سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

کالین رو؛ ریشه‌یابی کاستی‌های نظریه‌ی نوگرایی

Rowe
کالین رو
~ ریشه‌یابی کاستی‌های نظریه‌ی نوگرایی

     کالین‌رو نقش مهمی در حرکت‌هایی داشت که در زمینه‌ی نظریه‌پردازی معماری در جریان بود. شهرت او نه تنها به عنوان یک نظریه‌پرداز قدرتمند، بلکه بیشتر به این خاطر بود که توانست با اندیشه و بیان خود، ضعف مبانی نظری معماری و شهرسازی نوگرا را آشکار نماید.

معروف‌ترین کتاب وی با عنوان «کولاژ شهر» (1987) به خوبی جایگاه او را در پیوند با اندیشه‌ی نوگرایی، به ویژه در زمینه‌ی معماری و شهرسازی نشان می‌دهد. مجموعه‌ی اندیشه‌ها و نظریه‌های او که زیر لوای زمینه‌گرایی آوازه یافت، تأثیر مهمی بر جنبش معاصر «شهرگرایی نوین» داشته است. کتاب‌های او شامل: کولاژ شهر (1987)، ریاضی پنهان در یک ویلای آرمانی (1979)، تبلور معمارانه‌ی گرایش‌ها به مقاصد خوب (1994) و یادنامه‌ای با عنوان «همان‌گونه که می‌گفتم» (1995) است.

کالین‌رو در نوشته‌هایش به ویژه در کتاب کولاژ شهر، با مهارت زبانی فوق‌العاده‌ای، مفاهیم و پارادایم‌های نوگرایانه را به بازی گرفته و تناقض‌های میان آن‌ها و تضادشان با واقعیت موجود و هم‌چنین بیش از اندازه آرمانی بودن آن‌ها را نشان می‌دهد. از دید کالین رو امروزه اندیشمندان معماری معاصر در کلافی سردرگم به دام افتاده‌اند، چرا که «پایبندی» معماران از یک سو به «علم» و از دیگر سو به «انسان» هم‌چنان پاییده است.

او یکی از مهم‌ترین تناقض های معماری نوگرا را در باور همزمان به علم و آزادی میداند

     کالین‌رو باور دارد که دلیل بحران معماری و شهرسازی نوگرا، به خاطر پایبندی به انگاره‌ای منسوخ از دانش و اتخاذ موضعی لجبازانه در به رسمیت نشناختن هر چیز «با احساس» است. او اعلام می‌کند که معماری نوین در اوج خود، به رغم شکوهی واقعی، انگاره‌ای عالی و آمیزه‌ای از دو افسانه – دو قطب بیگانه با هم – بود که به ابزاری تبلیغی برای نوگرایان تبدیل شده است.

کالین‌رو همچنین به ادعای نوگرایان مبنی بر «نو بودن» و «بریدن از کهنه و گذشته» تاخته و می‌گوید که اندیشه‌ی نوگرایی هر چند در آغاز پیدایش خود یک جایگاه مهم بود، که باور داشت تنها چیز «نو» دارای اعتبار است. اما معماران نوگرا باید بدانند که به رغم شیفتگی آن‌ها برای هر چیز نو، ایده‌های اصلی آن‌ها نه تنها نو و امروزی نیست، بلکه قدیمی بوده و نیازمند بررسی دوباره و بازنگری است. کالین‌رو نشان می‌دهد که اندیشه‌های نوگرایان درباره‌ی «اعتبار علم»، به فرانسیس بیکن و نیوتن برمی‌گردد و باور آن‌ها به «اراده‌ی جمعی» نیز که ملهم از روسو و برک؛ وابسته به سده‌ی هفدهم و هجدهم میلادی است. او می‌نویسد «اگر استدلال‌های هگل، داروین و تأکیدهای مارکس را نیز به آن بیفزاییم، این باورها بیشتر به سده‌ی نوزدهم وابسته خواهد بود».

به تعبیر کالین‌رو «معمار نوگرا در یک حالت خود بزرگ‌بینی، خود را گیرنده‌ای حساس می‌پندارد که پیام‌های ضروری سرنوشت – آینده – را دریافت کرده و منتقل می‌کند». به باور وی «دنیا را می‌باید بیرون از خود بزرگ‌بینی کسانی که دوست دارند فیلسوف باشند به رسمیت بشناسیم؛ دنیایی که توده‌ی مردم آن را بهتر و برتر می‌دانند؛ یعنی محیطی سودمند، واقعی و آشنا»

     کالین‌رو در کتاب اول خود بنام «آرمانشهر؛ زوال یا افول؟» بر این باور است که «ارزش یک چیز، نه به آن است که چگونه جلوه می‌کند، بلکه به آن است که چه معنایی دارد». به گفته‌ی او هدف معماری مدرن بر خلاف ادعای نوگرایان، هیچگاه ایجاد یک بستر ساده، راحت و درخور برای تلاش‌های جمعی و فردی شهروندان نبود؛ بلکه می‌خواست تا برتری‌های فقر را در اندیشه‌ی گدا پرور و «در حداقل مورد نیاز» به رخ بکشد مانند مسکن حداقل، خانه سازی اجتماعی و …

به باور او به رغم شکل‌گیری معماری نوین در دهه‌های 1940 و 50 میلادی، آن‌چه به صورت سرزمین موعود نوید می‌دادند، نه تنها تحقق نیافت، بلکه زمانی که آرمان‌ها رنگ باختند، چیزی جز بی‌هدفی و سردرگمی نصیب شهر نشد. این سردرگمی را می‌توان در نسل پس از سیام به خوبی مشاهده نمود، برخی «شهر درخشان» لوکوربوزیه را آغازی برای گسترش و تکمیل علم- محورانه و فن- سالارانه‌ی شهر آینده پنداشتند، و برخی دیگر با نگاهی به گذشته، در شکل‌دادن به آینده کوشیدند.

از یک سو طرح‌های علمی – تخیلی مطرح گشت، و از دیگر سو «جنبش منظر شهری» تبدیل به کیشی تازه شد. (Rowe , 1977 : 41)

به باور کالین‌رو ممکن است بتوان جنبش منظر شهری را در تئوری درک کرد. اما در عمل توجیه‌پذیر نیست. او می‌نویسد «این جنبش بر پایه‌ی نظریه‌ی جالبی از» اتفاق شکل گرفته است و در عمل هیچ‌گونه مرجع آرمانی برای «اتفاق» هایی که می‌یابد همواره به رسمیت شناخته‌شده و پرورش یابد، وجود ندارد. به همین خاطر نیز به نظر می‌رسد که ایشان با هواداری از دنیای ادراکی، احساسات بدون برنامه‌ای را تجویز می‌کنند که بیشتر به چشمان انسان باور دارد تا به خرد او

کالین‌رو به رغم خرده‌گیری‌هایی که بر این دو رویکرد (جنبش منظر شهری و رویکرد علمی – تخیلی) وارد می‌کند، باور دارد که باید مدیون طرح‌های علمی – تخیلی نیز بود، زیرا اگر از دو مدل پیشنهاد شده‌ی فرانسوا شوای، یعنی دو گرایش «فرهنگ‌گرا» و «ترقی‌گرا» حرکت کرده و آن را پایه‌ی داوری بنهیم، این دو رویکرد به رغم تضاد ظاهریشان، در عمل پیوندهایی را پدیدآورده و فراورده‌های چشم‌گیری را تولید کرده‌اند. مانند شهر جدید کامبرنولد در اسکاتلند که در 1956 به منظور اسکان سرریز جمعیت شهر گلاسکو ساخته‌شد.

کالین‌رو به کنایه از آینده‌نگری صرف و بریدن از گذشته، ساختمان‌ها را نه تنها صحنه‌هایی خاطره‌انگیز می‌داند، بلکه باور دارد اگر ساختمانی بتواند به گذشته اشاره کند، می‌تواند هم‌زمان به آینده نیز اشاره داشته باشد.

او براین باور تأکید می‌کند که نمی‌توانیم و نباید در معماری و شهرسازی تأکیدی یک‌جانبه بر گذشته یا حال داشته باشم، زیرا هر کدام از این جانب‌داری‌ها نمی‌تواند در دراز مدت موفقیت آمیز باشد. کالین‌رو توجه صرف به روزآمد بودن ساختمان‌ها و پاسخ‌گویی به روح زمان را بسنده نمی‌داند؛ از دید او شهروندان تنها خواستار ساختمان‌های نوساز نیستند، بلکه هم‌زمان خواستار ادراک تداوم تاریخی شهرشان نیز هستند. برای همین وی پژوهش‌های ریخت‌شناسی شهر را یکی از ضرورت‌های شناخت و سپس حفظ و تقویت تداوم شهر می‌داند.

ایراد دیگری که کالین‌رو به نوگرایان می‌گیرد، توجه صرف آن‌ها به حل مشکل مسکن و ساختمان- محوری ایشان است. او با این رویکرد شهرستیزانه مخالف است، زیرا از دید او هنگامی‌که همه‌ی حواس طراح به حل مسائل فضای درونی ساختمان باشد، دیگر جایی برای تنظیم حجم ساختمان برای فضاسازی عرصه‌ی همگانی باقی نمی‌ماند. او نیز همچون بسیاری از منتقدان معماری نوگرا، به توده- محوری آن می‌تازد. وی با سنجش طرح‌های مدرن شهری با بافت‌های سنتی، نشان می‌دهد که در شهر مدرن، توده یا به زبانی دیگر ساختمان‌های تازه، به جای آن که تعریف‌کننده‌ی فضا باشد و نقش بدنه را بازی کند، به اشغال‌کننده‌ی فضا تبدیل شده‌اند.

او با سنجش دو نقشه، یکی بافت قدیمی شهر پارما و دیگری طرح لوکوربوزیه برای شهر سن‌دیه، نشان می‌دهد که در شهر سنتی فضاهای شهری «نقش»، و توده‌ی ساختمان‌ها «زمینه» را تشکیل می‌دادند؛ در صورتی‌که در طرح‌های نوگرایانه، ساختمان‌ها تبدیل به «نقش» شده و فضای بیکران و تعریف‌نشده، «زمینه» را تشکیل می‌دهد. برخی از معماران برای جلوگیری از آشفتگی – اما بیشتر به خاطر راحت‌طلبی – به طراحی یک بلوک پرداخته و آن را به تعداد زیاد تکرار کرده که منجر به پدیدآمدن فضاهای خسته‌کننده می‌شوند، درحالی‌که چیزی برای نیازهای روحی شهروندان عرضه نکرده‌اند.

از دید او گفتگو بر سر آن نیست که هوادار مطلق شهر قدیم باشیم یا شهر مورد نظر معماران نوگرا را بپسندیم، بلکه مسئله خشنودی همگانی شهروندان از محیط زندگیشان است، ازاین‌رو باید به دنبال آشتی‌دادن آن‌ها با یکدیگر و رفع نواقص هر کدام باشیم. به باور کالین‌رو بیشتر معماران و شهرسازان امروزین در طرح‌هایشان به جای شناخت امکانات و محدودیت‌های واقعی شرایط موجود می‌کوشند تا آرمانشهری را که در سر می‌پرورانند به دیگران تحمیل کنند.

در این باره می‌توان به نمونه‌ای از برخورد این افراد با شهر قدیم اشاره کرد که در برابرش دو راهکار پیشنهاد می‌کنند :

  1. می‌بایست به تخریب گسترده و نوسازی کامل بافت فرسوده پرداخت
  2. با بی‌اعتنایی به بافت فرسوده، به هنرنمایی سلطه‌گرایانه به صورت ساخت و سازهای وسیع در حومه‌ی شهر پرداخت

او در اشاره به برخی جنبه‌های مثبت آرمان‌های نوگرایان، برای نمونه آرمان «تبدیل شهر به موزه» را یادآور می‌شود. به باور او هر چند شنیدن چنین قصدی، یعنی تبدیل شهر به موزه، انسان را به طور غریزی به وحشت می‌اندازد، اما اینک که با گذشت زمان، پاریس مورد استقبال گردشگران و شهروندان قرار گرفته، جنبه‌های مثبت این آرمان هویدا شده‌است.

به باور کالین‌رو معماری و شهرسازی چیزی بیش از مهندسی است، زیرا هر کس می‌داند که هنرمند، همیشه آمیزه‌ای از دانشمند و پیشه‌ور است. این به معنای واپس‌ماندگی معماری و شهرسازی نیست، بلکه نشان‌گر آن است که در برابر مهندس که تلاش در حل مسائل کیهانی دارد، معمار همچون یک پیشه‌ور، با مجموعه‌ای از فراورده‌های بازمانده‌ی انسانی سروکار دارد.

او می نویسد «در این‌جا سخن بر سر برتری هیچ کدام از دو رشته نیست، بلکه درباره‌ی نقشی است که هرکدام از این دو رشته در برابر هدف‌ها و ابزارهایی که ساختار فعالیتشان به آن ها حکم می‌کند، باید بازی کنند. به بیانی دیگر مهندس رویدادها را با یاری ساختارها می‌آفریند، اما معمار یا شهرساز ساختارهایی را برای رویدادها می‌آفریند.»

سرانجام کالین‌رو نتیجه‌ی مهمی از این بحث می‌گیرد که شهر از نظر کالبدی، آمیزه‌ای است از طرح‌های آرمان‌گرایانه، سنت‌گرایانه، قدیمی و جدید؛ یعنی کولاژشهر. او کولاژ یا چسبانیدن تکه‌های نامتجانس را حاصل «ترکیب چیزهای ناهم‌خوان باهم» می‌داند که با تمهیداتی چند با یکدیگر ترکیب شده، از دید کالبدی، دید شناختی و روان‌شناختی به گونه‌ای باهم درآمیخته‌اند که تصویری وحدت‌یافته، پرکشش، و حس و حالی تازه را پدید آورده‌اند؛ و گونه‌ای تردستی میان خاطرات و هنجارها، و میان گذشته و آینده می‌داند.

کالین رو با تشبیه فضای باز سیاسی به فضای بیکران کالبدی می گوید که ما هم برای فضای بیکران و هم برای فضای بسته ارزش قایلیم زیرا اولی به عنوان یک ضرورت سیاسی و دومی هم مثل ابزاری برای اقدام، بازشناخت هویت و ادراک ضروری اند

اما کالین‌رو هشدار می‌دهد که هر چند شهرِ هم‌چون کولاژ یا ترکیب تکه‌های متفاوت ناجور بهم‌پیوسته، در هر صورت میزبان بهتری برای شهروندان خود خواهد بود، اما همانند همه‌ی نهادهای ساخته‌ی بشر، نباید خود را کامل و مطلق پندارد. بنابراین او پیشنهاد می‌کند که از بلندپروازی و تعصب دست برداشته و در راستای حل مسائل مشخص گام برداریم.

از دیگر سو او هشدار می‌دهد که نمی‌توان و نباید از ضوابط، مقررات و قانون توقع زیاده از اندازه داشت؛ زیرا اولاً قانون‌ها برای جلوگیری انحرافات از یک سازش جمعی تدوین می‌شود؛ و دوم آن که به رغم آرمانی پنداشتن «فرمول‌بندی» اش، نه حقوق طبیعی را تضمین می‌کند و نه حقوق الهی را، بلکه تنها یک ساخته‌ی بشر است.

کلیدواژه : نظریه‌ی نوگرایی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها