جغرافیایی آن – وابستگی به فضای کالبدی – می‌تواند از دید کاربردی، محل رفت و آمد و تعامل درون‌گروهی چندین گروه در زمان‌های مختلف باشد؛ برای نمونه فضایی که صبح‌ها جزیره‌ای امن و آرام برای گروهی از مادران و کودکان در حال بازی است، می‌تواند بعد از ظهرها محل دعوای چندین دسته از نوجوانان برای حفظ پاتوق باشد؛ یا فضایی که در دو روز از هفته نقش رسمی یک بازار را برعهده گرفته و شمار بسیاری از هنجارهای رفتاری میان مشتریان و فروشندگان بر آن حاکم است، در روزهای دیگر می‌تواند به محل تجمع و استراحتگاه بچه هنرستانی‌ها و دانشجویان تبدیل گردد. اشپيگل در سطحي بالاتر و فراتر از قلمروی خودي، مفهوم «قلمروی همگاني» را پيش مي‌كشد؛ به عنوان دنيايي كه از يك سو رفتن به آن براي همه مجاز است، و از ديگر سو شمار بسياري هنجارهاي رفتاري كه آن‌ها را زير لواي «نظم همگاني» مي‌شناسيم، بر آن‌ها حكم‌فرماست.

اشپيگل سپس به بعد فرهنگي قلمرو پرداخته و در سنجش با وطن مي‌نويسد: «قلمرو نيز مانند وطن سرشار از نمادها و بارهاي معنايي است كه با نيازها و رفتارهاي گروه‌هايي كه در آن‌جا ساكن هستند، پيوندي تنگاتنگ دارد و تنها توسط آنان درك مي‌شود» (Spiegel, 1984 : 19-20). او در توضيح بعد فرهنگي قلمرو پافشاري مي‌كند كه درباره‌ي «قلمروهاي خودي» بايد ميان آن قلمروهايي كه يك گروه پيوسته از آن بهره‌برداري مي‌كند، و از آن‌ها متأثر مي‌شود، و قلمروهايي كه از ديد زماني و مكاني با قلمروی ديگران تداخل مي‌يابد تفاوت قائل شد. او براي نمونه درباره‌ي گونه‌ي نخست، به محله‌ها و خيابان‌هايي اشاره مي‌كند كه داراي ساكنان كمابيش همگن بوده و «شبه‌فرهنگ» آن‌ها را مي‌توان در كالاهاي عرضه شده در مغازه‌ها، روزنامه‌فروشي‌ها، رستوران‌ها و سينماهاي آن محله يا خيابان به سادگي ديد. در صورتي‌كه در قلمروهاي گونه‌ي دوم با پهنه‌هاي درهم آميخته‌اي روبه‌رو هستيم كه از خدمات مناسب موجود آن، مانند كافه‌ها، ديسكوها، باشگاه‌ها و …، گروه‌هاي جداگانه‌ای استفاده مي‌كنند و به صورت هميشگي يا موقت، داراي پاتوق ويژه‌ي خود بوده و با نشانه‌ها و چيزهاي خاص، نشانه‌گذاري شده و با زبان بي‌زباني به ديگران هشدار مي‌دهند كه بودن آنان در اين صحنه خوشايند نيست.

اشپیگل درباره‌ی بعد زمانی قلمرو می‌گوید که متأسفانه تا زمان نوشتن متنش هر چند درباره‌ی جنبه‌های فضایی و فرهنگی قلمرو، پژوهش‌های فراوانی شده است؛ اما به جنبه‌ی زمانی آن بی‌مهری شده است. به بیان دیگر، گذشته از اشاراتی که درباره‌ی زمان‌مند بودن قلمرو شده است، مطالعه‌ی بعد زمان قلمرو، خواه از پژوهش بر روی حیوانات سرچشمه گرفته باشد یا با روان‌شناسی انسان، قلمرو و قلمروپایی مفاهیمی غیرتاریخی – مستقل از تاریخ و گذشت زمان – باقی مانده‌اند، و بیشتر قلمروها در پیوند با زندگی روزمره و رویدادها و رفتارهای جاری در اکنون مطرح می‌شوند. (همان : 20)

او سپس به بعد اجتماعي قلمرو پرداخته و پافشاري مي‌كند كه شكل و گستره‌ي قلمرو متأثر از گروهي است كه از آن استفاده كرده و يا آن را از آنِ خود كرده است. به گفته‌ي او حتي «فضاي شخصي» نيز بر پايه‌ي این که چه كسي يا كساني مي‌توانند وارد آن شوند، جنبه‌اي اجتماعي مي‌يابد؛ يا به بياني ديگر از يك جامعه تا جامعه‌ي ديگر متفاوت است.

«تاريخ همه‌ي جوامع چند مليتي كه داراي نژاد و اديان مختلف و ناهمگن هستند، نشان مي‌دهد كه جدايي فضايي ميان آن‌ها نه تنها براي حفظ همبستگي فرهنگي گروه‌ها صورت گرفته، بلكه براي جلوگيري از برخورد بالقوه‌ي ميان آنان نيز بوده است.»

اشپيگل سپس به بعد روانی – عاطفي قلمرو پرداخته و در سنجش با حس وطن‌دوستي توضيح مي‌دهد كه برخلاف وطن‌دوستي كه وابستگي عاطفي به فضاي موجود است و به ظاهر نيازي به توضيح بيشتر ندارد، وابستگي به يك قلمرو، نتيجه‌ی فرايندي است كه در طول تعامل فعالانه‌ي فرد با محيط كالبدي‌اش شكل مي‌گيرد؛ فضايي كه رفته رفته از آنِ خود كرده و سرانجام با آن به «اين هماني» مي‌رسد. او تأكيد مي‌كند كه اين هماني، به طور هم‌زمان به دو معنا پيشنهاد شده است؛ هم به معناي آفريدن فضايي براي اين هماني است – یعني نقشي كه يك فضا مي‌تواند در ايجاد و تقويت هويت يك شخص بازي كند – و هم به معناي موقعيتي عاطفي و مثبت است كه به هنگام حضور در فضايي كه در هم‌خواني با تصورات، نيازها و هنجارهاي رفتاري فرد است، پديد مي‌آيد. منظور از شخصي‌سازي يا از آنِ خود كردن يك پديده، داشتن اختيار در فرايند تعامل با با محيط فيزيكي است؛ به گونه‌اي كه نه تنها انطباق و هم‌سازي با محيط را امكان‌پذير گرداند، بلكه امكان تأثيرگذاري فعال بر محيط كالبدي و جريان‌هاي اجتماعي را نيز فراهم نمايد. او پافشاري مي‌كند كه شخصي‌سازي واين هماني، تنها جايي مي‌تواند شكل گيرد كه فضا، هم از ديد فيزيكي و هم اجتماعي پايا نشده و امكان تأثيرگذاري و رواداري رفتاري در آن وجود داشته باشد. به بیان ديگر فضا نه تنها داراي انعطاف‌پذيري در تغيير كاربري و رفتار باشد، بلكه شكل فضايي ساختماني آن نيز اين امكان را فراهم نمايد.

او مي‌نويسد: «تا چند سال پيش رايج بود كه براي هر ميدان و فضا، از ديد معماري و فضاي سبز چنان تصميم‌گيري مي‌شد كه هر متر مربع آن براي استفاده‌ي گروه‌هاي خاصي طراحي شود؛ براي نمونه محل بازي براي بچه‌هاي كوچك، تاب و سرسره براي بچه‌هاي پنج شش ساله، و محل بازي شطرنج براي سالمندان و بازنشستگان. اين فضاها نه تنها به خاطر كامل بودن، بلكه حتي به خاطر تك‌كاركردي بودنشان، تنها به زور يا تخيل زياد قابل استفاده براي ديگران بودند. پاياشدن اجتماعي يك فضا چيزي جز ايجاد حق براي فرد يا گروه خاص، انضباط و تحميل رفتارهاي ديكته شده را به همراه نخواهد داشت. براي همين نيز، كاربري‌هاي يك فضا نبايد براي هميشه تعيين و پايا گردد، بلكه بايد امكان تغيير كاركرد بر پايه‌ي تغيير شرايط در گذر زمان را فراهم آورند.»

اشپيگل سپس به تعريف نقش معماري و شهرسازي در آفرينش هويت پرداخته و اين پرسش را پيش مي‌كشد كه اين دو حرفه تا چه اندازه مي‌توانند در پديد آوردن حس توطن و هويت فضا نقش آفرين باشند.

او مي‌نويسد: «تاكنون به اندازه‌ي كافي درباره‌ي جبرگرايي محيطي معمار و برنامه‌ريز از يك سو، و فراموش‌كاري روان‌شناس و جامعه‌شناس درباره‌ي محيط از ديگر سو، قلم‌فرسايي شده است.»

اشپيگل براي توضيح نقش معماري و شهرسازي در آفرينش حس توطن و هويت نيز از همان ابعاد 5 گانه استفاده مي‌كند. او در توضيح بعد فضايي معماري و شهرسازي پافشاري مي‌كند كه يك فضا – معماري و شهرسازي – براي آن که بتواند امكان اين‌هماني را فراهم كند، مي‌بايد در گام نخست همانند كليتي فضايي ادراك‌پذير باشد. همچنين داراي مرز و محدوده‌اي مشخص باشد.

اشپيگل وحدت حاكم بر فضا و وضوح مرزها را تنها يكي از عناصر آسان‌كننده‌ي اين‌هماني با محيط شهري مي‌داند، كه مي‌تواند پديد آوردن يك قلمرو را فراهم كند. او همچنين به اهميت فضاهاي همگاني، به ويژه آن‌هايي كه در معرض شديد و تك‌كاركردي حركت سواره هستند، اشاره مي‌كند.

مبلمان، عناصر سبز و كف‌سازي اين فضاها، از يك سو براي نيازهاي شهروند طراحي شده‌اند، اما زماني كه با دقت بيشتري به اين فضاهاي به اصطلاح تجهيزشده مي‌نگريم، مي‌توان تغيير كاركرد برخي از اين تجهيزات به دست شهروندان و حتي مزاحمتي كه به علت پرشماري آن‌ها براي شهروند و ساكن پديدار مي‌شود را به چشم ديد.

به باور اشپيگل اگر به بيهوده بودن و ناكارايي بسياري از اين تجهيزات باور داريم، مي‌بايد پيش از هر تصميم‌گيري نهايي به يك دوره آزمايش و بررسي در گزينش و شيوه‌ي استفاده‌ي ساكنان از آن بپردازيم. او مي‌نويسد: «البته مشاركت ساكنان در تصميم‌گيري، تنها مي‌تواند بخشي از مسائل را حل كند؛ زيرا حتي فضاهايي كه با مشاركت كامل مردم ساخته شده و نيازها و توقعات مردم را براي زماني كوتاه برآورده مي‌كند، در دراز مدت پاسخ‌گوي نيازهاي تازه‌ي شهروندان نخواهد بود؛ بنابراين بهتر است كه از پايا كردن بسياري از كاركردها و كالبدها صرف‌نظر كرده و امكان تغييرپذيري آن را از دست نداد.»

به باور او، بدترين حالت هنگامي است كه يك فضا چنان كامل باشد كه رغبت انسان را در به روز كردن آن به حداقل رساند. كاركردها مي‌بايد تغييرپذير بوده و فضاها انعطاف‌پذير باشند. اين به معناي چشم‌پوشي از طراحي نيست، بلكه تصميم‌ها مي‌بايد به شكلي باشند كه يك فضا بيش از اندازه جلوي گونه‌گوني رفتار و تفسير را نگيرد. يك ديوار كوتاه مي‌تواند براي نمونه، هم نقش مرز را بازي كند، و هم نقش يك سكو براي نشستن را. رواق‌ها، هم مي‌توانند نقش چتري را در برابر باران به عهده گيرند، و هم پاتوقي براي گردآمدن آدم‌ها باشند. فضاهاي تهي از مبلمان بيهوده، هم مي‌تواند براي گذاشتن ميز و صندلي كافه‌ها بهره‌برداري شود، هم براي نقاشي روي زمين، و هم با يك غرفه‌ي موقت گل‌فروشي اشغال شود.

اشپيگل سپس به دادن معيارهايي براي سنجش ميزان انعطاف‌پذير بودن فضاهاي مختلف پرداخته و آن‌ها را در سه موضوع خلاصه مي‌كند :

1 ميزان قابليت فضا در پذيرش كاركردهاي بعدي

2 ميزان قابليت فضا در تطبيق خود با كاركردهاي در حال تغيير

3 امكان بالقوه‌ي فضا در تغيير كاركرد در صورت تغيير و تحول فعاليت‌ها

 اشپيگل در پرداختن به ابعاد فرهنگي معماري و شهرسازي بر كاركرد نمادين ساختمان‌ها و نقشي كه اين ساختمان‌ها مي‌بايد در هويت شهر به عهده گيرند، تأكيد كرده است.

وی سپس به ابعاد زماني پرداخته و اعلام مي‌دارد كه بي‌گمان سرعت بخشيدن به فرايند اين‌هماني از توان معمار و شهرساز بيرون است. اما معمار يا شهرسازي مي‌تواند فرايند و شيوه‌ي ساخت و شكل‌گيري يك فضا يا ساختمان را براي شهروندان ادراك‌پذيرتر نموده، باعث شود تا دوران ساخت آن فضا، بتواند در زندگي عادي آدم‌ها درآميزد. او همچنین به ابعاد اجتماعي موضوع پرداخته و يادآور مي‌شود كه پافشاري معماران و برنامه‌ريزان بر موضوعاتي چون «واحد همسايگي»، برآمده از تصورات خيالي ايشان از جامعه بوده است. به باور اشپيگل روشن است كه اندازه و شدت وابستگي‌هاي اجتماعي، تأثير بسياري بر حس تعلق و توطن دارد و پيوندهاي همسايگي نيز يكي از اين روابط اجتماعي است، اما به گفته‌ي او پژوهش‌ها ثابت كرده‌اند كه پيوند با دوستان و همكاران، بيش از رابطه با همسايگان و از آن كمتر، پيوند با فاميل، بر حس توطن تأثيرگذار است.

او مي‌نويسد: و از آن‌جا كه امروزه شهروند اختيار گزينش همسايگان خود را ندارد و ناگزير به زندگي با ايشان است، روابط همسايگي بر پايه‌ي «عدم تجاوز به حق ديگران» و «دوري و دوستي» شكل گرفته است و به همين خاطر همسايگان با يكديگر بر پايه‌ي اصطلاح قديمي، «مال خود را بچسب و ديگران را دزد نكن» رفتار مي‌كنند.

مدل‌هايي كه امروزه براي محيط‌هاي مسكوني طراحي شده است. كمبودي در فضاهاي تعامل اجتماعي ندارند، اما آن‌چه به شدت فراموش شده، فضاهاي ضروري براي خلوت كردن در محيط‌هاي همگاني است.

اشپيگل درباره‌ي بعد روان‌شناختي وابسته به معماري و شهرسازي به طور كلي به دو گروه نياز درباره‌ي پيوند ميان افراد و فضا اشاره مي‌كند:

نياز به آشنايي، همدمي و پايايي رفتار از يك سو و از ديگر سو، باز بودن امكان شخصي‌سازي و آزادي عمل در رفتاروي تأكيد مي‌كند كه مي‌بايد تعادلي ميان «پايايي»، «قيد و بند» و «جاودانه بودن» از يك سو و «انعطاف‌پذيري»، «در دسترس» و «متغير بودن»، از ديگر سو باشد.

اشپیگل برای تعیین «درجه‌ی ادراک بهینه»، سه شرط را در روابط زیر اعلام می‌دارد :

  1. نظم‌های باز؛ که شاخصه‌ی اصلی آن آزادی عمل در تعبیر است؛ و از این طریق، تکمیل، جمع‌بندی و ساختاربندی امکانات معنایی باقی مانده را میسر می‌سازد.
  2. نظم‌های دو پهلو؛ که دارای ابهام بوده و امکان تعابیر مختلف را پدید آورده و معنای آن تغییر‌پذیر است.
  3. نظم‌های صریح؛ که امکان تعبیر محدودی را اجازه داده، در برابر مخاطب اطمینان خاطر بوجود می‌آورد. (Spiegel , 1984 : 24)

بر پایه‌ی گفته وی: «در آغاز هر انگیزه‌ی زیباشناختی‌ای، تقارن را خواهیم داشت. برای آن که بتوانیم به چیزها، ایده، معنی و هماهنگی بدهیم، مجبوریم در آغاز متقارن طراحی کنیم. قدرت فرم‌پردازی انسان‌ها در برابر اغتشاش و تصادفی بودن یک طرح طبیعی، تنها از این راه به سریع‌ترین و قابل ملاحظه‌ترین وجه معلوم می‌شود و تا زمانی که زندگی انسان به صورت غریزی، احساسی و غیرعقلانی ادامه می‌یابد، فرم خردگرایانه نیز تنها بشارت زیباشناختی آن باقی خواهد ماند. اما هنگامی که شعور، حساب و کتاب و تعدیل بر معیارهای زیباشناختی، تحمیل و حکم‌فرما گردد. نیازهای زیبا‌شناختی به عکس خود گرایش یافته و به فرم‌های غیرعقلانی و نامتقارن تمایل خواهد یافت».

با آن که با این جمله نمی‌توان علل گرایش روزافزون امروزین به نظم‌های باز و دو پهلو را، به ویژه در معماری توضیح داد، و برای توضیح آن نیز ناکافی است؛ اما اشاره‌ی خوبی به ژرفای علت‌ها در تغییر سلیقه و تغییر عقیده‌ای است که در پیوند با آن قرار دارد. (همان : 24)

کلیدواژه : اریکا اشپیگل
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها