سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

آموس راپاپورت؛ معنا به عنوان مهم‌ترین متغیر در درک محیط

Amos Rapoport
آموس راپاپورت
~ معنا به عنوان مهم‌ترین متغیر در درک محیط

دغدغه‌ی آموس راپاپورت بیشتر بر پژوهش پیوندهای میان فرهنگ و جامعه متمرکز است و در همین زمینه نیز تدریس نموده است. راپوپورت نگاهی تازه به مفهوم شهر و شهرنشینی را مطرح می‌کند. او که فرهنگ هر شهر را نمودار نظام ارزشی حاکم بر آن می‌داند بر این باور است که فرهنگ بر شهر تأثیر گذارده و به آن شکل می‌دهد.

راپوپورت کتاب‌ها و مقاله‌های پرشماری (بیش از 200 مقاله) نوشته است. از کارهای پژوهشی او نیز از گزارش خانه‌سازی به بانک جهانی (1980) می‌توان یاد کرد. از آثار وی می‌توان به: فرم خانه‌ها و فرهنگ (1969)، ابعاد انسانی فرم شهری (1997)، معنای محیط ساخته شده (1982) (نسخه‌ی به‌روز شده 1990)، تاریخ، پیشینه و نمونه‌ها در طراحی محیطی (1990)، سی و سه مقاله در زمینه‌ی پژوهش رفتار – محیط؛ فرهنگ، معماری و طراحی (نسخه‌ی فرانسوی و اسپانیایی 2003) اشاره کرد.

راپاپورت فرهنگ را عامل مهمی در شکل دهی به سامانه های فعالیتی آدمها و در پی آن سکونتگاه ها می داند. به باور او فرهنگ یک جامعه توان آن را دارد که مردم را به گزینه های نظام مند و پایدار رهنمون شود.

مردم به یاری فرهنگ، یعنی مجموعه‌ی ارزش‌ها، باورها، جهان‌بینی و نظام‌های نهادی مشترک، به محیط خود معنی می‌دهند و فضای بی‌معنی را به مکان تبدیل می‌کنند. وی تأکید می‌کند که درک منظره‌ها، آبادی‌ها و ساختمان‌های هر فرهنگ، بایسته‌ی درک مدل پایه‌ای آن فرهنگ است که خود دربرگیرنده‌ی عناصر مهمی است. ازاین‌رو راپوپورت یادآور می‌شود که بخش مهمی از بررسی تاریخ شهر و شهرسازی باید وابسته به بررسی رفتار انسانی باشد. راپوپورت فرهنگ را عاملی مهم در شکل‌دهی به سامانه‌های فعالیتی آدم‌ها و در پی آن سکونت‌گاه‌ها می‌داند. به باور او فرهنگ یک جامعه، توان آن را دارد که مردم را به گزینه‌های نظام‌مند و پایدار رهنمون سازد.

راپوپورت این پرسش را پیش می‌کشد که اصولاً چرا انسان به محیط خود شکل می‌دهد؟ به باور او تنها با درک درست از شیوه‌ی کارکرد ذهن انسان می‌توان به این مسئله پاسخ داد. ذهن انسان به جهان نظم می‌بخشد. جهان برای خود موجودی درهم و برهم و بی‌سامان است. اما ذهن انسان به رده‌بندی پدیده‌ها پرداخته، به همه چیز نظم بخشیده و مدلی آگاهانه از جهان را در ذهن خود پدید می‌آورد. انسان می‌کوشد به این مدل ذهنی، بیانی کالبدی ببخشد. به باور راپوپورت ساخت سکونتگاه‌ها، ساختمان‌ها و مناظر نیز همگی دستاورد این تلاش ذهن انسان است. (راپوپورت، 15:1366)

بدین ترتیب بر پایه‌ی تعریف راپوپورت، محیط مصنوع را می‌توان بیان کالبدی سامانه‌های ذهنی نظم‌دهی به دست انسان‌ها دانست. اما او در این باره تأکید می‌کند که شکل انواع سامانه‌ها برپایه‌ی فرهنگ‌های گوناگون، متفاوت است. به باور راپوپورت نظم محیط، چیزی بیشتر از نظم فضایی است، اما در بررسی آبادی‌های سنتی (به خاطر نبود امکان کنترل نظم‌های دیگر) نظم فضایی در بیشتر موارد، تنها نظم قابل مشاهده است، به همین خاطر بررسی نظم کالبدی بیش از هر نظم دیگر متداول شده است (همان : 22) راپوپورت هم‌چنین محدودیت‌های نظریه‌های موجود درباره‌ی تعریف مفهوم «شهر» را نیز به چالش کشیده و آن‌ها را بیشتر برپایه‌ی شهر غربی استوار می‌داند. در ادامه، چنین نتیجه می‌گیرد که به یک سکونت‌گاه، نه بر پایه‌ی ویژگی‌های خاص بافت آن، و یا به عنوان یک هسته‌ی اولیه و یک فضای تأثیرگذار بر سامان‌دهی منطقه‌ی پیرامون خود، می‌توان واژه‌ی «شهر» اطلاق نمود.

وی در زمینه‌ی شکل‌گیری شهرها به این نتیجه می‌رسد که شهرها به ناگهان پدیدار نشده‌اند و «انقلاب شهری» به آن مفهوم متداول در ذهن کارشناسان وجود نداشته است، بلکه شهرها رفته رفته و با گسترش حوزه‌ی نفوذ خود و هم‌چنین متأثر از سامانه و سازمان سکونت‌گاه نخستین خود، در سرزمین‌های پیرامون گسترش یافته‌اند.

راپوپورت با تأکید بر تفاوت‌های فرهنگی، به سنجش فرم و ساخت شهر میان شهرهای مسلمان‌نشین، اروپایی و امریکایی می‌پردازد. او به نقل از دو اندیشمند اروپایی، سارتر و لوی اشتراوس می‌گوید: جهت حرکت در خیابان‌های امریکایی رو به سوی بی‌نهایت است. به همین خاطر نیز در شهرهای امریکایی، آن «احساس بستگی» و «محصور بودن» شهرهای اروپایی وجود ندارد. این حالت باز بودن و بی‌کرانی شهرهای امریکایی برای اروپاییان نه نتها قابل درک نیست، بلکه این «حالت ِ فرایندی و ناتمام بودن شهر امریکایی» برای اروپاییان، تا اندازه‌ای ناراحت‌کننده نیز هست. آن‌چه اروپاییان و مهاجران تازه‌وارد به امریکا احساس می‌کنند، در واقع همان حس بی‌مکانی شهرهای امریکایی است.

وی به نظام حاکم بر شهرهای مسلمان‌نشین نیز اشاره می‌کند که در آن، به جای آسان‌سازی حرکت و دسترسی، برعکس «محدودیت» مورد نظر بوده است، تا بتوان با کمک این محدودیت‌ها، رفتارها را بهتر زیر نظر داشت. چنین شهرهایی از محله‌های جداگانه‌ای که بر پایه‌ی قومیت، کیش، صنف و یا کاربری ویژه‌ای پدید می‌آمده‌اند، تشکیل شده و ساکنان محله، به محله‌ی خود علاقه و وابستگی ویژه دارند.

راپوپورت درک چنین نظم و ترتیبی را برای امریکایی‌ها ناممکن می‌خواند، اما باور دارد این ناتوانی در درک موضوع، دلیل بر نبود نظم در این شهرها نیست.

از دید راپوپورت، فرضیه‌ی دیگری درباره‌ی شهر را که نمی‌توان به همه‌ی فرهنگ‌ها تعمیم داد، نگرش به شهر به عنوان «کانون تحول» است. زیرا به گفته‌ی او گرچه در غرب شهرها کانون تحول بوده‌اند، اما به عکس در چین و ایران‌زمین، شهرها همیشه کانون پایایی و ثبات بوده‌اند. همچنین از دید راپوپورت تعمیم کلی این فرضیه که با دور شدن از کانون‌های شهری، بر ارزش و اهمیت مکانی افزوده می‌شود، نادرست است؛ زیرا تنها برای شهرهای امریکایی درست درمی‌آید؛ به گونه‌ای که در برخی از شهرهای غیر امریکایی، اصولاً رابطه وارونه شده و با دور شدن از کانون‌های شهر، از ارزش و اهمیت مکان کاسته می‌شود.

راپوپورت در کتاب دیگر خود با نام معنی محیط‌های ساخته شده (1982)، به چگونگی واکنش مردم (رفتار) در برابر محیط می‌پردازد. مردم نسبت به محیط زندگیشان بر اساس مفاهیمی که آن محیط در ذهنشان تداعی می‌کند واکنش نشان می‌دهند.

گفتنی است که منظور از «مفهوم» همه‌ی معانی و تداعی‌هایی است که خود را در یک واژه، چکیده می‌کند. به سخن دیگر، زمانی که فرد یک فضای شهری را می‌بیند، با ویژگی‌ها و یادهایی که از آن گونه فضای شهری دارد، و معناهایی که در ذهن وی تداعی می‌شود، آن فضا را شناخته و متوجه می‌شود که برای نمونه آن فضا یک میدان محلی است. فرد این ویژگی‌ها را در ذهن خود پردازش کرده و واژه‌ی میدان محلی به ذهنش رخنه می‌کند. همین که آن پدیده نام «میدان محلی» به خود گرفت، میدان محلی در ذهن وی تبدیل به یک «مفهوم» می‌شود و هرگاه او واژه‌ی میدان محلی را می‌شنود یا می‌خواند، بی‌درنگ به یاد میدان‌های محلی‌ای که تاکنون دیده، یا وصف آن را شنیده، می‌افتد. فضایی که فرم، کارکرد و معانی گوناگون نهان در پشت این مفهوم را به یاد او می‌اندازد. برای همین هم گفته می‌شود که فرد از راه مفاهیم، محیط را درمی‌یابد.

به گفته‌ی راپوپورت، اهمیت دادن و تأکید بر معنی، بدین خاطر است که جنبش معماری نوگرا تاکنون بیش از اندازه بر مؤلفه‌ی کارکرد پای فشرده و به معنی توجه نکرده است. برای فهمیدن این که محیط‌ها چگونه کار می‌کنند، ناگزیریم به جنبه‌های پنهان کارکرد نیز رجوع کنیم. او در این‌باره برای تحلیل هر فعالیت چهار لایه را بر می‌شمارد :

   1- فعالیت محض (نوع فعالیت)

   2- راه خاص انجام آن (رفتار)

   3- فعالیت‌های اضافی، وابسته و تداعی‌کننده‌ای که بخشی از سامانه‌ی فعالیت است

   4- معنی فعالیت

او هم‌چنین تأکید می‌کند که چون معانی، مانند محیط‌هایی که به آن تعلق دارند، وابسته به فرهنگی خاص هستند، ازاین‌رو خود معانی نیز که جزء متغیرهای فرهنگی‌اند، از فرهنگی به فرهنگ دیگر تفاوت دارند. امروزه طراحی در دنیای تداعی معانی، اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوارتر است؛ زیرا نمادها نه پایا هستند و نه مشترک. در نتیجه طراحان نیز ملاحظات وابسته به دنیای تداعی و معنا را حذف کرده و خود را به دنیای ادراکی محدود کرده‌اند و نتایج آن هم ناموفق بوده است. نکته‌ی مهم در این‌جاست که معنای بسیاری از محیط‌ها برای آدم‌ها، در فرایند شخصی‌سازی شکل می‌گیرد؛ فرایندی که می‌تواند تملک محیط از سوی فرد، کامل‌کردن و یا تغییر دادنش را دربرگیرد. ازاین‌رو به باور راپوپورت، معنایی که طراح برای محیطی خاص در نظر می‌گیرد، حتی اگر از سوی مردم خوانایی داشته باشد – که بعید می‌نماید – ممکن است نامناسب باشد؛ به ویژه اگر معنایی منفرد باشد.

راپوپورت توصیه می‌کند که طراحان با روش نوآورانه‌ی هیوارد، در بیرون کشیدن معانی برای ساکنان یک خانه یا فضا آشنا شده و از آن استفاده نمایند. گفتنی است که هیوارد توانسته بود میان جوانان محله‌ی منهتن نیویورک، به 9 معنی تداعی‌کننده‌ی نهان در خانه دست یابد. معانی‌ای چون «ارتباط با دیگران»، «شبکه‌های اجتماعی»، «تبیین هویت شخصی»، «مکانی برای خلوت»، «مکانی برای تداوم و پایداری»، «مکانی شخصی‌شده»، «محل رفتارهای روزمره و مبداء فعالیت‌های روزانه»، «مکان زندگی زمان کودکی»، «مکان رشد و نمو» و «سرپناهی به صورت یک ساختمان» (همان: 22)

او در فصل دوم کتاب خود با نام مطالعه معنی به دلبستگی روزافزونی که در بررسی معنی برای تخصص های مختلف، یعنی در انسان شناسی، روان شناسی و ادبیات شکل گرفته اشاره میکند و ودر جمع این گونه بررسی ها را در 3 رویکرد کلی دسته بندی میکند.

  1. رویکرد زبان شناسی
  2. رویکرد نمادشناسی
  3. رویکرد رفتارشناسی

دانش نشانه‌شناسی در بررسی نشانه‌ها، به سه جنبه‌ی گوناگون می‌پردازد؛ نخست، آن چیزی که به عنوان نشانه عمل می‌کند، کدام است و چه پیوندی با دیگر نشانه‌ها دارد (نحوی)؛ دوم آن که این نشانه به چه چیز اشاره دارد یا به بیان دیگر، چه معنایی دارد (سمانتیک)؛ و سوم آن که تأثیر آن بر بیننده، به عنوان تفسیر کننده‌ی معنای نشانه، چیست. یا به عبارتی پیوند میان آن نشانه با آفرینندگان، فرستندگان و دریافت‌کنندگان چیست (براگماتیک).

راپوپورت تحلیل نشانه شناختی (سمیوتیکی) را مورد خاصی از کاربرد مدل‌های زبان‌شناختی معرفی می‌کند که امروزه در مطالعه‌ی معنای محیط به کار می‌رود. بدین شیوه سه جنبه یا سه مؤلفه‌ی مطالعه‌ی نشانه شناختی در زبان نیز این موارد را در برمی‌گیرد :

  1. مطالعه‌ی ساختار جمله یا مطالعه‌ی پیوند میان نشانه‌های زبانی، درون یک سیستم (مانند جمله) که آن را «نحو» می‌نامیم
  2. مطالعه‌ی معنای جمله و عناصر آن (سمانتیک یا علم المعانی)
  3. پژوهش کاربرد زبان یا به عبارتی پیوند معنای جمله یا رفتار مردم و تعبیرهای آنان (پراگماتیک)

به باور راپوپورت، هنر طراحان نه فقط در پیاده کردن معانی ادراکی‌ای است که در ذهن موجود است؛ بلکه شناسایی و استفاده از «تداعی‌گرهایی» است که بتواند یک فضا را برای استفاده‌کنندگانش، معنایی درخور بخشد. راپوپورت می‌نوسید: قصد نخستین تمام ساختمان‌ها و فضاهای قدیمی و ارزشمند، تداعی معانی است، و نه این که بخواهد معانی پیچیده‌ای را که در ذهن طراح وجود دارد انتقال دهد. راپوپورت ارتباط‌های غیرکلامی را دو دسته می‌کند. نخست ارتباط به صورت همسان‌انگاری (قیاس) و استعاره و دومی به صورت مستقیم‌تری به آن‌چه که ارتباط غیرکلامی نامیده می‌شود و وابسته می‌گردد. منظور از دومی، انتقال مستقیم معنا توسط محیط می‌باشد.

در تعریف‌های راپوپورت، تنها در محیطی که رمزهای آن قابل شناسایی باشد، رفتار درخور می‌تواند رخ دهد. برای آن که طراحان بتوانند کنترل بیشتری در جلب توجه و دریافت داشته باشند، لازم است تا افراد را در محیط‌هایی که برایشان معنا دارد بررسی نمایند تا دریابند که مردم در جایگاه‌های مشخص چگونه رفتار می‌کنند. به گفته‌ی او هرچند هرسه مورد – کلام، صوت و غیرکلام – با یکدیگر کار می‌کنند و می‌توانند به توان‌مندی و ناتوان‌سازی پیام بپردازند، اما به هر روی، ارتباط غیرکلامی نیز از این قدرت برخوردار است که امکان تعبیر را مانند کلام داشته باشد (راپوپورت، 1384 : 49)

در بسیاری از موارد آهنگ صدا، اشارات غیرکلامی مانند اشارات چهره‌ای و … کمک بزرگی به دریافت و تعبیر بهتر کلام می‌کنند. از دیگر سو، رفتار کلامی و صوتی به وسیله‌ی حس شنوایی دریافت می‌شود. درحالی‌که رفتار غیرکلامی از راه دیدار دریافت می‌شود و در عین حال گیرنده‌های شنوایی، بساوایی، بویایی و دیگر حس‌ها نیز درگیر می‌شوند. به همین خاطر رفتارهای غیرکلامی را «چند مجرایی» می‌خوانند. این حقیقت به این معناست که مطالعه‌ی انواع مجراهای دیگر را نیز نباید نادیده گرفت. (همان : 50)

راپوپورت سپس به عواملی کلی که در هر سه رویکرد – زبان‌شناسی، نماد شناسی و ارتباط غیرکلامی – مشترک است، اشاره کرده و آن‌ها را به 7 موضوع بخش می‌کند :

  1. فرستنده‌ی پیام (رمز گذار)
  2. گیرنده‌ی پیام (رمزگشا)
  3. مجرای ارتباط
  4. فرمی از پیام
  5. کد یا رمز فرهنگی (فرم رمزگشایی کردن)
  6. موضوع، وضعیت اجتماعی فرستنده و گیرنده، مکان و معنی مورد نظر
  7. زمینه یا بستری که ارسال پیام در آن رخ می‌دهد. (همان : 53)

در تعاریف او تنها در محیط هایی رمز آن قابل شناسایی باشد رفتار درخور می تواند رخ دهد. برای آنکه فرد بتواند رفتاری درخور را انجام دهد، دددمحیط باید همان اندازه بتواند توجه بیننده را بسوی خود بکشد.

راپوپورت سپس به تأثیر پیوندهای اجتماعی و زمینه‌ی رفتار پرداخته و می‌نویسد: «رفتار رودرروی ما با دیگران یا آن چیزی که پیوند اجتماعی نامیده می‌شود، بیشتر برآیند داوری بر پایه‌ی شرایط فیزیکی، مانند سکونت، مبلمان، کالاهای مصرفی، عادات غذایی و پوشاک است.»

برای نمونه در روان‌شناسی اجتماعی، عنوان شده است که گرایش یاری به دیگران، شدیداً با وضع ظاهر و زمینه‌ای که وضع ظاهری آن را تعیین می‌کند وابسته است. درباره‌ی رفتار غیرکلامی نیز، زمینه مهم می‌نماید؛ زیرا هیچ یک از رفتارهای انسانی در بیرون از یک محیط اجتماعی رخ نمی‌دهد. بنابراین رفتار غیرکلامی، زبان گفتاری و فرهنگ، همگی نقش‌هایی را در پدید آوردن یک رفتار و درک آن بازی می‌کنند. او می‌گوید که حتی در زبان‌شناسی نیز اهمیت مورد توجه روزافزونی قرار گرفته و معنای هر چیز با در نظر گرفتن شرایط محیط آن بررسی می‌شود.

     گروه‌های اجتماعی گوناگون، نه تنها اصطلاحات و واژه‌های ویژه‌ی خود را دارند، بلکه از دید شمار واژه‌هایی که استفاده می‌کنند نیز با هم متفاوت‌اند، زیرا دارای شرایط ممتاز اجتماعی و کالبدی هستند و از سلیقه‌های محیطی متفاوتی برخوردارند. (همان : 78-79)

راپوپورت در توضیح سازوکار ارتباط غیرکلامی در ارتباط با معنای محیط، عناصر انتقال معنا را در ارتباط غیرکلامی به سه دسته از عناصر تقسیم می‌کند : عناصر ثابت، نیمه‌ثابت و غیر ثابت

منظور او از عناصر ثابت، عناصر نامتحرک محیط است که دگرگونی‌های آن‌ها بسیار کند است. مانند دیوار، سقف، کف و عناصر شهری چون خیابان‌ها، میدان‌ها، ساختمان‌ها و … وی این عناصر را «عناصر اصلی» نامید، زیرا از دیگر عناصر که تغییرپذیرند، و در هماهنگی با عناصر فرهنگی از اهمیت کمتری برخوردارند، مهم‌تر هستند.

یکی از بهترین نمونه‌ها برای ملموس کردن گفته‌های راپوپورت، نسبت میان عناصر تعریف‌کننده‌ی فضا، به ویژه دیوارها می‌باشد؛ زمانی که نسبت عرض به طول یک فضا از حدی کمتر شد، آن فضا مکانی دیگر را القاء می‌کند؛ برای نمونه دیگر نمی‌توان آن را اتاق نامید. این فضا به مکان‌هایی چون دالان، راهرو یا سرسرا تغییر وضعیت می‌دهد که دارای معانی و رفتارهای شایسته‌ی خود می‌باشند.

منظور از عناصر نیمه‌ثابت، عناصری هستند که به رغم آسانی و سرعت در تغییر، نقش مهمی در القای معانی مکانی که بدان وابسته‌اند بازی کرده و اهمیت آن‌ها در برقراری پیوند، بیشتر از عناصر کالبدی ثابت است. مانند : همه‌ی عناصر مبلمان (در خانه، پارک و شهر). او تأکید دارد که عناصر نیمه‌ثابت در شخصی‌کردن محیط نقش اصلی را بازی می‌کنند و می‌توانند در تعلق خاطر به فضا نقش‌آفرین گردند.

راپوپورت منظور خود را از عناصر غیرثابت، همه‌ی جنبه‌های وابسته به انسان‌های حاضر در فضا، یعنی جایگاه جسمانی آن‌ها، وضعیت کالبدی، ژست دست و بازوی آنان، حالت ظاهری و صورت و اشارات سر و دست، ارتباطات چشمی، سرعت گفتار، تأکیدها، صدا و میزان مکث در گفتگو، و بسیاری از رفتارهای غیرکلامی انسان را جزء آن می‌شمارد. تأکید راپوپورت بر عناصر غیرثابت، به شمار آوردن انسان‌ها و حرکت‌هایشان در ارزیابی و طراحی فضا است.

راپوپورت وظیفه‌ی مدل‌های غیرکلامی را حرکت از حوزه‌ی کالبدی غیر ثابت به عناصر نیمه‌ثابت و ثابت می‌داند. او بر ضرورت ارتباط و انسجام میان عناصر غیرثابت و نیمه‌ثابت تأکید داشته و نخستین و پرسودترین گام برای این منظور را آسان‌ترین و مستقیم‌ترین شیوه، یعنی مشاهده‌ی مستقیم و تحلیل مطالعات موجود معرفی می‌کند. بنابراین بر پایه‌ی تعاریف او، می‌توان گفت که اعتبار و ارزش رویکرد ارتباط غیرکلامی در حوزه‌ی عناصر غیرثابت است.

به گفته‌ی راپوپورت برای موضوع «ارتباط غیرکلامی» و توضیح آن با یاری عناصر غیرثابت، سه گونه نگاه یا شیوه‌ی توضیح می‌توان برشمرد.

برخی رفتار را مشخصه‌ای فرافرهنگی (جهانی) می‌دانند. اینان رفتار را به گونه‌ای غیراختیاری و برخاسته از ویژگی‌های زیست‌شناختی می‌دانند؛ برای نمونه این که حرکت‌های ماهیچه‌های صورت، متأثر از حالاتی احساسی چون شادی، خشم، ترس و … قانون‌مند است. گروهی دیگر برعکس، رفتار را ویژگی‌ای صرفاً فرهنگی دانسته، ازاین‌رو آن را همانند زبان برمی‌شمارد؛ و گروه سوم که هر دو جنبه را در نظر می‌گیرد؛ یعنی رفتار را ویژگی‌ای صرفاً فرهنگی نمی‌داند و از دیگر سو آن را در پیوند با وضعیت‌های احساسی (ویژگی‌های زیست‌شناختی) نیز در نظر می‌گیرد؛ ازاین‌رو آمیزه‌ای از دو رویکرد را ارائه می‌دهد.

موضوع مهم دیگری که راپوپورت گوشزد می‌کند، غیرثابت بودن بار معنایی بسیاری از اشارات در جوامع گوناگون و یا دوره‌های تاریخی است. آن‌چه در این میان مهم است، این است که باید ارزش‌ها و هنجارهای ساکنین محدوده‌ی طرح را شناسایی نموده، آن را سنجه‌ی ارزیابی و پیشنهادهای طرح نمود، و نه آن‌چه را که معمار یا شهرساز در ذهن خود می‌پروراند.

راپوپورت محیط را دربرگیرنده‌ی یک رشته روابط میان اشیاء و اشیاء، اشیاء با مردم و سرانجام مردم با مردم می‌داند. به باور او محیط صرفاً دارای بعد فضایی نیست؛ زیرا اشیاء و مردم به درجه‌های متفاوت جداگانه در و با فضا پیوند دارند.

به باور وی زمانی که محیط‌ها را طراحی می‌کنیم، در واقع به سازمان‌دهی 4 عنصر زیر می‌پردازیم :

1- فضا 2- زمان
3- ارتباط 4- معنا

او سازمان‌دهی «فضا» را مترادف با برنامه‌ریزی و طراحی در همه‌ی مقیاس‌ها دانسته و سازمان‌دهی فضا را برای هدف‌های گوناگون و برابر با قواعد متفاوت می‌داند؛ زیرا فعالیت‌ها، ارزش‌ها و مقاصد آدم‌ها و گروه‌هایی که سازمان‌دهی می‌کنند با یکدیگر متفاوت است. به همین خاطر نیز سازمان‌دهی فضا؛ تنظیم زمان‌ها، فاصله‌ها و روابط میان مردم با مردم، مردم با اشیاء و اشیاء با اشیاء است، و از آن‌جا که انسان‌ها نه تنها در فضا، بلکه در زمان نیز زندگی می‌کنند، سازمان‌دهی «زمان» می‌تواند به معنای تنظیم زمان رفتارها نیز مطرح باشد.

سرعت‌ها و ضرب‌آهنگ فعالیت‌های انسان‌ها، که عبارتست از نسبت رخدادها به واحد زمان و پراکنش فعالیت‌ها در زمان – روز و شب، سرعت‌ها، ضرب‌آهنگ‌ها – به دست گروه‌ها و افرادی که دارای امضاهای سرعتی متفاوتی هستند، تعیین می‌شود.

او هشدار می‌دهد که آدم‌ها همیشه از دید سرعت با دیگران هماهنگ نیستند، و گروه‌هایی با ضرب‌آهنگ رفتاری متفاوت ممکن است در یک فضا، هیچ‌گاه همدیگر را نبینند و با هم ارتباط برقرار نکنند.

     راپوپورت درباره‌ی سازمان‌دهی ارتباطات می‌گوید: محیط‌ها بازتاب‌دهنده‌ی ارتباطات بوده، آن‌ها را هدایت، بازرسی و یا آسان‌سازی می‌کند.

راپوپورت تأکید می‌کند که هم محیط و هم مناسبات، هر دو متغیرهای فرهنگی‌اند؛ ماهیت، تراکم، تنوع، میزان و جهت‌گیری تعاملات مردم با هم در سامانه‌های فرهنگی گوناگون، متفاوت است.

درحالی‌که «مناسبات» در تعریف او، به رابطه‌ی میان مردم وابسته است، «معنا» تعریف‌کننده‌ی رابطه‌ی میان مردم و محیط است. علائم، رنگ‌ها، شکل‌ها، مبلمان، خود مردم، گیاهان، حریم‌ها و … و بر روی هم، فضا و سامانه‌ی اشاره‌ها و علائم هستند که در قالب فرایند رمزگذاری و رمزگشایی، محیط‌ها را تعریف می‌کنند.

کلیدواژه : آموس راپاپورت
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها