سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

کریستوفر الکساندر؛ نقد درختی دیدن رابطه‌ی عناصر شهری

Christopher Alexander
کریستوفر الکساندر
~ نقد درختی دیدن رابطه‌ی عناصر شهری

اندیشه‌ی الکساندر، که بی‌گمان می‌توان او را پدر جنبش زبان الگو (A pattern language) نامید، در مسیری پر افت و خیز، نه تنها ریشه در حوزه‌های گوناگونی از اندیشه و عمل دارد، بلکه بر حوزه‌های تخصصی گوناگون نیز تأثیرگذار بوده است. به گفته‌ی الکساندر این الگوها یا قواعد، صورت‌هایی ذهنی از الگوهای عینی جهان هستند؛ آن‌ها تصویرهایی انتزاعی از همان قواعد صوری هستند که الگوهای عینی عالم را تعریف می‌کنند. هر الگو، قاعده­ای­ست بیانگر این که آن­چه را که تعریف می­کند، چگونه باید ساخت؛ به عبارتی هر الگو در جایگاه ()واقعیت، بیانگر ویژگی عینی است.

بنابر تعریف الکساندر، هر الگو، قاعده‌ای سه بخشی است که پیوند میان یک «زمینه»، یک «مسئله» و یک «راهکار» را بیان می‌کند؛ هر الگو ارتباطی است میان زمینه‌ای مشخص، سامانه‌ای از نیروها و ترکیبی فضایی، به عنوان راهکار که امکان می‌دهد این نیروها خود را آزاد سازند. هر الگو «دستور کاری» است که نشان می‌دهد چگونه می‌توان پیاپی و هر جا زمینه اقتضا کند، از آن ترکیب فضایی برای آزاد ساختن نیروهای مفروض آن سامانه استفاده کرد. زبان الگو برای هر یک از شهروندان این حق را قائل است که بتواند خانه و یا بخشی از شهر خود را خودشان بسازند و یا حق نظر دادن و طرح علایقشان را داشته باشند.

الکساندر با پیشنهاد تعریفی کلی از مسئله‌ی طراحی، آن را کوششی برای رسیدن به هم‌خوانی / سازگاری میان «فرم» و «زمینه» اش می‌داند. فرم، راهکار مسئله است و زمینه‌ی آن، مسئله را تعریف می‌کند و در این میان، «انطباق مناسب» یا سازگاری خوب نیز ویژگی مورد هدف این مجموعه است.

از دیگر سو بر پایه‌ی تعاریف او، از آن جایی که هر مسئله به عنوان سامانه‌ای از نیروهاست که با هم پیوند دارند، رخداد هر ناسازگاری می‌تواند ناسازگاری‌های دیگر را به همراه داشته باشد و در نتیجه به تعادل رسیدن مجموعه را مختل کند. ازاین‌رو مناسب‌ترین ساختار برای تحلیل نیروهای یک مسئله، حالتی است که این نیروها – که هر یک خود نیز زیرسامانه هستند – کمترین هم‌پوشانی و تداخل با هم را داشته باشند؛ و بدین گونه بود که الکساندر به ساختار درختی برای مسئله رسید؛ ساختاری که در آن اجزای مسئله – زیرسامانه‌ها – به گونه‌ای از یکدیگر جدا می‌شوند که در صورت بروز ناسازگاری در یکی از این زیرسامانه‌ها، آن زیرسامانه تندتر به حالت تعادل بازگشته و دیگر زیرسامانه‌ها و در نتیجه کل مجموعه اختلال پدید نیاورد.

الکساندر تمدن‌های آغازین را تمدن «ناخودآگاه» و تمدن‌های امروزی را «خودآگاه» می‌نامد. سپس او این پرسش را پیش می‌کشد که چرا فرم‌ها در تمدن‌های خودآگاه به اندازه‌ی فرم‌هایی که در تمدن‌های ناخودآگاه ساخته می‌شود، به خوبی سازگار نیست؟؛ به باور او فرآیند ناخودآگاه ساختاری دارد که آن را «خود تنظیم» می‌کند؛ به گونه‌ای حتی در هنگام تغییر در فرم یا زمینه، همواره فرم‌های تطبیق‌یافته و مناسبی پدید می‌آورد. او این ویژگی را نیز در قالب صفر و یک خود تشریح می‌نماید.

اما الکساندر به زودی اعتراف می‌کند که ساختارهای درختی، نمی‌توانند پیچیدگی مسائل مرتبط با شهر را توضیح دهند. زیرا پیامد چنین نگاهی به شهر، ساخت شهرهایی تصنعی است که در سنجش با شهرهای طبیعی کهن، از دید انسانی بودن بسیار ناموفق عمل می‌کند. به باور او نگاه به مسئله‌ی شهر با ساختاری درختی، درست همان عاملی است که موجبات کژی‌ها و اشتباهات دریافت ما از شهر را فراهم می‌آورد. برای نمونه، تقسیم شهر بر پایه‌ی واحد همسایگی، جداسازی سواره از پیاده، جداکردن تفریح از دیگر فعالیت‌ها، تقسیم شهر به پهنه‌های کارکردی جداگانه و … از جمله زمینه‌هایی است که الکساندر آن را پیامد منفی نگاه کنونی به شهر، به عنوان ساختاری درختی می‌داند.

به گفته‌ی الکساندر این اصول انتزاعی و ماهیت شهرهای قدیمی برخاسته از این ویژگی است که آن شهرها نه از ساختار درختی، بلکه از ساختار پیچیده و نیمه‌شبکه‌ای برخوردارند. او بر این پایه، شهرها را هم‌چون مجموعه‌ای بزرگ، متشکل از زیرمجموعه‌هایی هم‌پیوند و هم‌پوشان با هم معرفی می‌کند و هر یک از این زیرمجموعه‌ها را یک
واحد شهری می‌خواند.

به گفته­ی الکساندر، هویت هر مکان، از تکرار پی در پی الگوهای ویژه از رویدادها در آن مکان حاصل می­شود. هویت هر شهر یا ساختمان بیش از هر چیز زیر تأثیر چیزی است که در آن رخ می­دهد.

الکساندر تکرار پیوسته­ی الگوها را برخاسته از این واقعیت می­داند که همه­ی مردم زبانی مشترک برای ساختن دارند و هر یک از آنان هنگامی که چیزی می­سازد، همین زبان مشترک را بکار می­برد.

الکساندر برای الگوها حالت­های ()خوب و ()بد می­شناسد. او ماهیت تحقق یافته ویژه­ی هر ساختمان یا شهر را وابسته به خوب یا بد بودن الگوهای آن می­داند.

الکساندر وظیفه­ی آفرینش یک کلیت به نام شهر را بیش از همه از آن طراحی شهری می­داند. او می­نویسد: ()روشن است که برنامه­ریزی شهری درصدد ایجاد کلیت نیست. اندیشه برنامه­ریزی شهری تنها به اجرای قوانین و مقررات معین سرگرم شده است. معماری نیز بیش از اندازه با مشغله­ی ذهنی مشکلات تک ساختمان­ها دست به گریبان استو طراحی شهری نیز تاکنون به دنبال زیبایی بوده است.

الکساندر هفت قانون ساده را به عنوان «قوانین میانجی» پیشنهاد می‌کند که به مردم کمک می‌کند تا به درجات گوناگون به مفهوم «قانون یگانه» نزدیک شوند:

  1. رشد تدریجی
  2. رشد کل‌های بزرگتر
  3. چشم‌انداز
  4. فضای شهری مثبت
  5. آرایش بناهای بزرگ
  6. ساخت و ساز
  7. شکل‌گیری مراکز
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها