سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

فضای شهری در دوره‌هاي مختلف

فضاي شهري در دوره‌هاي مختلف

             گيدنز در ديدگاه محليت خود معتقد است، شهر يک محل [1] است نه صرفا يک مکان. به تعبير وي مفهوم محل بر مفهوم مکان [2] مورد استفاده در جغرافياي اجتماعي ارجحيت دارد، چون دلالت بر فضا، به مثابه‌ي مقر و محيطي براي تعامل است. ( افروغ ؛ 1377) محل صرفا پارامتري فضايي و محيطي فيزيکي که تعامل در آن رخ مي‌دهد، نيست، محل متشکل از عوامل و عناصر فضايي و فيزيکي است که به مثابه ي بخشي از تعامل، بسيج و به کار گرفته مي‌شوند. به عبارتي، محل منطقه اي فيزيکي و زمينه اي براي تعامل است که برخوردار از مرزهاي مشخص بوده و به گونه اي به تمرکز تعامل ياري مي‌رساند.محلها نيز به نوبه خود ناحيه بندي شده اند و نواحي دروني آن از اهميتي حياتي در تشکيل زمينه‌هاي تعامل برخوردارند. در اين تعاملات، تعداد روابط با افزايش در تعداد افراد حاضر در يک مجموعه و به صورت تصاعدي مضاعف، افزايش مي‌يابد. بنابراين شهر، محل تکثر و تنوع و در عين حال پيچيدگي روابط اجتماعي است (رفيع پور؛ 1379، 38). شهر انعکاس نوعي نظام و مناسبات اجتماعي است که در دوره‌هاي پيشين وجود نداشته است. به تعبير رابرت پارک‌ شهر تنها خيابان، ساختمان‌ها و شبکه حمل و نقل نيست، بلکه در عرصه فوق، نظامي‌از روابط اجتماعي و سبک زندگي [3] جريان دارد که موضوع مطالعات انسان شناسي شهري است. انسان شناسي شهري رويکردي جامع و کل گرا نسبت به شهر دارد که آن را در همه ابعادش و به صورت تفکيک شده و در ترکيبي پويا  مورد مطالعه قرار مي‌دهد. در اين ترکيب پويا، لااقل هفت محور اساسي قابل تمايز و مطالعه هستند که مي‌توان آنها را  ورودي‌هاي اصلي به موضوع شهر در نظر گرفت. به صورتي که در هريک از آنها نه فقط قابليتي براي تبيين‌هاي نظري وجود دارد، بلکه سازماندهي پژوهش و تعيين حوزه‌هاي تحقيقاتي نيز با حرکت از چارچوب و الزامات هريک از آنها مي‌تواند نظم بيشتري را در برخورد با موضوع عمومي‌شهر ايجاد کند و امکان بررسي‌هاي تطبيقي را به منظور دست يابي به تعميم پذيري نسبي فراهم آورد. فکوهي در “انسان شناسي شهري”  هفت محور يا هفت ورودي اصلي به مباحث شهري را ” فضا، زمان، اقتصاد، قدرت، فرهنگ، نشانه و بيان ” معرفي مي‌کند. ( فکوهي ؛ 1389، 250)

فضا يکي از از اين ورودي هاي اصلي است که درک آن از دريچه انسان شناختي، بنا بر هر فرهنگ و يا خرده فرهنگ مي‌تواند به درجات مختلف متفاوت باشد. انسانها در فضا زندگي مي‌کنند، يعني درک و رابطه اي پيوسته از کنش‌هاي متقابل با آن دارند. از آن تغيير پذيرفته و آن را تغيير مي‌دهند، در آن فضا معنا مي‌آفرينند و اجزاي فضا را به نشانه‌هاي معناداري براي خود تبديل مي‌کنند. حال هرچه فضا، انسان را بيشتر مخاطب خود قرار دهد و با او در تعاملي سهل تر قرار گيرد و هر قدر با عادات الگوهاي رفتاري وي هماهنگ تر بوده، خاطره‌ها، انتظارات و آرزوهاي وي را بيشتر پاسخ مي‌دهد و تعلق خاطر بيشتري را در انسان به وجود مي‌آورد.

نوع نگاه و توجه به فضاهاي شهري و چگونگي طراحي و مداخله در آن، در طول تاريخ تغييرات بسياري داشته، که به طور کلي مي‌توان اين دوره‌ها را به سه دسته تقسيم کرد: 

دوره اول با تاکيد بر رويکردهاي کالبدي بصري در اوايل قرن بيستم مطرح شد و با گسست مفهومي‌زندگي عمومي‌و پيشي گرفتن نهادهاي اقتصادي از ديگر نهادها و طرح موضوعات جدايي سوژه، ابژه و فرم و عملکرد، مفهوم فضاي شهري را دگرگون ساخت. در قرن بيستم با جنبش مدرن (تکيه بر عملکردگرايي)، منطقه بندي و يا zoning و انفکاک عملکردهاي شهر به چهار عمل اصلي سکونت، کار، فراغت و رفت و آمد شهري  و با غلبه و تسلط ماشين، عملا فضاي شهري به دست فراموشي سپرده شد. در ابتداي دوران مدرنيسم و در پي گسترش توليد صنعتي، اين انديشه در غرب شکل گرفت که فضاهاي شهري نيز مانند محصولات بسياري از صنايع چون خودرو، مي‌توانند جنبه اي جهاني داشته باشند و با توجه به ساخت مصالح جديدي چون آهن و بتن و از سوي ديگر با توجه به اينکه اجزاي بدن انسان و کارکرد آنها در کل جهان شبيه هم هستند، موجب شد در زمينه طراحي‌هاي شهري نيز به الگوهايي عام، همانند و يا بين المللي بدون توجه به تفاوت‌هاي فرهنگي توجه شود. بدين ترتيب، بسياري از ساختمان‌هايي که از نيمه اول قرن بيستم با سازه و مصالح جديد توسط معماران تحصيلکرده طراحي و ساخته شدند، به پيروي از اصول معماري مدرن، بيشتر بازتاب نوعي الگوهاي جهاني و انتزاعي بودند و غالبا ويژگي‌هاي فرهنگي و محلي در آنها رعايت نمي‌شد. اين پديده سبب شد که در بسياري از اين شهر‌ها، مردم نتوانند با فضاهاي جديد از لحاظ فرهنگي ارتباط برقرار کنند و در کشورهاي غربي، امکان ارتباط بين فضاهاي معماري و ساير پديده‌هاي تاريخي و فرهنگي به حداقل ممکن کاهش يافت و مردم نتوانستند احساس تعلق به اين نوع از فضاها داشته باشند.  

اين دوره، بيشتر تحت تاثير کارهايي چون برنامه ريزي شهري بر پايه اصول هنري کاميلو سيته [4]، تفکرات لوکوربوزيه[5] و برنامه ريزي شهري در عمل ريمون آنوين [6]به وجود آمد. دقت در تعريف لوکوربوزيه که نماينده متفکران مدرن در عرصه شهرسازي شناخته شده، نشان از قطع رابطه فضاي شهري با هرگونه اطلاعات اجتماعي، فرهنگي، جامعه شناختي و تاريخي دارد. در واقع مدرنيسم بر اساس تفکر نوگرايي خود، هرگونه اطلاعات فرهنگي و اجتماعي در حوزه فضاي شهري را نه تنها زايد بلکه مضر مي‌دانست و تمام تلاش آن درصدد پاک کردن اين اثرات مي‌باشد. بنابراين در تفکر مدرنيست‌ها، فضاي شهري تعريف مشخصي ندارد و آن‌ها قائل به جدايي فضاي خصوصي و عمومي‌شهري نيستند. کاشاني جو در رساله خود اشاره مي‌کند، در انديشه مدرنيست، خيابان به عنوان فضاي شهري چيزي جز عملکرد عبور و مرور نيست و فضاي شهر، فضايي بيکران و مجرد و انتزاعي است که صرفا جدا کننده ساختمان‌هاست. پيامد اين رهيافت در از دست رفتن بافت و مقياس شهري و فاصله گرفتن فضاي شهر از انتظارات مردمي‌،  تا چند دهه باقي ماند. (کاشاني جو،1388، 10)

دوره دوم در انتقاد از دوران مدرن، با رويکرد اجتماعي و ادراکي، آغاز مي‌شود. در اين رهيافت، عمدتا جنبه‌هاي اجتماعي مردم، فضاها و فعاليت‌ها و نحوه ادراک آنها از فضاهاي شهري و حس تعلق به مکان را مدنظر قرار مي‌دهد.  از اين زمان به بعد، فضاي شهري به معناي واقعي بار ديگر مطرح شد و انتقاد از نظام برنامه ريزي شهري اتومبيل محور مدرنيسم و تحسين نظام برنامه ريزي شهري بافت‌هاي تاريخي سرزنده که مبتني بر نياز‌هاي عابر پياده بود، افزايش يافت و منجر به ظهور چهره‌هاي ماندگاري در تاريخ شهرسازي شد. از تاثير گذارترين افراد در اين حوزه مي‌توان به متفکران صاحب نامي‌چون لينچ [7] (1960)، جيکوبز [8] (1961)، بيکن [9] (1963)، الکساندر [10](1967) و ويليام وايت [11](1980) نام برد.

لينچ دو هدف عمده را دنبال مي‌کرد: نخست، تصوير ذهني تک تک افراد را در ارزيابي مشخصه‌هاي فضايي مکان مورد تاکيد قرار مي‌داد ؛ و دوم آنکه ميان تصويري که مردم از شهر در ذهن خود ترسيم مي‌کردند، با تصوير واقعي شهر (با همه عناصر کالبدي اش) تمايز قائل مي‌شد و اصل را بر ادراک عمومي‌افراد از فضاهاي شهري قرار مي‌داد. (بنکدار، 1389، 12) 

همزمان با لينچ،  جيکوبز (1961) با اشاره به مطالعه دقيق رفتار‌هاي انساني، تاکيد مي‌کند که فضاها و خيابان‌هاي شهري در برگيرنده فعاليتها، کارکردها و تعاملات اجتماعي هستند. وي در “مرگ و زندگي شهرهاي بزرگ آمريکا”  از روند برنامه ريزي شهري و  توسعه‌هاي بزرگ مقياس خالي از روح فعاليت، انتقاد مي‌کند و معتقد است “معماران مدرنيست، از مسائل واقعي شهرها غافلند و خود را با نظريات غير عملي و بيگانه با زندگي طبيعي شهرها خوش کرده اند ” (جيکوبز، 1388، 122)، و اشاره مي‌کند که شهر “محصول زندگي در پيچيده ترين شرايط است ” (همان ؛ 387).

با ادامه و شدت گرفتن اين تفکرات، ايده‌هاي جديدتري مبني بر ارتباط نزديک ميان طراحي محيطي در بستر کالبدي از يک سو، و انتظارات و ادراک مردم از فضا به عنوان استفاده کنندگان اصلي از سوي ديگر، شکل مي‌گيرد. به عبارتي توجه به لزوم مداخله مردم در فضاهاي شهري و طراحي آن، در اولويت اصلي قرار مي‌گيرد. در واقع، اين دوران را مي‌توان به عنوان دوران پذيرش شکست فلسفه طراحي فرم بدون توجه به بستر، که ويژگي بارز عصر مدرنيسم بود،  ناميد. در ادامه اين رويکرد، گل [12]، فعاليتهاي موجود در فضاهاي شهري را به سه دسته تقسيم مي‌کند: فعاليتهاي ضروري (خريد، کار و جز آن )، اختياري (پياده روي و مانند آن ) و اجتماعي (معاشرت و نظاير آن). به عقيده وي، فعاليتهاي اختياري در صورتي انجام مي‌گيرد که مکان و شرايط آب و هوايي تشويق کننده باشد. وي فعاليتهاي اجتماعي را، بر خلاف فعاليتهاي اختياري، مستلزم حضور مردم به عنوان عاملان اصلي شکل گيري اين نوع فعاليت مي‌داند (قرائي، 1389، 55). بنابراين نوع طراحي‌هاي شهري به ويژه در عرصه عمومي‌، در چگونگي نوع کارکرد‌ها و مدت زمان اين فعاليتها نقش اصلي و تعيين کننده دارد. وايت، در ادامه نظريات گل، با پژوهش‌هايي که در زمينه ميدان‌هاي شهري انجام داد، متوجه شد چيزي که بيشتر از همه باعث کشش مردم به ميدان‌ها مي‌شود، در واقع خود مردم و تمايلات اجتماعي هستند. (قرائي، 1389، 55)

يکي از مهمترين پيامدهاي رهيافت اجتماعي ظهور مفهوم عرصه عمومي‌[13] در توجه به فضاهاي شهريست. در دوران مدرنيست، به اين مفهوم بسيارکمتر، و از زاويه ساختمان‌ها و ارتفاع حجم و عناصر کالبدي و معمارانه نگريسته مي‌شد ؛ ولي از دوره دوم به بعد، با ظهور اين مفهوم،  توجه به  فضاهاي شهري نظير خيابان‌ها، ميادين و محورهاي پياده  به عنوان عرصه‌هايي عمومي‌، اهميت بيشتري يافت.

دوره سوم را مي‌توان دوره مکان سازي [14] يا توجه به فضاهاي شهري به عنوان عرصه‌هاي عمومي‌ناميد. در اين دوره، فضاهاي شهري در قالب ترکيبي از کالبد، تمايلات انساني – معاني و فعاليتها تحت عنوان مکان‌هاي شهري مورد توجه قرار گرفت. اين رويکرد زماني به اوج نظريات خود مي‌رسد که در شهر‌ها، اثري از فرهنگ و تعلقات فضايي باقي نمانده و” اتومبيل به عاملي براي تباهي زندگي انسان تبديل شده است “(چرمايف، به نقل از کاشاني، 1389). انسان‌ها در فضاهاي شهري بسته و تنها در آمد و شد خودرو‌هاي شخصي  ديده مي‌شوند. انسان در شهرها، از امنيت کمتري نسبت به مناطق خارج از شهر برخوردار است. او از آزادي قدم زدن در خيابان‌ها و نشستن در ميادين شهري محروم و براي گريز از سروصداي خيابان‌ها به زندگي در پشت پنجره‌هاي بسته مجبور شده است.با طرح رويکرد توسعه پايدار(1990) دررفع مشکلات شهرهاي مدرن، نظريه پردازان مختلفي، بر روي جنبه‌هاي گوناگون آن تمرکز نمودند.  مفهوم عرصه‌هاي عمومي‌در شهر، که در دوره قبل از طريق کساني چون لينچ (1960) و جيکوبز (1961) شکل گرفت، در دوره سوم توسط کساني چون اپليارد و فرانسيس تيبالدز [15](1992) ادامه يافت. تيبالدز، در کتاب معروف خود، شهرسازي شهروندگرا (1381)  عرصه عمومي ‌را مهمترين بخش شهرمي‌داند که مکان تماس، تعامل و ارتباط بين انسانها است. وي اين عرصه را شامل خيابانها، پارکها، چهارراهها و پياده رو‌ها ميداند که در نتيجه افزايش خصوصي سازي دوران مدرن، بسيار تضعيف و بي معنا شده است. تيبالدز راه زنده کردن فضاهاي باز و عمومي‌شهري را زنده کردن شيوه‌هاي سنتي در طراحي شهري مي‌داند.وي معتقد است در فضاي مدرن، به ساختمان‌ها به عنوان فضايي منفرد و جدا از ديگر فضاهاي شهري نگريسته مي‌شود، در حالي که در فضاي سنتي توجه اصلي بر فضاهاي بين ساختمان‌ها که به صورت ارگانيک شکل گرفته اند، است. تيبالدز مهمترين معيار در ارزيابي شهرها و محيط‌هاي شهري را که برگرفته از دوران سنتي است،  توجه به مکان‌ها به عنوان يک کل شناخت و داراي هويت و تاريخ، يگانگي و تباين ميداند. وي در شهرسازي شهروندگرا (1381)،  با تاکيد بر ايجاد شهرهاي  انسان مدار، عواملي چون کاربري مختلط و رعايت مقياس انساني به جاي خودرو در طراحي‌ها، توجه به آسايش و امنيت پياده، دسترسي و خوانايي محيط،  احساس مسئوليت در برابر آثار باستاني  و در نظر داشتن تغييرات شهري به مثابه فرآيندي تدريجي را از عوامل ضروري به منظور ايجاد شهرهاي انسانگرا معرفي مي‌کند. اپليارد[16] نيز،  اهميت مکان‌هاي عمومي‌شهري  را در تناسب با نياز‌هاي انساني از مهم ترين مولفه‌هاي کيفيت حيات بشري عنوان مي‌کند. از ديگر نظريه پردازان بنام اين دوره،  امانوئل کستلز  [17]فرانسوي است که با ديدي مارکسيستي به شهر نگاه مي‌کند. به عقيده وي، ” فضاي شهري، شکلي از اشکال فضايي است که به طور اتفاقي سازمان نيافته  و داراي ساخت است. ماهيت اين اشکال فضايي را بايد به عنوان اشکال فرهنگي تلقي کرد و در نتيجه اين اشکال نوعي بيان ايدئولوژيک است‌”. (نقي زاده، 1387، 8) . از نظر کستلز فضا بازتاب جامعه نيست، بلکه خود جامعه است. “فضا بعد مادي جامعه است و اگر آن را مستقل از روابط اجتماعي در نظر بگيريم، مانند آن است که ماهيت را از جسم آن جدا کنيم و اولين اصل هر علم اجتماعي را ناديده بگيريم. روح و جسم با هم ارتباط متقابل دارند. بنابراين اشکال فضايي کره خاکي ما، همانند ساير چيزها توسط عمل انساني شکل مي‌گيرد”(ستارزاده، 1387، 10) در نتيجه از نظر کستلز، فضا از دو بعد فيزيکي و اجتماعي برخوردار است و او بعد ذهني فضا را درمرتبه اي بعد از اجتماعي قرار مي‌دهد. براي وي رابطه عمده، رابطه فضا و ايدئولوژي است و فضاي فيزيکي و اجتماعي را از هم جدا نمي‌کند، بلکه آن‌ها را ابعاد يک موضوع مي‌داند.  “از آنجا که فضا چيزي جز جامعه نيست، لذا تغيير محيط به معناي تغيير روابط اجتماعي است ” (همان، 10)

 مطالعه در زمينه نظريات صاحبنظران در رابطه با فضاهاي شهري نشان مي‌دهد که گرچه توجه به نقش و ارتقاء وضعيت فضاهاي عمومي‌شهري از بدو پيدايش شهرها و به ويژه در طول بيش از يک سده گذشته همواره وجود داشته، اما نگاه صاحبنظران به اين موضوع از روندي يکنواخت و ثابت برخوردار نبوده و دردوران گوناگون متفاوت است. کاشاني جو(1388)، در رساله دکترايش با عنوان ” تدوين اصول هم پيوندي بين حمل و نقل همگاني و فضاهاي شهري پياده مدار با رويکردي پايدار”، به تقسيم بندي نظريات موجود در باب فضاهاي شهري پرداخته و به طور کلي، مهمترين رويکردهاي معاصر را بر مبناي گرايش غالب موضوعي ؛ در سه دوره اصلي: پس از انقلاب صنعتي تا سال 1960، از سال 1960 تا 1990 و از 1990 تا اکنون دسته بندي کرده اند.

 

رويکرد

رويکرد غالب

مهمترين صاحبنظران

دوره زماني اول انقلاب صنعتي -1960

تاکيد برادراک فضايي و بصري

کاميلوسيت،گوردن کالن، راب کرير،آلدو روسي،الکساندر،، علي مدني پور و جهانشاه پاکزاد  و ماتين

دوره زماني دوم 1960-1990

تاکيد بر تاثيرات محيطي-رفتاري

کوين لينچ،راپاپورت،پاسيني،جان لنگ، حسين بحريني

رويکرد تقويت تعاملات اجتماعي

حنا آرنت، پاول زوکر،جين جيکوبز،ويليام وايت، ا.ودنبرگ

ناکيد برحرکت در فضاي شهري و پياده مداري

توني گارنيه، اشپراي رگن، ادموند بيکن، هيليير، مايکل اي آرث

دوره زماني سوم 1990 تا اکنون

رويکرد ايجاد امنيت و مقياس انساني در شهر

مامفورد، تيبالدز، پيترکتز

ملاحظات زيست محيطي و پايداري

چرمايف،هانتر، راجرز

 



[1]  Local

[2] Place

[3]  Life style

[4]  Camilo sitee

[5]  Le Corbusire

[6]  Raymon Unwin

[7]  Kevin Lynch

[8]  Jane Jacobse

[9]  Edmond Bacon

[10]  Christopher Alexander

[11]  William Whyte

[12]  Jon Gehl

[13]  Public Realm

[14]  Place making

[15]  Francis Tibbalds

[16]  Donald Appleyard

[17]  Castellse

 

کلیدواژه : فضای شهری
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها