سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

سیری در اندیشه رلف، ادوارد ؛ مکان و بی مکانی

زندگی نامه

رلف، ادوارد (1944-    ): ادوارد چارلز رلف جغرافی دانی است که در سال 1944 در ولز به دنیا آمد. وی در دانشگاه تورنتوی کانادا به عنوان استاد مشغول به تدریس می باشد. استاد رلف موضوع ها و مضمون های بسیاری را در درس می دهد، اما رشته ی او به طور عمده با یک موضوع متمایز می شود و آن: ضرورت دید انتقادی و شرح تغییر مناظر. وی بسیار متعهد بود که چگونگی نگاه به مکان و مناظر برای خود را به دانشجویان و همکاران خود بیاموزد. (انجمن جغرافیدانان کانادا)

 جغرافی دان برجسته ی کانادایی که در ولز به دنیا آمده است. بیشتر به خاطر مطالعاتش درباره ی مفهوم «مکان» (Place) شهرت دارد. او اکنون (2008) در آموزشکده ی اسکاربورو (Scarborough) تورنتو (Toronto) در مقطع کارشناسی و در دانشکده سنت جورج (St.George) تورنتو در مقطع کارشناسی ارشد برنامه ریزی درس می گوید. وی مطالعات بسیاری در زمینه ی «منظر طبیعی» (Landscape) و «مکان» انجام داده است.

آثار رلف

از مهمترین نوشته های او: کتاب مکان و بی مکانی (Place & placelessness 1976)، منظر طبیعی خردگرایانه و ساخت جغرافیای انسانی (Rational Landscape & Humanistic Geography 1984)، منظر طبیعی در شهرهای امروزی (The Modern Urban Landscape 1987) (دو کتاب اخیر بر معنای منظر طبیعی و ارتباط آن با مکان تأکید دارند)، شهر حاشیه ای: زندگی در نیوفرانتیر ( Edge City: Life on the new Frontier 1991)، منظر طبیعی قدرت: از دترویت تا دنیای دیزنی (Landscape of power: from Detroit to Disney World 1991)، جغرافیای اینجا بودن: افزایش و کاهش فضاهای سبز مصنوع آمریکایی (The Geography of Nowhere: The Rise and Decline Of American’s Man-made Landscape 1993)، تنوع در تم پارک: شهر آمریکایی و فضای همگانی (Variations on a theme park: the American city and the Edge of Public space 1992).

رلف

کتاب مکان و بی مکانی (1976) که به ابعاد روانشناختی و تجربی «حس مکان» می پردازد. رلف هدف اصلی خود را از کتاب «مکان و بی مکانی» شناسایی شیوه های گوناگون می خواند که مکان ها از طریق آنها تجربه می شوند. در این راستا تبیین رابطه ی میان دو مفهوم «فضا» و «مکان»، بررسی و تعریف مولفه های مختلفی که تجربه مکان را شکل می دهند و همچنین تحلیل «هویت مکان» و رابطه آن با آدم ها، مهمترین موضوعاتی است که در کتاب یاد شده را شکل داده است.

رلف عنوان می کند که بسیاری از منتقدان  کتاب مکان و بی مکانی را به مانند سرودی در حسرت دوران و مکان های گدشته می خوانند و براین نکته تأکید دارند که باوجود تغییرات فنی، تنوع های انسانی و جابه جایی های اجتماعی و جغرافیایی، نمی توان مکان های گذشته را بوجود آورد. اما رلف باور دارد که ورای دوران تاریخی یا موقعیت های اجتماعی، فنی و جغرافیایی، مردم همیشه نیازمند مکان خواهند بود؛ زیرا داشتن مکان و آشنا بودن با مکان، نیازی حیاتی برای انسان در درک چیستی خود است. رلف اعلام می کند که این فرض که جامعه ی معاصر می تواند از راه اصلاحات فرهنگی و فناورانه، مکان ها را نادیده بگیرد، از پایه اشتباه است.

رلف در مقاله ای تحت عنوان در جستجوی مکان (1976)، در تشریح موضوع مکان و بی مکانی، به جغرافیا اشاره نموده و می گوید: جغرافیا به دو شکل تجربه می شود؛ نخست، جغرافیای مکان ها (Geography of place)، که از طریق مکان های متنوع و معانی مختلف مشخص می شود و دوم، بی مکانی جغرافیایی (Placeless Geography) که هزارتویی از مشابهت های پایان ناپذیر، مکان هایی همسان و بدون هیچ تنوع و تفاوتی در معنی است. از دید او امروزه بی مکانی جغرافیایی باوجود تنوع در مکان ها، به شکل یک حادثه اجتناب ناپذیر در حال افزایش است.

رلف حضور در مکان های متمایز را یکی از نیازهای اصلی انسان می داند. وی هشدار می دهد که بی گمان دنیایی را که امروز ما در آن زندگی می کنیم دارای بی مکانی جغرافیایی است و بی توجهی به آن برابر با انزوا طلبی و تنهایی انسان خواهد بود.

دیدگاه های رلف در رابطه به فضا و مکان

از دید او هرگاه ما فضایی را احساس کنیم یا بشناسیم، هر چند احساسی «بی شکل» و «لمس نشدنی» باشد، آنجا می تواند یک «مکان» انگاشته شود. برای رلف، مکان ها ذاتاً کانون گردآمدن معناها هستند؛ معناهایی که در تجربه های ما شکل گرفته اند. انسان ها چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی، با الصاق معانی به فضاها، آن ها را به «مکان» تبدیل می کنند.

تعریف رلف ازجوهر مکان

رلف به تعریف جوهر مکان می پردازد. او به سخن نوربرگ شولتز اشاره  می کند که معتقد بود مکان، مرکزی است از تجربه های ما از رویدادهای پرمعنای وجودمان در دنیا را گرد هم می آورد.

برپایه تعریف رلف، معنای اصلی مکان یا به عبارتی جوهر مکان، نه صرفاَ وابسته به موقعیت یا جایگاه آن است، نه صرفاَ وابسته به کارکردهای گوناگون آن مکان و نه وابسته به اجتماعی که در آن جای گرفته است؛ هرچند همه ی این ها ابعاد بسیار مهمی از مکان هستند، اما تنها تعیین کننده ی مکان نیستند. به باور رلف جوهر مکان در نیت مندی ناخودآگاهانه ای است که مکان ها را به عنوان مرکز وجود انسان تعریف می کند؛ یعنی انسان (ذهن) همواره به طور ناخودآگاه به سوی شناخت و تجربه ی دیگر چیزها، در پیوند با مکان آن ها تمایل دارد.

او دو دلیل اصلی اهمیت تلاش برای فهم پدیده ی مکان را چنین بیان می کند: نخست، جذابیت  آن را به عنوان یکی از دلمشغولی های اساسی بشر در سراسر جهان؛ و دوم آن که پیشرفت در شناخت طبیعت مکان ها، می تواند در نگهداری و بهبود مکان های موجود و آفرینش مکان های جدید کمک کند.

هویت مکان [Identity of Place]

رلف می کوشد تا مجموعه ای از مفاهیم و شیوه ها را ارائه دهد که بتواند هویت مکان را توضیح دهد. این پژوهش او بر فهم این موضوع یا فرض متکی است که با آنکه مکان ها و مناظر طبیعی به لحاظ آنچه درون خود دارند، منحصر به فرد هستند، اما محصول فرهنگی مشترک و عناصر نمادین و فرآیندهای  نمادین هستند. هویت مکان تنها به تمایز میان تک بناها اشاره ندارد، بلکه مبین همانندی هایی میان مکان های مختلف نیز هست.

رلف هویت مکان را مفهومی بسیار گسترده تر از کارکرد آن می داند؛ هویت یک مکان یا به عبارتی تجربه ی درک یک فضا از زمان پیدایش مکان به وسیله ی ساختمان ها و منظره ها است؛ هویت مکان ها، نه تنها به تمایز میان مکان های خاص، بلکه به شباهت میان مکان های مختلف نیز اشاره دارد. او از زبان هایدگر بیان می دارد:«همه جا، هرجایی و به هر صورت ممکن، هویت، خود را بر ما تحمیل می کند». رلف برای هویت نقش اساسی در زندگی همه ی انسان ها قائل است؛ چرا که فرد همواره در حال شناسایی هویت دیگر انسان ها، مکان ها و حتی ملت هاست. به باور رلف شاید به همین دلیل است که هویت به راحتی قابل تعریف نیست؛ اگرچه برخی از ویژگی های آن مشهود است.

رلف همچنین در تعریف هویت مکان، از تعریف ساده ی کوین لینچ کمک می گیرد. لینچ هویت مکان را آن چیزی می دانست که بی همتایی و تمایز آن مکان نسبت به دیگر مکان ها را فراهم می آورد. او به سخن یان نارن (Nairn, Ian) نیز اشاره ای می کند که معتقد بود به شمار آدم ها، برای مکان ها هویت وجود دارد. اما هنگامی که هر فرد بخواهد به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه، به مکان خاصی هویت بخشد، این هویت های فردی به هرحال ترکیب شده و یک هویت مشترک (a Common Identity) را تشکیل می دهند.

او تأکید می کند هویت ویژگی اساسی تجربه ی مکان هاست؛ ویژگی ای که هم از تجربه ی ما تأثیر گرفته و هم بر آن تأثیر می گذارد. به باور رلف آنچه اهمیت دارد، تنها شناخت تفاوت ها و مشابهت های میان مکان ها نیست، بلکه آنچه اساسی و ضروری می نماید، شناخت «مشابهت های موجود در تفاوت ها» (Sameness in differences) است.

سرانجام رلف چنین نتیجه می گیرد که سه جزء اصلی مکان یعنی محیط کالبدی، فعالیت ها و معانی همان سه عنصر اساسی هستند که هویت مکان ها را تشکیل می دهند و آنچه واضح است، اینست که این سه عنصر همواره روابطی دو سویه دارند و ممکن است بتوان  مجموعه ای از دیالوگ ها میان آنها متصور شد که در قالب یک ساختار کلی قابل تعریف باشد. بستر کالبدی و فعالیت باهم ترکیب می شوند تا به انسان ها فرصت های برابری در «چرخه کارکردی» موجودات زنده بدهند؛ فرم و معنی در تجربه ای بی واسطه و احساسی، از مناظر شهری ترکیب می شوند؛ فعالیت ها و معانی در امور اجتماعی و تاریخ مشترک ترکیب می شوند و محیط فیزیکی در آن نقش کمرنگ تری ایفا می کند. همه ی این دیالکتیک ها به یک مکان مربوط می شود و این بروز هویت برای مکان را در پی دارد. ظاهر فیزیکی، فعالیت ها و معانی، مواد خام تشکیل دهنده ی هویت یک مکان اند و رابطه ی دیالکتیکی میان آن ها، عنصر اولیه ای ساختاری برای ایجاد هویت است.

روح مکان

رلف توضیح می دهد که این تحلیل مولفه های هویت مکان ها، به هر حال کامل نیست و بعد مهم دیگری هم وجود دارد که کمتر از اجزاء و دیالکتیک ها قابل لمس بوده اما آن ها را نیز در بر می گیرد، او چنین بعدی از مکان را «روح مکان» یا «حس مکان» (Sense of Place) می نامد که اشاره به شخصیت آن مکان دارند. روح مکان شامل توپوگرافی و ویژگی های ظاهری، کارکردهای اقتصادی، فعالیت های اجتماعی و معانی ویژه ای است که مرتبط با گذشته یا زمان حال هستند. روح مکان می تواند با تأکید بر یکی از مؤلفه های هویت شکل گیرد.

رلف تأکید می کند روح مکان که در بطن تغییرات حفظ شده است، ظریف و نامحسوس (Subtle and Nebulous) اما قوی است و به راحتی با موضوع های صوری و مفهومی قابل تحلیل نیست. با این حال همزمان در تجربه ی  ما از مکان ها به سادگی قابل تشخیص است.

درون بودن در و بیرون بودن از مکان

رلف همانند شولتز، جوهر مکان را بیش از هرچیز وابسته به تجربه ی انسان از «درون» که متمایز از «بیرون» است می داند. از دید او همین دیالکتیک درون/بیرون است که مکان را در گستره ی فضا، متمایز می کند و سامانه ی ویژه ای از عناصر فیزیکی، فعالیت ها و معانی را به گرد هم می آورد. در تعریف رلف «درون مکان بودن» یعنی تعلق داشتن به آن مکان و احساس هویت با آن کردن. هرچه حس درون بودن عمیق تر باشد، این حس هویت با مکان نیز قوی تر خواهد بود.

در تعریف رلف اگر شخصی احساس کند که درون مکانی قرار دارد، آنگاه وی به جای در معرض تهدید قرار داشتن، ایمن است؛ به جای در معرض نمایش بودن، محصور و در حجاب است و به جای اضطراب، در آرامش است. او یادآور می شوداینکه فرد چقدر احساس «درون یک مکان بودن» می کند، بسیار به میزان آشنایی او با آن مکان بستگی دارد. از سوی دیگر در برابر مفهوم «درون بودن» و حس آشنایی با مکان، فرد ممکن است خود را جدا یا بیگانه با مکان بیاید؛ یا به عبارتی خود را خارج از مکان احساس نماید. در اینجاست که فرد نوعی جدایی میان خود و محیط احساس می کند. بودن در چنین مکانی می تواند حس اضطراب و عدم آرامش را برای فرد به همراه آورد. رلف این تجربه از مکان را «بیرون بودن» می خواند.

مرز میان درون و بیرون بودن در فرهنگ های مختلف به گونه ای متفاوت تعریف می شود و تغییر می کند.

رلف در کتاب مکان و بی مکانی، برای درون بودن وبیرون و بودن، 7 حالت مختلف را معرفی می کند که به عبارتی در سطوح مختلف تجربه ی حضور فرد در یک مکان تعریف می شود. این حالت ها عبارتند از :

1)وجود داشتن در بیرون

در این تجربه فرد حس می کند از مکان جدا یا دور است. مکان حس بیگانگی، غیر واقعی و ناخوشایندی برای او دارد و فرد نمی تواند با آن ارتباط برقرار کرده یا مکان را درک نماید. از دید رلف محیط های از پیش طراحی شده ی امروز، چنین تجربه ای را بوجود می آورند؛ گستردگی حومه های شهری، اضمحلال مرکز شهر و کاهش اجتماعات روستایی همگی بوجود آورنده ی چنین حسی هستند.

2) بیرون بودن بی طرفانه

در این نوع تجربه از مکان، فرد موضعی بی طرف و منطقی و علمی نسبت به مکان و محیط پیرامونش دارد؛ در چنین تجربه ای ، مکان به مانند موضوع مورد مطالعه یا ابژه ای است که باید به عنوان چیزی جدای از تجربه کننده، مورد مطالعه قرار می گیرد. چنین رویکرد منطقی ای اغلب از سوی برنامه ریزان و طراحان و سیاست گذارها پیش گرفته می شود.

3)حضور اتفاقی در بیرون

در این موقعیت، فرد خود را خارج از مکان احساس می کند و مکان در پس زمینه فعالیت های اصلی او در آن موقعیت قرار می گیرد- برای مثال، منظره ای طبیعی که فردی به هنگام رانندگی از آن عبور می کند.

4)در درون بودن با  واسطه

این تجربه معرف موقعیتی از مشارکت دست دوم در مکان است. بدین معنی که فرد از طریق قوه ی تخیل خویش و با استفاده از نقاشی، رمان و موسیقی و … به مکان فرستاده می شود و تنها قادر به درک ویژگی هایی از مکان است که از طریق رسانه به وی منتقل می شود. فرد توانایی در خالت در مکان را نداشته و نمی تواند بر محیط اطراف خود تأثیر بگذارد.

5)حضور رفتاری در درون

در این حالت، مکان به عنوان موقعیت اشیاء، منظره ها یا فعالیت ها دیده می شود و از آنجا که مکان برای فرد آشنا است، به جزئیات شکل دهنده آن توجه بیشتری می کند. در این حالت به اجزای مکان اهمیت داده و درک می کنیم که چطور، کجا و چگونه نشانه ها، راه ها و غیره با یکدیگر یک مکان را خلق می کنند.

6)درون بودن همدلانه

گاهی در تجربه ی مکان هایی که به نوعی بر ثبت ارزش های فرهنگی و تجربه های افراد خالق یا ساکن درون خود تأکید کرده و سعی در بیان این تجربه ها و انتقال آنها به افراد دیگر را دارند، تجربه کننده مکان نیز به عنوان یک شخص خارجی می کوشد تا با این روایت ها همراه شود، به جریان رویدادهای آن مکان راه یابد و آن را عمیق تر درک کند.

7)وجود داشتن در درون

در این تجربه فرد با محیط ارتباط بسیار نزدیکی برقرار می کند. در واقع مکان نوعی حس آشنا بودن و در خانه بودن را برای او به همراه دارد. فرد بدون واکنش خودآگاه و از پیش سنجیده شده مکان را تجربه می کند. مکان سرشار از چیزهای شاخص است که برای فرد به تعلق خاطر می انجامد. این سطح عمیق ترین نوع تجربه ی مکان بوده و سطحی است که همه ی ما آرزوی دستیابی به آن را داریم.

به باور رلف تصویر ذهنی ار یک مکان، از عناصری تشکیل می شود که با تجربه های فرد یا گروه و همچنین نیت های آن ها نسبت به آن مکان  مرتبط و همراه است. وی برای تصویر ذهنی هم ساختاری عمودی و هم افقی قائل است. ساختار عمودی در تعریف او یعنی شدت و عمق تجربه ی مکان و معرف لایه های گوناگونی است که اساساَ با سطوح مختلفی که برای تجربه ی درون و بیرون بودن ارائه شد مطابقت دارد. رلف ساختار افقی تصویر ذهنی را برپایه ی دسته بندی ای اجتماعی – فرد، گروه، توده- شامل سه گونه تصویر ذهنی متفاوت می داند:

1)تصویر دهنی فرد از مکان

برای افراد مختلف مکان می تواند معرف هویت های متفاوت باشد؛ چرا که هر فرد برای خود مخلوطی از شخصیت، خاطرات، احساسات و نیت ها دارد که تصویر ذهنی او از یک مکان را رنگ می بخشد و هویت متمایزی از آن را برای او رقم می زند.

2)تصویر ذهنی گروه یا اجتماع از مکان

تصویر ذهنی فردی، از طریق زبان مشترک، نشانه ها و تجربه های مشترک، اجتماعی می شوند. به گفته ی رلف هویت مکان، آن گونه که گارویچ (Gurvitch) می گوید، همچون هر تصویر ذهنی ای متکی بر تعامل میان سه قطب مخالف (Opposing Poles) است؛ یعنی «من»، «دیگری» و «ما». من و دیگری در تعامل با هم، بر پایه ی علائم و نشانه هایی مشترک به ما تبدیل می شود.

در تعریف رلف، «اجتماع» سطحی است که در طیفی میان «فرد» و «توده» قرار دارد. او در میان «اجتماع» و «گروه» تفاوت قائل است؛ «اجتماع» گاهی ممکن است ساختار گروه را بپذیرد، اما در واقع گونه ای دانش اجتماعی است که خود به خودی و در نوسان است. در حالی که «گروه» رسمی تر و سازمان یافته تر است.

3)تصویر ذهنی عموم و توده از مکان

در تعریف رلف اگرچه یک مکان خاص ممکن است هویت های متفاوتی را برای گروه ها و اجتماع های مختلف به همراه داشته باشد، اما همواره زمینه هایی مشترک (Common Ground) و توافقی درباره ی هویت مکان میان افراد وجود دارد؛ این همان اجماع یا توافق درباره ی هویت مکان است. رلف برای ایت توافق نیز دو شکل متفاوت قائل است: هویت جمعی (Public Identity) و هویت توده ای (Mass Identity).

هویت توده ای نه برپایه ی نشانه ها و چیزهای شاخص یک جامعه  و نه برپایه ی ارزش های مورد توافق مردم، بلکه برپایه ی ارزش های کلیسه ای (Stereotypes) و به گونه ای عمدی و حتی مصنوعی (Synthetic) ساخته می شود.

اصیل و غیر اصیل بودن مکان

رلف در توضیح مکان ها، دو مفهوم مکان های «اصیل» (Authentic) و «غیر اصیل» (Inauthentic) را مطرح می نماید. او مفهوم «اصالت» را از ادبیات پدیدارشناسی به امانت گرفته شده است.

اصالت نظر براین دارد که قابلیت های انسان به خودش تعلق دارد؛ زیرا او در تماس بی واسطه با دنیای پیرامونش قرار دارد و انسان، در وجود داشتنی اصیل، زندگی خود را در آگاهی کامل نسبت به این رابطه ی بی واسطه  شکل می دهد. فرد اصیل، مسئولیت وجودیش را می پذیرد اما فرد غیر اصیل، مسئولیت را به عهده ی نیروهای مبهم و غیرقابل تغییر و کنترل می سپارد. در تعریف رلف حس اصیل بودن مکان، هم می تواند از احساسی ناخودآگاه و هم احساسی خودآگاه از یک مکان ناشی شود.

1.تجربه ی نا خودآگاه مکان

در تجربه ی ناخودآگاه، احساس اصیل بودن به نوعی رابطه ی میان فرد و مکان دلالت دارد که مارتین بوبر (Buber, Martin) از آن با عنوان «من- تو» (I- Thou) تعبیر می کند. در چنین رابطه ای جدایی میان سوژه و ابژه رنگ می بازد و رابطه ی متقابل میان آنهاست که اهمیت می یابد. به گفته ی رلف شدیدترین شکل این نوع رابطه با مکان، در زندگی بدوی وجود دارد که در آن افراد رابطه ای دوسویه و بی واسطه ای با مکان زندگی شان دارند؛ به گونه ای که گاه این رابطه شکلی روحانی، راز آمیز و حتی قدسی می یابد. به گفته ی رلف از نظر برخی، در زندگی امروزه نیز خیلی اوقات هنوز تعلقات روحی عمیق با مکان برقرار می شود. برای نمونه بسیاری از افرادی که در پی نوسازی های شهری خانه ی خود را از دست می دهند، حتی اگر خانهی بهتری در جایی دیگر به آنها بدهند، اما باز هم نمی توانند از احساس عمیقی که به مکان پیشین دارند چشم بپوشند.

در تعریف رلف یک حس اصیل از مکان بودن، مترادف همان «در درون بودن» و تعلق داشتن به مکان «خود» است. وی تاکید می کند که چنین احساسی در جوامع پیچیده ی امروزی که بسیاری از نشانه های خود را از دست داده است نیز ضروری است و وجود دارد، اما به واسطه ی آسان تر شدن امکان جابه جایی فضا و همچنین ضعیف شدن کیفیت نشانه ها، میزان عمق و شدت این احساس کاهش یافته است؛ تا جایی که گاهی از نظر یک شهرنشین امروزی، اغلب برخورداری از فرصتی برای داشتن خانه ای مناسب تر در محله ای بهتر، حتی به واسطه ی ترک محله ی قدیمی، اولویت دارد.

2.تجربه ی خودآگاه مکان

در تجربه ی خودآگاه رابطه ی «من- تو» به «من- شما» (I- You) تبدیل می شود – که رسمی تر است- این رابطه عمق کمتری دارد و وحدت میان سوژه و ابژه در آن کامل نیست. این رابطه ای است که برای نمونه یک فرد غریبه با مکان تجربه می کند؛ به عبارتی فرد در موضع قضاوت (Judgment) یا مقایسه ی ( Comparison) تجربه ی مکان جدید با انتظارات خود قرار می گیرد.

 رلف نیز مانند کریستوفر الکساندر برای خلق مکان دوشکل خودآگاه و ناخودآگاه قائل است. طراحی ناخودآگاه مکان، آن گونه که الکساندر بدان پرداخته است، برپایه ی «روندی» (Procedure) ناخودآگاه شکل می گیرد که در درجه ی نخست، متکی بر راهکارهای سنتی برای حل مسائل سنتی است. در پی این روند، مکان هایی که خلق می شود بیش از هرچیز منعکس کننده ی نیازهای قیزیکی، اجتماعی، زیباشناختی، معنوی و دیگر نیازهای فرهنگی خالقان آن است و در آن، همه ی عناصر مکان به خوبی باهم سازگازند. از سوی دیگر خلق خودآگاه مکان، متکی بر«فرآیندی» (Process) هدفمند و کشف راهکارهایی ابداعی برای  مسائل است.

به باور رلف در هر صورت مکان اصیل  مکانی است که چه خودآگاه خلق شده باشد و چه ناخودآگاه، با زمینه ی خود و همچنین با نیت ها و اهداف خالقانش سازگار باشد.

رلف یادآور می شود که محلی گرایی (Localism) و تنوع مکان ها و مناظر طبیعی که به جوامع و فرهنگ های ناخودآگاه و بومی پیش صنعتی شخصیت می بخشید، امروزه به طور وسیعی در حال از بین رفتن است و به جای آن، الگوهای بی معنا، کسل کننده، یکنواخت و همانند گسترش می یابد؛ آنچه که شولتز از آن تعبیر به «منظری مسطح» (Flatscape) می کند، یعنی منظری بی عمق، بی معنا و مختصر و مفید!

رلف بیان می کند که همسان سازی فرهنگی و جغرافیایی بی شک پدیده ای جدید نیست، بلکه در طول تاریخ همواره  وجود داشته است؛ مانند تمدن یونان، امپراتوری روم و مسیحیت و … . آما آنچه امروزه جدید است، مقیاس وسیع این همگنی و بویژه عدم انطباق آن – ناسازگاری – با شرایط محلی فرهنگ و جامعه ای ست که تغییرات بر آن تحمیل می شود و نتیجه ی آن گسترش بی مکانی و فقدان اصالت است. جوامع و فرهنگ ها به طور روزافزونی در سراسر دنیا ارزش ها و عقاید خود را فراموش می کنند و به جای آن شیوه های همانند و یکسان در رفتار، اندیشه و احساس را که همه جا با یک شکل است جایگزین می کنند. از دید رلف این موضوع انسان ها را به عده ی بیشماری موجودات همانند تبدیل کرده است.

در تعریف رلف اگر اصالت به معنی گشوده بودن (Opennes) به روی دنیا و آگاه بودن از شرایط انسانی باشد، بی اصالتی یعنی بسته بودن (Closeness) نسبت به دنیا و امکانات بشر. او هر دوی این ها را حالت هایی متفاوت برای بودن و وجود داشتن می داند و به سخن هایدگر اشاره می کند که تاکید داشت: بی اصالتی، مرتبه ای نازلتر از اصالت نیست، بلکه در واقع چیزی متفاوت با آن بوده، به نوبه ی خود، جنبه ای عادی و از مشخصه های زندگی روزمره است.

در هر صورت نمی توان خیلی بی طرفانه برخورد کرده و بی اصالتی را چیزی منفی ندانیم؛ چرا که زندگی غیراصیل، کلیشه ای و مصنوعی است و از سوی دیگران برنامه ریزی شده است، به جای آنکه برپایه ی رابطه ی بی واسطه ی فرد با دنیای با دنیایش و متکی بر سیستمی از باورها باشد.

رلف برای بی اصالتی نیز دو حالت ناخود آگاه و خودآگاه قائل است:

در حالت نخست، انسان به طور ناخودآگاه تحت تأثیر و در قید ارزش ها و الگوهایی است که دیگران برای او تعیین و تعریف می کنند و سلیقه ها و ارزش های فرد، تابع جو حاکم بر جامعه می گردد. رلف بی اصالتی ناخودآگاه را با مفهوم «بُنجل» (Kitsch:پر زرق و برق و کم محتوا) توضیح می دهد. معنای تحت الفظی این واژه دلالت بر اشیاء معمولی و فاقد سبک، احساساتی و یا پرزرق و برق دارد. در تعریف رلف این مفهوم معرف منش یا شیوه ای از زندگی است و اشاره به جوامعی دارد که بیشتر مردم آن توانایی مالی برای خرید اشیاء بنجل و پر زرق و برق را دارند. این مفهوم به نوعی معرف رابطه ای ویژه میان انسان و اشیاء است.

اشیاء در این منش، صرفاً برای سلیقه و مصرف عموم ساخته و تولید می شود. در این نگرش بی اصالت، مکان ها نیز اشیائی هستند که در آن، امور مهم، مبتذل (Trivial) و امور مبتذل، مهم می گردد. به طور کلی ارزش امور اصیل، بی مقدار شده، ارزش  تقریباً برپایه ی کیفیت های سطحی مانند قیمت، رنگ و شکل سنجیده می شود.

رلف نمود این شیوه را در شیوه ی زندگی و تصور انسان امروز از «خانه»اش می داند. در جامعه ی امروز، تجربه ی خانه به عنوان مأوا و مرکز هویت فردی و نقطه ی اتکای فرد برای نگریستن به دنیای پیرامونش، رنگ باخته است. خانه تاحد موقعیت یا جایگاه ساختمان مسکونی فرد تنزل یافته؛ به گونه ای که هر چهار سال بدون تأسف می توان این محل را تغییر داد. او به سخن لوکوربوزیه اشاره می کند که خانه را ماشینی برای زندگی می دانست. لوکوربوزیه می گفت: «شما می توانید ماشین زندگیتان را نیز عوض کنید، به همان دفعات که دوچرخه تان، یخچالتان و یا خودروتان را عوض می کنید. شما می توانید شهرها یا ایالت هایتان را نیز عوض کنید، بدون این که با مشکلی مواجه شوید، مگر مشکلاتی که ناشی از تفاوت های اقلیمی است».

رلف قائم به احساسات کردن (Sentimantalisation) و بازارسازی (Commercialisation) را از دیگر عواملی می داند که در کنار تحرک و تقسیم کارکردی زندگی به تنزل معنای خانه انجامیده است. به گونه ای که خانه تبدیل به کالایی برای مبادله، معاوضه و عرضه به بازار قلمداد می شود.

رلف «گردشگری» را نیز به عنوان نگرش غیر اصیل مهم دیگری در ارتباط با مکان مطرح می کند؛ چرا که قضاوت شخصی و اصیل فرد درباره ی مکا بواسطه ی گردشگری، همواره به سطح کارشناسی تنزل می یابد؛ به گونه ای که خود عمل و منظور گردشگری، مهمتر از مکانی که بازدید می شود می گردد و مشخصه های مکان به آنچه که به صورت گزینشی و در کتابچه های راهنما و یا توسط راهنمای تور ارائم می شود، محدود شده و تجربه ی بی واسطه و شخصی از مکان رنگ می بازد.

رلف همچنین انهدام چشم اندازهای محلی و منطقه ای و جایگزینی آن با معماری متعارف توریستی (Conventional Tourist Architecture) و شبه مکان ها (Pseudo- Places) و چشم اندازهای مصنوعی (Synthetic Landscape) را از دیگر جلوه های فرهنگ گردشگری می داند که درپی همسان سازی مکان هاست. رلف این مکان ها را «مکان های تحت هدایت دیگران» می نامد؛ یعنی مکان هایی که خارجیان، تماشاچیان و مصرف کنندگان را هدف قرار می دهد نه ساکنان و شیوه های محلی زندگیشان.

در حالت دوم، در بی اصالتی خودآگاه، فرد خود را مقید به اصول و معیارهایی مصلحت اندیشانه می کند. رلف در این باره تفکر سرد، کنجکاوانه و در عین حال محدود و تنگ نظر که از ویژگی های فلسفه و رویکرد اثبات گرایی و برنامه ریزی اجتماعی و کالبدی است را غیر اصیل می خواند.

رلف از مشخصه های این گونه بی اصالتی  خودآگاه را به پیروی از ژاک الول (Ellul, Jacques: فیلسوف و حقوقدان فرانسوی)، برخورداری از «تکنیک» (Technique) می خواند؛ یعنی دغدغه ای شدید برای کارایی کارکردی و وابسته بودن به برنامه ریزی ماهرانه و هدفمند. رلف این بی اصالتی را از ویژگی های جوامع صنعتی و جوامع توده ای (Mass Socity) می داند که همه چیز از بالا به مردم ابلاغ می شود.

بی مکانی

رلف می گوید که در دوران معاصر، حس مکان اصیل در سایه ی کم شدن مکان های اصیل قرار دارد که این مسئله، بی مکانی نام گرفته است: «از بین بردن مکان های مشخص و استاندارد کردن مکان ها، نتیجه ی بی توجهی به اهمیت مکان است». وی در توضیح پدیده ی بی مکانی، آن را نیز مانند مکان، دارای سطوح مختلفی می داند. بی مکانی در سطوح عمیق منجر به قطع ریشه ها، از بین رفتن نماد ها می شود. رلف نتیجه ی این سطح از بی مکانی را بیگانگی انسان از مکان می داند. در تعریف او بی مکانی در عمقی کمتر، تجربه ای است که در آن، هیچ چیز مکان توجهی را به خود جلب نمی کند و همه چیز غیرمشخص است. در واقع چنین جاهایی دارای مشخصه ها و نمادهای اندکی بوده، تنها بیشتر یا کمتر آنها را مشخص می کند. وی با تأکید بر این که پدیده ی بی مکانی نتیجه ی از بین رفتن و ناپدید شدن و مشخصه های محلی از زندگی ماست، محو شدن مشخصه های محلی و مرزها را ناشی از دلایل زیر می داند:

1-تولید انبوه و استاندارد کردن، ازدحام جوامع و توان کپی کردن تولیدات؛ به گونه ای که همه ی محصولات قابل دسترس همگان بوده و از حالت محلی بود خارج می شوند و همه قادر به بازتولید محصولات هستند.

2-تغییر شکل ارتباط انسان با محیط اطرافش؛ در واقع تجربه ی از محیط به جای ارتباط مستقیم و بی واسطه، از طریق واقعیت های مجازی ناشی از رسانه ها شکل می گیرد.

3-تجارت و بازار که محیط و طبیعت را در نظر ما به سرمایه و پول تبدیل کرده است.

4-کاهش ارتباط رودررو و مستقیم افراد و روابطی که نیازمند حضور مستمر در فضاست؛ به گونه ای که ما در تماس مستقیم با افراد قرار نمی گیریم و اجتماعات ما بدون اینکه حتی همسایه ی خود را بشناسیم، شکل می گیرند.

5-معماری نوگرا با محاسبات مهندسی فوق العاده و همچنین معماری فرانوگرا که کارکردگرایی را در محیط ماشینی نقد و نفی می کند، اما نتوانسته است جایگزینی برای آن ارائه دهد.. بنابراین نوگرایی و فرانوگرایی در معماری، هردو یک نتیجه خواهند داشت: بی شخصیتی (Impersonality) و بی خانمانی (Homelessness).

6-قربانی نمودن فضاهای همگانی به بهانه ی پاسخ به نیاز حرکت خودروی شخصی، زندگی وابسته به خودروی شخصی و نیاز به زمین برای ساخت و ساز.

انواع مختلف فضا در دیدگاه ادوراد رلف

رلف دسته بندی ای برای گونه های مختلف فضا ارائه می دهد، این دسه بندی در واقع معرف طیف تجربه ی فضا در سلسله مراتبی ازکاملا عملی و روزمره تا کاملا انتزاعی است.

1)فضای بدوی و عملی (روزمره) [Primitive and Pragmatic Space]

به باور وی فضای بدوی، فضایی وابسته به رفتارهای غریزی و ناخودآگاه انسان است.چنین فضایی، فضایی ارگانیک و کارکردی است و در ارتباط با نیازهای اولیه انسان تعریف می شود، بدون آنکه تصویر یا مفاهیمی از فضا و روابط فضایی در بر داشته باشد یا بعبارتی دیگر این فضا فاقد معناست.

این فضا را می توان با مفهوم «چرخه ی کارکردی» (Functional Circle) حیوانات مقایسه کرد. –محدوده  و محیطی که تعریف کننده ی اعمال حیوانات برای بقایشان است-

ویژگی چنین فضایی هرچند تقریبا عمومیت دارد-چون غریزی است- اما نباید آن را صرفا به عنوان فضایی شخصی، بلکه به عنوان بخشی از زمینه فضایی همه گروه های فرهنگی فهمید.

2)فضای ادراکی [Perceptual Space]

فضای ادراکی فضایی با مرکزیت فرد  است و توسط فرد ادراک می شود. فضای ادراکی فضایی است که دارای محتوا (Content) و معنا (Meaning) مس باشد؛ چرا که نمی توان آن را از تجربه ها و اهداف فرد جدا نمود. این فضا وابسته به اعمالی است که که بر پایه نیازها و اعمال بی واسطه ی (Immediate) انسان در ارتباط با محیطش شکل می گیرد؛ از این رو ساختاری پیشرفته  می یابد.

همان گونه که نیچه توضیح می دهد: فضای ادراکی یک مرکز دارد و آن انسانی است که آن فضا را ادراک می کند.

رلف فضای ادراکی را به عنوان فضایی شخصی، پایه و اساس ادراک جغرافیایی فرد از محیطش می داند.

3)فضای وجودی [Existential Space]

در تعریف رلف فضای وجودی، تجربه ای از دنیای زندگی است که فرد به عنوان عضوی از یک گروه فرهنگی از فضا به دست می آورد. چنین فضایی در رابطه دوسویه با گروه است که همه ی افراد آن بواسطه ی مجموعه ای مشترک از تجربه ها، علائم  و نشانه ها، اجتماعی شده اند. بدین سان معناهای فضای وجودی، معناهای درون یک فرهنگ است که توسط یک فرد قابل تجربه  می شود.

رلف در ارتباط با فضای وجودی دو مفهوم «فضای مقدس» و «فضای جغرافیایی» را مطرح می کند. فضای مقدس را می توان در فرهنگهای باستانی دینی جستجو کرد. این فضاها پر از نشانه ها و اشیاء با معناست که همگی بیانگر نگرش افراد عضو آن فرهنگ به دنیای پیرامونشان و رابطه با آن است که در قالب تجربه ها و معناهای مقدس و رازآمیز تعریف می شود. مانند سکونتگاه های سرخپوستان. اما در جوامع مدرن امروزی، تجربه های دنیایی و غیرروحانی جایگزین آنها شده و آنچه جای فضای مقدس را گرفته است، فضای جغرافیایی می باشد.

رلف بر نقش «نام ها» در ایجاد و حفظ الگوهای فضایی ای که فرد می باید در آنها زندگی و فعالیت کند تاکید دارد. در جایی که نامی برای فضاها وجود ندارند، محیط همراه با هرج و مرج بوده و فرد در تعیین موقعیت خود نسبت به محیط پیرامون با مشکل مواجه می شود. رلف به داستان قومی در کنیا اشاره می کند که وقتی ناچار به سکونت در جایی دیگر بودند، نام تپه، رودخانه و… مکان پیشین خود را نیز با خود به مکان تازه می بردند. یا اشاره می کند به امریکای شمالی که بیشتر نام ها از مکان های اروپایی گرفته شده است، تا بدین سان افراد تازه وارد با محیط جدید احساس بیگانگی نکنند.

4)فضای معمارانه و فضای برنامه ریزی [Architecture Space and Planning Space]

در تعریف رلف، اگرچه فضای معمارانه نیز متکی بر و ساخته شده از تجربه ای ناخودآگاه است، اما بیانگر تلاشی عمدی در خلق و ایجاد فضاهاست که به صورت سه بعدی اندیشیده و ارائه می شود. فضای برنامه ریزی اما نه بر تجربه ی فضایی، بلکه بر کارکرد فضاها متکی بوده و به صورت نقشه دو بعدی از فضا ارائه می شود.

از دید رلف آنچه اهمیت دارد دانستن این مهم است که فضاها از سوی استفاده کنندگان یا بازدیدکنندگان آنها نه به صورت فضا، بلکه به عنوان یک فضا تجربه می شود؛ حال توسط هرکسی و برپایه هر نظریه، اصل یا موازینی که این فضا ایجاد شده باشد. به گفه رلف این در حالی است که در برنامه ریزی، کاربرد مکان کاملا متفاوت با این تعریف است و مکان تا اندازه ای «موقعیت\ جایگاه»، به عنوان جای دقیقی که چیزی اتفاق می افتد یا قرار دارد به کار می رود.

5)فضای شناختی [Cognitive Space]

فضای شناختی ساخت یا ترسیمی انتزاعی از فضاست که به منظور شناسایی و بررسی فضا همچون شیئی در راستای نظریه سازی انگاشته می شود. رلف به نظریه ها و رویکردهایی که به این بعد فضا بیشتر تکیه داشته اند اشاره می کند. برای نمونه اینشتین مفهوم فضا را مفهومی می دانست که به لحاظ روانشناختی ساده تر از مفهوم مکان است. اما آرکیتاس معتقد بود که هر شیء –و انسان- همواره مقداری فضا اشغال می کند و شیء نمی تواند وجود داشته باشد مگر اینکه مکانی داشته باشد. از دید ارسطو هرجایی که شیء مادی وجود داشته باشد، مکان نیز وجود دارد. از نظر رلف جوهر چنین ایده ای در واقع در پیوند با موقعیت یا جای چیزهاست و همان چیزی است که در فضای اقلیدسی (Euclidean Space) مورد نظر است؛ یعنی فضایی که در آن، مکان اساساَ به عنوان موقعیت یک چیز در نظر گرفته می شود که با مجموعه ای از محور های مختصات تعریف شدنی است.

در تعریف رلف فضای شناختی به مانند فضائی همگن تلقی می شود که همه جای آن و در همه جهت ها دارای ارزشی برابر است. فضای شناختی فضایی یکپارچه (Uniform) و خنثی (Neutral) است و در آن، تجربه ی بی واسطه ی فرد از فضا اهمیت چندانی ندارد.

فضای شناختی ابزاری عینی است که به ما کمک می کند تا جای مکان های شخصی و همگانی را به تصویر بکشیم.

6)فضای انتزاعی [Abstract Space]

به گفته رلف، تمایز میان فضای انتزاعی و فضای شناختی شاید در پی فهم این موضوع مطرح شده است که فضای اقلیدسی نمی تواند ویژگی های برخی از فضاهای مطلق (Absolute Space) را به طور کامل منعکس کند؛ چرا که فضای شناختی در واقع یک ساخته دست انسان است و این که هندسه ها و توپولوژی های دیگری –در فیزیک، ریاضیات و فلسفه- وجود دارند که نه تنها ممکن هستند، بلکه شاید حتی در برخی شرایط درست هم باشند، اما فضای شناختی نمی تواند آن ها را توصیف کند.

فضای انتزاعی، خلقی آزادانه از ذهن پردازی های انسان بوده، بازتاب بی واسطه ای از تفکر نمادین (Symbolic Thought) است. چنین فضایی را تنها می توان تصور نمود؛ مانند: فضای همگن، پیوسته، همگرا، متناهی یا نامتناهی و … .

رلف به بررسی و تعریف جوهر مکان (The Essence of Place) می پردازد. به باور وی نمی توان مکان ها را با توجه به مقیاسشان طبقه بندی نمود چرا که همپوشانی دارند و بر هم تأثیر می گذارند. اما از دید او برخی از جنبه ها که مهمترین ابعاد فهم مکان ها را توضیح می دهند، می توان به پدیده ی مکان پرداخت:

  • مکان و موقعیت مکانی/جایگاه [Location]

رلف این موضوع را با بحث تغییر موقعیت یک مکان، یا به عبارتی جابه جایی مکان توضیح می دهد.

یک کشتی هرچند به طور پیوسته موقعیتش روی آب تغییر می کند، اما خود در درون خود، یک مکان است. اردوگاه کولی ها یا سرخپوستان و یا چادر سیرک به همین صورت است. اردوگاه کولی ها با وجود آنکه ممکن است از لحاظ موقعیت جغرافیایی در جایی شکل بگیرد که پیش از آن اردوگاه سرخپوستان بوده، اما مکانی متفاوت با اردوگاه سرخپوستان است. رلف این ویژگی را به فرهنگی بودن مکان وابسته می داند. بدین اعتبار، موقعیت/جایگاه یا وضعیت، نه شرطی لازم و نه کافی برای مکان است. رلف همچنین این گونه نتیجه می گیرد که تحرک یا «کوچ نشینی» (Nomadism)، مانعی برای وابستگی به مکان نیست. حیت این ادعا را نیز می کند که این جابجایی باعث افزایش حس مکان نیز می شود.

  • مکان و منظر طبیعی [andscapeL]

رلف منظر طبیعی یک مکان را در هویت آن بسیار مؤثر می داند. به عبارتی ویژگی های بصری یک مکان، یکی از مهمترین مشخصه های مکان است.

لارنس دارل (Durrel, Lawrence) معتقد است که اگر همه فرانسوی ها را از بین ببریم و کشور را با آدم هایی خشن – متضاد با روحیه ی بسیار لطیف فرانسوی ها – از نو بر پا کنیم، باز خواهیم دید که پس از دو نسل، شاخصه های فرانسوی بودن به حال قبل بر می گردد. به عبارتی روح مکان (the Spirit of Place) در منظر طبیعی آن نهفته است.

از این رو به باور رلف هوین یک مکان خاص می تواند با وجود بسیاری تغییرات بیرونی، باقی بماند چرا که نیروهای درونی و ناآشکار در مکان وجود  دارد.

  • مکان و زمان
  • مکان و اجتماع [Community]

وابستگی به مکان، همان گونه که با مدت طولانی شدن مدت سکونت فرد در یک محل افزایش می یابد، این وابستگی زیادی نیز به تعامل (Interaction) فرد با دیگران در آن مکان دارد. رلف به سخن آلوین تافلر (Toffler, Alvin) اشاره می کند می گوید که در جامعه امروزی غرب ، بسیاری از مردم هنگامی که در جمع افرادی قرار می گیرند که با آنها علایق مشابه دارند، احساس در خانه بودن دارند. از دید رلف نیز رابطه ی میان اجتماع  و مکان رابطه ای بسیار قوی است تا جایی که می توان مکان را نیز بیش از هر چیز، تظاهر و بیان کالبدی باورها و ارزش ها، تعاملات و تعهدات دوسویه ای میان افراد درون یک اجتماع دانست.

به طور خلاصه هرچند به صورت موضوعی و مفهومی می توان مردم و مکان را از هم جدا انگاشت، اما در عمل، به راحتی نمی توان میان این دو تفاوت قائل شد؛ مردم همان مکانشان هستند و مکان نیز یعنی مردم آن.

  • ریشه داشتن و توجه به مکان [ Rootedness and Care for Place]

به باور رلف برای انسان ها چه در تجربه های مشترک و چه شخصی شان از مکان ها، همواره گونه ای وابستگی و آشنایی با مکان وجود دارد که در واقع با احساس دانستن و دانسته شده در «اینجا»، در این مکان خاص همراه است. در واقع همین احساس وابستگی است که ریشه های ما را در مکان ها شکل می دهد.

از دید وی ریشه داشتن در یک مکان یعنی نقطه ی اتکای امنی برای نگریستن به جهان. وابسته بودن به یک مکان، توجه نشان دادن به آن و نگهداری از آن را از سوی فرد به همراه می آورد.

رلف در توصیف حس وابستگی به مکان و اهمیت آن، به مفهوم «نوستالژی» اشاره می کند. به گفته ی وی هرچند واژه ی نوستالژیا را می توان تا اندازه ای مترادف «احساس غربت» دانست اما نوستالژیا عمیق تر است. همچنین اشاره می کند که در برابر مفهوم نوستالژیا، مفهوم «خستگی/ دلزدگی از مکان» (the Drudgery of Place) نیز وجود دارد. حسی از روزمرگی (Routines) همیشه بخشی از تعهد عمیق نسبت به مکان است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها