سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

بعد بصری در طراحی شهری

بعد بصری

مقدمه :

در اين بخش بعد بصري يا با دقت بيشتر بعد زيبايي بصري طراحي شهري بحث مي شود. معماري و طراحي شهري بعنوان تنها حقيقت غير قابل اجتناب و به منظور ايجاد فرمهاي هنري و عمومي توصيف مي شوند.

نصر(NASAR) ذكر مي كند در حالي كه مشاهده كنندگان مي توانند انتخاب كنند كه هنر، ادبيات و موسيقي را تجربه كنند يا نكنند، طراحي شهري چنين انتخابي را تامين نمي كند. در فعاليتهاي روزانه مردم بايد از قسمتهاي عمومي محيط شهري عبور و آنرا تجربه كنند. بنابراين در حالي كه ما ممكن است عقيده هنرهاي بصري عالي را بپذيريم كه بنظر يك بيننده كم اطلاع جذاب بيايد و توجه آنرا جلب كند كه ديدن از يك موزه را انتخاب كند، فرم و ظاهر شهر بايد عموم گسترده‌تري را راضي كند كه بطور منظم آنرا تجربه مي كنند.

فصل روي چهار موضوع كليدي تمركز مي كند. اولين قسمت به ترجيحات زيبايي و دومين قسمت به درك فضا و كيفيتهاي زيبايي فضاهاي شهري و منظر شهري مربوط است. سومين و چهارمين قسمت به طراحي عناصري كه فضاي شهري را تعريف و اشغال مي كند مانند معماري و منظر نرم و سخت.

  • ترجيحات وابسته به زيبايي شناسي Aesthetic preferences

درك زيبايي شناسي از محيط شهري اساسا بصري و وابسته به زيبايي است ( براي مثال شامل آگاهي از حركت همه قسمتهاي بدن)، با وجود اين تجربه محيطهاي شهري همه حسهاي ما را در بر مي گيرد و در بعضي شرايط شنوايي، بويايي و بساوايي مي توانند مهمتر از بينايي باشند. چنانكه ميس(Meiss) از طراحان درخواست مي كند كه به ما اجازه دهيد كه سعي كنيم انعكاس فضاهايي را كه طراحي مي كنيم تصور كنيم، بوهايي كه بوسيله مصالح ساطع مي‌شود يا فعاليتهايي كه آنجا اتفاق مي افتد و لمس تجربه‌اي كه آن فضاها ايجاد مي كنند. درك بصري از محيطهاي شهري محصول مشاهده و تشخيص است و آن چيزي است كه ما را بر مي انگيزد كه درك كنيم، چطور آنها را درك كنيم، چطور اطلاعات جمع آوري شده را تفسير و قضاوت كنيم و چطور فضا در ذهن ما جذاب بنظر مي رسد. چنين اطلاعاتي بطور مهمي تاثير گرفته اند از اينكه ما چه احساسي در مورد يك محيط ويژه داريم(آيا به آن توجه مي كنيم) و براي ما چه معني مي دهد (چگونه آن را ارزش گذاري مي كنيم). همان طور كه عقايد زيبايي از لحاظ اجتماعي و فرهنگي ساخته مي شود ( حداقل در جمع) پس زيبايي بايد حداقل در بخشي بيشتر از سادگي در ذهن مشاهده كننده قرار بگيرد. اگرچه اين بخش برروي بعد بصري طراحي شهري تمركز مي كند، تشخيص اين موضوع مهم است كه سليقه و ذوق كلي عموم براي محيطهاي ويژه گسترده تر از ملاك و معيار زيبايي است. جك نصر(Jack Nasar) پنج خصوصيت از محيطهاي دوست داشتني را مشخص مي كند. محيطهاي نامطلوب برعكس اين ويژگيها را دارند. در هر حالت درك مشاهده كننده از آن ويژگي مهم بود.

1-طبيعي بودن: محيطهايي كه طبيعي هستند يا جاييكه طبيعت بر عناصر ساخته شده غلبه دارد.

2- نگهداري و مراقبت: محيطهايي كه مراقبت و نگهداري و به آنها توجه مي شود.

3- فضاي باز و تعريف شده: تركيبي از فضاي باز تعريف شده با دور نماها و ديدهايي از عناصر خوشآيند.

4-محتوا و معني تاريخي: محيطهايي كه ارتباطات و پيوستگيهاي مطلوب را ايجاد مي كند.

5-نظم: بر حسب تركيب، يكپارچگي، خوانايي، وضوح و تشابه

  • الگو و نظم زيبايي شناسي Pattern and aesthetic order

همان طور كه ما همشه كل را بيشتر از هر جز منفرد تجربه مي كنيم ما محيطها را بصورت يك موضوع كلي درك مي كنيم. روانشناسان گشتالت بحث كرده‌اند كه نظم و يكپارچگي وابسته به زيبايي از تجمع و درك الگوها سرچشمه مي گيرد. آنچه كه محيطها را از نظر بصري يكپارچه تر، منطقي تر و قابل فهم تر مي سازد اين است كه ما از اصول تركيب و يكپارچه سازي استفاده مي كنيم كه يك شكل خوب را ايجاد كنيم.

بر اساس تئوري گشتالت ميس اظهار مي دارد كه بخشي از لذتها و نا خوشايندهايي را كه در در محيط ساخته شده تجربه مي كنيم. مي تواند اين گونه توضيح داده شود كه ما بطور ذهني، راحت يا سخت بتوانيم عناصر متفاوت درون يك زمينه بصري را به واحدهاي مختصر تبديل كنيم.

بسياري از ويژگيهاي اساسي يكپارچگي يا اصول تجمع(گروه شدن يا طبقه بندي شدن) مشخص شده‌اند (شكل1-7).

21

(شكل1:اصل شباهت)

20

(شكل2: اصل مجاورت)

17 19

(شكل 3 : اصل حصار و زمينه مشترك)

16 18

(شكل 4:اصل جهت يابي)

15

(شكل5:اصل بستگي)

14

(شكل 6:اصل تداوم)

شكل( 1-7): اصول يكپارچگي و تشكيل

1-اصل شباهت: كه تشخيص المانهاي يكسان و شبيه را در ميان بقيه المانها قادر مي سازد. (تكرار فرمها يا خصوصيتهاي معمول) .

2- اصل مجاورت: كه ما را قادر مي سازد المانهايي را كه بطور فضايي به يكديگر نزديكترند بعنوان يك گروه تشخيص دهيم.

3-اصل حصار مشترك((Common enclosure and common ground: جايي كه حصار يا زمين، يك زمينه يا گروه را مشخص مي كند. آن عناصر در بين زمينه يا زمين از آنهايي كه بيرون قرار مي گيرند، تشخيص داده مي شود.

4-اصل جهت يابي: جايي كه المانها از طريق يك جهت يا از طريق هم جهت شدن يا نزديك شدن بسمت يك فضاي خالي يا يك شي طبقه بندي مي‌‌شوند.

5- اصل بستگي: كه ما را قادر به تشخيص المانهاي ناقص يا جزئي بصورت يك كل مي سازد.

6-اصل تداوم

همانطور كه موقعيتهاي ناب و خالص كم هستند در بيشتر محيطها چندين اصل همزمان با هم وارد صحنه مي شوند (ايفاي نقش مي كنند) اگرچه بعضي اوقات يك اصل غالب است. بطوركلي اسميت(Smith) اظهار مي دارد كه ظرفيت درك شهودي ما براي درك زيبايي چهارجزء مشخص دارد كه بر زمان و فرهنگ برتري دارد (فراتر از زمان و فرهنگ است).

1-حس تشابه، همساني و الگو: تشابه شامل بعضي شباهتها در عناصر است و وجود همزمان پيچيدگي(براي مثال يك حجم از جزئيات بصري و اطلاعات) و الگوهارا پيشنهاد مي كند.

2-درك ضرباهنگ: درحاليكه ضرباهنگ با تشابه فرق دارد ضرباهنگ بخاطر تاثير قوي اش، بر روي يك تكرار سخت تر تكيه مي كند. حظ بصري براي مثال از عناصر داراي ضرباهنگي ريشه مي گيرند كه متنوع اند و در طيف متفاوتي از نوع ساده تا سيستم هاي تكرار شده پيچيده تر قرار مي گيرد.

ضرباهنگ بوسيله گروه بندي عناصري توليد مي شود كه تاكيد، فاصله، اهميت، و….. را ايجاد مي كنند. براي اجتناب از يكنواختي، تضاد و تنوع در رسيدن به ضرباهنگ هاي جذاب ضروري است.

3-درك تعادل: درحاليكه بتوانيم بطور كلي تعادل بصري را تصور كنيم، تعريف كردن آن بطور دقيق مشكل است. تعادل نوعي از نظم است كه بطور كلي به هماهنگي در ميان قسمتهايي از يك محيط يا منظره بصري مربوط مي شود. تعادل همچنين مي تواند در مناظري كه پيچيده و ظاهرا بي نظم هستند تشخيص داده شود و در بسياري موارد بندرت بصورت آني آشكار مي شود و ممكن است در طول زمان خود را نشان دهد.

اسميت اشاره مي كند كه جذابيت اصلي شهرهاي تاريخي كشف ديدهايي است در جايي كه بطور ناگهاني بنظر مي رسد در يك تعادل كامل است. يك جنبة‌مهم اين موضوع عنصر شگفت آور است، اگرچه تقارن مي تواند يك ابزار قدرتمند براي رسيدن به تعادل باشد تركيبهاي متقارن مي توانند مكانيكي و هدايت شده بنظر آيد يك تركيب متقارن ممكن است از عناصر تقارن استفاده كند كه در راههاي پيچيده ترو جذابتر به تعادل بصري برسد. همچنين تعادل مي تواند در تركيبهاي خيلي پيچيدة رنگها، بافتها و شكلها درك شود.

انواع متفاوتي از تعادل وجود دارد: ايستا و ‌پويا، براي مثال در مناظر شهري نئوگوتيك ويكتوريا عناصر اغلب اوقات با همديگر رقابت مي كنند و يك تعادل پويا را ايجاد مي كنند.

4-حساسيت به نسبتهاي هماهنگ: هماهنگي به ارتباط بين قسمتهاي مختلف و اينكه چگونه آنها با يكديگر جور شوند تا يك كل يكپارچه را بوجود آورند مربوط است. نسبتهاي معين و مشخص مانند تناسبات طلايي همچنين به كيفيت هماهنگي كمك مي كنند. طراحان با استعداد اغلب اوقات نسبتهايي را براي دستيابي به نتايج هماهنگ تر ايجاد مي كنند. اثرات پرسپكتيو ممكن است استفاده شود كه نشان دهد عناصر يك ساختمان بلندتر باريكتر يا جذاب تر از حالت واقعي آنها باشد. يكي از موضوعات مهم در كار روانشناسان گشتالت و در چهار جزئي كه اسميت بيان مي كند نياز آشكار براي يك تعادل بين نظم و پيچيدگي در محيطها مي باشد، تعادلي كه در طول زمان با آگاهي تغيير مي كند. نصر اظهار مي دارد كه در حاليكه جذابيت با پيچيدگي محيط افزايش مي‌يابد ترجيحات ما تا يك نقطه افزايش و از آن به بعد كاهش مي يابد.

در مورد موضوعات شگفتي و رمز و راز در محيطها، كاپلانها(Kaplan and Kaplan) يك چهارچوب ترجيحي محيطي(Enviromental Preferences Framework) را اختراع كردند كه به موضوعات احساس خوشايندي( براي مثال نظم) و درگيري فكر و انديشه (براي مثال پيچيدگي) مربوط است. (شكل 2-7)

آنها بحث مي كنند كه تنها احساس خوشايند داشتن از محيط كافي نيست، ما در طول زمان بدنبال اين هستيم كه افق ديدمان را گسترش دهيم و پتانسيل ايجاد درگيري فكر و انديشه را بپرورانيم. كوين لينچ(Kevin Lynch) اظهار مي دارد كه شهر خوانا يك نوع منظم نيست، اما مي تواند منظم باشد درحاليكه بعضي از نظمهاي مهم ثبت شده براي شخص تازه وارد ضروري است همچنين بايد يك نظم آشكار نيز موجود باشد، يك الگويي كه مستمرا درك شود و ارتباطات را عميق تر و غني تر سازد.

از اين رو لذت ما در ابهام راز و شگفتي تا زماني است كه آنها داراي يك نظم اساسي باشند و ما از كنار هم چيدن پازلها در يك راه جديد و الگوهاي پيچيده‌تر راضي باشيم.

چهارچوب ترجيحي محيطي: Enviromental Preferences Framework
پیچیدگیCOMPLEXITY

محیطهایی با مناظر کافی که می توانند فرد را مشغول به خود نگه دارند

یکپارچگیCOHERENCE

محیطهایی که آسان سازمان داده می شود

حال-اکنون
رمز و راز MYSTERY

محیطهایی که نشان می دهند اگر بیشتر جستجو شوند اطلاعات بیشتری از آنها بدست می آید

خوانایی LEGIBILITY

محیطهایی که می توانند بدون احساس گمشدن جستجو شوند

آینده

شكل(2-7)

كاپلانها اظهار عقيده مي كند كه يكپارچگي، خوانايي، پيچيدگي و رمز و راز بعنوان كيفيتهاي اطلاعاتي محيطها هستند كه به ترجيحات مردم براي محيطهاي كالبدي كمك مي كنند. براي درك آني از محيطها فهميدن بوسيله يكپارچگي و پيچيدگي محيطي حمايت شده است و در زمان طولاني تر كيفيتهاي خوانايي و رمز و راز جستجوي محيطها را تشويق مي كنند.

  • تجربة وابسته به زيباييThe Kinaesthetic Experience

همانطور كه تجربة ما از محيطهاي شهري يك فعاليت پويا است كه با حركت و زمان درگير است، تجربه وابسته به زيبايي حركت در طول فضا يك بخش مهم از بعد بصري طراحي شهري است. محيطها بعنوان يك سكانس پويا، زودگذر و در حال آشكار شدن تجربه مي شوند كه جنبه هاي بصري مناظر شهري گوردن كالن(Gorden Cullen) كه ايده ديد متوالي را شكل داد شرح دهند. كالن اظهار مي دارد كه تجربه نوعا مجموعه اي از كششها و مكاشفه ها است با جذابيتي كه بوسيلة تضادها ايجاد مي شود، علاوه بر ديد آني موجود حاضر (اينجا) همچنين اشاراتي از يك ديد درحال آشكار شدن متفاوت وجود دارد.(آنجا). كالن اهميت ويژه اي را در كشش بين اينجا و آنجا ديد او اين موضوع را مورد توجه قرار داد كه محيط شهري بايد از نقطة ديد شخص در حال حركت طراحي شود. توسعه‌ روشهاي جديد مسافرت راههاي اضافي مشاهده را فراهم كرده است. درگيري با محيطهاي شهري و شكل دادن تصويرهاي ذهني از محيطهاي شهري در سرعتهاي متفاوت و با سطوح مختلف درگيري و تمركز ديده شده است. ديد عابر پياده همراه با اين آزادي است كه متوقف و با محيط اطرافش درگير شود. رانندگان محيط شهري را در سرعت و از طريق شيشة جلوي اتومبيل مي بينند درحاليكه روي جاده ترافيك و هر علامت يا مسير ديگيري تمركز مي كنند. اگرچه آنها در سرعت و بطور كلي از طريق شيشه نگاه مي كنند، عابران پياده نسبت به‌ آنها مجال وسيعتري براي مشاهدة محيط دارند اما آنها هم نمي توانند كاملا با محيط درگير شوند. دونالد اپل يارد(Donald Appleyard)، لينچ(Kevin Lynch) و ريچارد مه ير(Richard Myer) بوسيلة ديدن اين فرايندها روي فيلم با سرعت كند تجربة بصري رانندگان را در كتاب ديد از جاده(The View from road) شرح دادند.

بر اساس تجربه رانندگي در طول راه با وجود بيل بوردها و علامات رابرت ونتوري(Robert Venturi) در كتاب خود آموختن از لاس و گاس‌(Learning from Lasvegas) نشان داد كه چطور محيط براي مشاهده كنندگان از درون اتومبيل بطور مناسبي طراحي شده بود (براي مثال خواندن علامات). درس مهم اين است كه براي طراحي محيطها هم بايد رانندگان و هم عابران پياده را در نظر گرفت. محلهايي كه هم بوسيله رانندگان و هم بوسيله عابران پياده ديده مي شود بايد براي درك بيشتر و طولاني تر كردن توجه عابران طراحي شوند.

دقت در كار كالن و بوكان(Bacon) نشان مي دهد كه چطور حركت مي تواند به عنوان يك سكانس مصور خوانده شود. بوسلمن(Bosselmann) تجربه متنوع و غني از يك پياده روي350 متري را كه در حدود 4 دقيقه وقت مي گيرد، در ونيز شرح مي دهد. او نشان داد كه چطور درك ما از گذر زمان و فاصله طي شده با واقعيت تفاوت دارد و تا اندازه اي تابعي از كيفيتهاي بصري و تجربي محيطي است كه ما در طول آن حركت مي كنيم. با در نظر گرفتن اين موضوع كه پياده روي در ونيز به نظر مي رسيد زمان بيشتري نسبت به آن چه بود بگيرد، او تجربه زيبايي همان مسافت را در چهار شهر ديگر بررسي كرد (شكل 3-7). در بيشتر موارد همان مسافت به نظر مي رسيد كه وقت كمتري مي گيرد، در تعاد كمي به نظر مي رسيد كه تقريبا به همان ميزان است. بوسلمن اظهار مي‌داردكه مردم مسيرشان را بر حسب فضاهاي داراي ضرباهنگ اندازه مي‌گيرند كه با تجربه هاي فضايي و بصري در ارتباط است.

Slide11

شكل(3-7)

مسير پياده روي در ونيز نمونه هاي متفاوت از فضاهاي داراي ضرباهنگ داشت در حالي كه ديگر محيطها انواع كمتري داشتند و اطلاعات قابل ديدشان عابران را كمتر درگير مي كرد. پياده روي در ونيز به 39 طرح و نقشه متفاوت نياز داشت كه آن مسير را نشان دهد و در بقيه شهرها اين تعداد كمتر است.

جيمز(James)يك ايده متضاد شبيه به آنچه در مسير پياده روي ونيز روي مي دهد بيان مي كند، يك زمان همراه با تجربه‌هاي گوناگون و متنوع و جذاب به نظر مي‌رسد كه گذر آن كوتاه باشد اما هنگامي كه آن را بررسي مي‌كنيم طولاني است. بطور مساوي يك قطعه زمان خالي از تجربه به نظر مي‌رسد كه گذر آن طولاني باشد اما در واقعيت كوتاه است.

ايساكس(Isaacs) اين تضاد را چنين شرح مي دهد: وقتي كه در يك محيط در حال قدم زدن هستيم كه ذهن ما با محيط درگير مي شود شخص از گذر زمان كمتر آگاه است، اما هنگامي كه تجربيات و احساسات خود را بيان مي كند مي پذيرد كه بايد زمان بيشتري گذشته باشد. بر عكس در يك محيطي كه ذهن را مشغول نمي‌كند فرد در مورد گذشت زمان آگاهتر است(احساس مي كند كه زمان بيشتري گذشته است) اما غياب تجربه و احساسات منجر به اين عقيده مي شود كه زمان كمتري گذشته است.

  • فضاي شهريURBAN SPACE

فضاي مثبت ومنفي: فضاي بيروني مي تواند بر حسب فضاهاي مثبت و منفي مورد توجه قرار گيرد. فضاي بيروني مثبت نسبتا محصور، شكل مشخص و تعريف شده‌اي دارد، قابل درك است، مي تواند اندازه‌گيري شود و مرزهاي تعريف شده دارد. مي توانيم آن را تصور كنيم كه با آب پر شده است . در اصل منفصل و جدا (به عنوان يك واحد)، محصور،ايستا است و در تركيب پيوستگي دارد.

فضاي منفي بدون شكل است، براي مثال قسمت باقيمانده بي شكل كه اطراف ساختمانها رها مي شود كه بطور كلي به عنوان يك فضاي مثبت ديده مي شود. فضاي منفي غير قابل درك و محصور نشده است، لبه هاي قابل درك كه آن را شكل دهند كم هستند و مشكل است چنين فضايي را تصور كني كه با آب پر شده است، درك فضا مشكل است. تفاوت بين فضاهاي بيروني مثبت و منفي مي تواند همچنين بر حسب تحدبشان مورد توجه قرار گيرد.

Slide13

الف-تحدب فضا

ب-شكل و زمينه

شكل(4-7)

شكل (4-7)الف: يك فضا محدب است وقتي كه يك خط كه هر دو نقطه درون فضا را بهم وصل مي كند كاملا درون فضا قرار بگيرد. فضاهاي محدب مثبت هستند.

شكل (4-7)ب: اين نمودار اصل وا‍ژگوني شكل-زمينه را نشان مي دهد، بسته به اينكه كدام شكل و كدام زمينه است تصوير هم يك گلدان و هم دو چهره مي باشد. انواعي از فضاي مثبت و منفي مي تواند از طريق واژگوني شكل–زمينه مشخص مي شود. جايي كه فضاهاي بيروني منفي هستند، ساختمانها شكل و فضاي بيروني زمينه است اما امكان ندارد كه فضاي بيروني را به عنوان شكل ببينيم و ساختمانها را به عنوان زمينه. جايي كه فضاهاي بيروني مثبت هستند، واژگوني شكل- زمينه ممكن است و ساختمانها مي توانند به عنوان شكل يا زمينه مورد توجه قرار گيرند.

در بحث فضاهاي شهري، ترانسيك(Trancik) تفاوتي مفيد قايل مي شود بين فضاي سخت كه بطور اساسي بوسيله ديوارهاي معماري شده محدودشده است و فضاي نرم مانند پاركها و باغها، كه محيط طبيعي بر آنها غالب است. اين بخش در ابتدا در مورد فضاي سخت بحث مي كند.

خلق فضاي مثبت: براي همه فضاهاي شهري سخت سه عنصر اصلي تعريف فضايي وجود دارد: ساختمانهاي احاطه كننده، كف، آسمان بالاي سر (زوكر، Zucker ، اظهار مي دارد معمولا ارتفاع بلندترين ساختمان در سه يا چهار دفعه درك مي شود). بنابراين كنترل فضايي و محصوريت هم بايد در پلان و هم در مقطع عمودي مورد توجه قرار بگيرد. ميزان محصوريت و نتيجه درجه كنترل تا حدي به نسبت عرض فضا به ارتفاع ديوارهاي محصور كننده بستگي دارد. راحت ترين فاصله ديد براي يك ساختمان از فاصله اي در حدود دو برابر ارتفاع آن است، اگر چه همه ساختمانها نبايد طوري طراحي شوند كه در يك ديد، مشاهده شوند.

نظم و ترتيب طرح در خلق يك حس كنترل فضايي مهم است. بوت(Booth) در مورد كيفيت محصوريت از طريق يك سري نمودار ساده بحث مي كند.

2 1 DSC01005
DSC01006 7 6
5 99 3

شكل (5-7)

يك ساختمان منفرد نمي تواند فضا را تعريف يا خلق نمايد(a) ضعيف ترين تعريف از فضا وقتي اتفاق مي افتد كه ساختمانها در يك رديف طولاني بدون هيچ تلاشي براي هماهنگ سازي ارتباط بين آنها سازمان داده شوند. در اين موقعيتها ساختمانها منفرد هستند و بدون ارتباط بوسيله فضاي منفي بدون كنترل يا تمركز احاطه شده اند. (b) يكي از معمولترين و ساده ترين ابزار استفاده شده براي دستيابي به نظم قرار گيري ساختمانها در زواياي راست نسبت به يكديگر است. اگرزياد استفاده شود به آساني به يكنواختي مي انجامد(c). ارتباط و پيوستگي ساختمان با ساختمان ديگر مي‌تواند بوسيله فرمها و خطهاي مرتبط تقويت شود، براي مثال بوسيله گسترش خطهاي فرضي از لبه يك ساختمان و يك مسير كردن آنها با لبه ساختمان ديگر (d). يك راه حل براي انعطاف ناپذيري طرح محدود به خطوط راست حالتي است كه بعضي از توده هاي ساختماني در زواياي متنوع نسبت به يكديگر قرار دارند، معرفي كردن درجه اي از تنوع در طرح. وقتي كه چندين ساختمان يا بلوك شهري در يك راه سازمان يافته تر و منظم تر با هم دسته بندي مي شوند، فضاهاي مثبت مي تواند خلق شود. ساده ترين ابزار خلق حس كنترل فضايي گروه بندي ساختمانها در اطراف يك عنصر مركزي و محصور كردن آن در ميان بدنه ها است. براي بهتر در برداشتن فضا بدنه ها مي توانند همپوشاني داشته باشند كه ديد هاي به درون يا بيرون فضا را محدود كنند (e). وقتي كه ديوارهاي ساختمان ها گوشه ها را مي گيرند ديد را درون فضاي مركزي نگه مي دارند و حسي قوي از محصوريت خلق مي شود (f). اگر تمام فضا به آساني مشاهده شود نمي تواند مشغوليت و درگيري ايجاد نمايد. ايجاد يك محيط پيچيده تر و متنوع تر با قرار دادن فرو رفتگي و پيشامدگي در نماهاي ساختمان فضايي را نتيجه مي دهد كه مي تواند كيفيت غني تري را داشته باشد (g). همان طور كه يك فضاي شهري ساده پيچيده ترمي شود خطري وجود دارد كه بصورت مجموعه هاي جدا از يكديگر درك شوند (h). يك عامل كليدي ديگر در خلق يك حس قوي از محصوريت طراحي ورودي هاي در فضا است. بوت به آسياب بادي يا چرخ و فلك ارجاع مي دهد وكاميلو سيته(Camilo Sitte) به طرح توربين. در اين حالت خيابانها بطور مستقيم از فضا نمي گذرند و يك حس قوي از كنترل ايجاد مي شود. اين سازمان نه فقط به تقويت محصوريت فضا كمك مي كند، بلكه عابران پياده را مجبور مي كند كه براي تجربه كردن فضا به آن وارد شوند(i).

كتاب راهبردهاي طراحي در معماري(Design Strategies in Architecture) جفري بيكر(Geffrey Baker) بطور عالي اين موضوعات را شرح مي دهد. بطور مثال او يك تحليل كامل از كيفيتهاي فضايي پيازا سن ماركو ونيز و كامپو در سيه نا را ارايه مي دهد. در مورد اين سوال كه چرا مردم در فضايي كه تا اندازه اي محصور است احساس راحتي مي كنند، الكساندر(Alexander) ذكر كرده است كه اين هميشه درست نيست براي مثال مردم در كنار ساحل دريا كه محصور نيست هم احساس راحتي مي كنند. با وجود اين در فضاهاي بيروني كوچكتر، باغها– پاركها وپياده روها و پلازاها به نظر مي رسد كه محصوريت احساسي از امنيت را ايجاد مي كند. وقتي كه يك فرد به دنبال مكاني است كه بيرون بنشيند او بندرت جايي را انتخاب مي كند كه در ميان يك فضاي باز قابل ديد است.

كاميلو سيته در كتاب ساخت شهر بر اساس مباني هنري(City Planning According to Artistic Principles) اظهار مي دارد كه خيابان ايده ال بايد يك واحد كاملا محصور را شكل بدهد. در حالي كه او يك تفسير برگزيده عالي از شهر پيش از سرمايه داري را ارايه داد، بنتلي(Bentley) بيان مي كند كه در حالي كه سيته به حس محصوريت توجه كرد كه مهمترين كيفيت فضاي شهري است و بر محصوريت فضايي نظام خيابان قرون وسطا تاكيد كرد، با ارزش ترين كيفيت در حقيقت تداوم و يكپارچگي آن بود.

همچنين كالن يك تفاوت با ارزش بين محصوريت و بسته بودن را ارايه داد. محصوريتي كه او بحث مي كند يك جهان كاملا خصوصي را خلق مي كند كه روحاني، ايستا و بسنده است. بر عكس بسته بودن تقسيم محيط شهري به مجموعه اي از حالتها ي قابل درك و پيوسته بصري است كه حسي از پيشروي را ايجاد مي نمايد. نتيجه اينكه يك درجه اي از محصوريت نياز است كه بايد تعادلي بين دستيابي به محصوريت و ملاحظاتي از قبيل نفوذپذيري و خوانايي باشد كه بطور قابل توجهي بر استفاده از فضا تاثير مي گذارد.

  • خيابانها و ميادين Streets and Squares

اگرچه فضاهاي شهري مثبت شكلها و اندازه هاي متفاوت و متنوعي دارند، دو نوع اصلي وجود دارد: 1- خيابانها(جاده ها، مسيرها، بلوارها، كوچه ها، خيابانهاي اصلي….) و 2-ميدانها( پلازاها،‌ پيازاها،‌و….). در اصل خيابانها فضاهاي پويايي با حسي از حركت هستند، درحاليكه ميدانها فضاهايي ايستا با حسي از حركت كمتر هستند.

نسبتهاي عرض به طول به تشخيص بين فضاي خيابان و ميدان كمك مي كند.اكر اين نسبت 2 به 3 باشد هيچ كدام از محورها غالب نيستند وقتي اين نسبت 1 به 3 مي شود، تغيير حالتي بين خيابان و ميدان ايجاد و يك محور شروع به مهم شدن مي كند. اين نسبت بالاترين حد براي يك ميدان و پايين ترين حد براي يك خيابان است. جايي كه اين نسبت 1 به 5 مي شود يك محور بطور واضحي غالب و مسلط و در طول آن حركت پيشنهاد مي شود. نسبتهاي بيشتر از اين حالت فضاي خيابان را تداعي مي كنند، فضايي پويا كه حركت را بيان مي كند. (شكل 6-7)

2

شكل( 6-7)

خيابانها و ميادين مي توانند رسمي يا غير رسمي تشخيص داده شوند. (شكل7-7). فضاهاي رسمي بطور نمونه يك حس قوي از محصوريت دارند. منظرة كف منظم و چيدماني از مبلمان خيابان، ساختمانهاي احاطه كننده اي كه رسميت را بالا مي برند و در اغلب اوغات يك طرح متقارن. ميدانهاي غير رسمي شخصيت راحت تري دارند، تنوع گسترده اي از معماري احاطه كننده و يك طرح غير متقارن.

20 فضاي رسمي، ساختمانهاي رسمي 21

فضارسمي و ساختمانها غير رسمي

فضا و ساختمانها غير رسمي

شكل (7-7)

  • ميدان

يك ميدان بطور معمول ناحيه اي است كه بوسيله ساختمانها قاب شده است. بين ميدانهايي كه در ابتدا براي شكوه و عظمت طراحي مي شدند و يك ساختمان ويژه را نمايش مي دادند و آنهايي كه بعنوان مكانهاي مردمي طراحي مي شدند تفاوتي وجود دارد. اين تفاوت مطلق نيست، بسياري از فضاهاي عمومي بعنوان هر دو عمل مي كنند اگرچه ما يك نوع را برحسب بقيه قضاوت كنيم مشكلاتي ممكن است رخ دهد.

براي بهتر درك كردن زيبايي ميادين عقيدة كاميلوسيته و پاول زوكر ارزش ويژه اي دارند. تيپولوژي فضاهاي شهري راب كرير نيز مفيد است. درحاليكه كرير يك ساختمان ساز شكل گرا براساس الگوهاي هندسي بود، سيته و زوكر بر روي نتيجه و اثر زيبايي تمركز كردند.

  • كاميلوسيتهCamilo Sitte

از تحليل ويژگيهاي زيبايي و بصري ميدانهاي يك طيف از شهرهاي اروپايي بويژه (و نه منحصرا) آنهايي كه رشد ارگانيك داشتند، سيته يك سري از اصول هنري را بيان مي كند. 1- محصوريت: براي سيته محصوريت نخستين احساس شهر نشيني بود و اصل مهمش اين بود كه ميدانهاي عمومي بايد بسته و محصور باشند. طراحي تقاطعهاي بين خيابانهاي ختم شده به ميدان و ميدان يكي از مهمترين عناصر بود. در يك زمان بيشتراز يك خيابان نبايد در طول ميدان مشاهده شود. يك وسيله براي رسيدن به اين موضوع طرح توربين بود.

2- حجم مجسمه وار مستقل: سيته اين عقيده كه ساختمانها بعنوان حجمهاي مجسمه وار مستقل باشند را رد كرد. براي سيته زيبايي اصلي ساختمان روشي بود كه در آن نماهاي ساختمانها فضاها را تعريف مي كردند و از درون انها فضا نيز ديده مي شد. در بيشتر ميدانها مشاهده كنندگان مي توانند به اندازه كافي دور بايستند كه يك نما را بعنوان يك كل و ارتباط يا عدم ارتباط آن را با همسايگانش درك كنند. براي خلق احساس بهتر محصوريت سيته مطرح مي كند كه ساختمانها بايد به يكديگر متصل شوند.

3- شكل: در مورد اينكه ميادين بايد در تناسب نسبت به ساختمان اصلي باشند، سيته انواع عرض و عمق را نشان داد. بسته به اينكه ساختمان اصلي دراز، كوتاه، بلند يا باريك باشد، عمق ميدان به نياز درك ساختمان اصلي خيلي خوب مرتبط شده بود. سيته همچينن طرحهاي نامنظم و احساس وجد در تنوع تركيبهاي يافته شده در شهرهاي رونسانس و قرون وسطي را مطلوب دانست.

4- بناهاي تاريخي: اصل كلي سيته اين بود كه مركز ميدان بايد آزاد نگه داشته شود. او تمركزي را پيشنهاد داد كه ترجيحا بيرون از مركز يا در طول لبه باشد. در خصوص مكانيابي سيته قياسي بين تعيين جايگاه آدم برفي توسط بچه ها و مكان يابي بناهاي تاريخي ساخت. او معتقد بود آدمك برفي در جايي مستقر مي شود كه توده هاي نامنظم برف از مسير عابران در امان مانده اند، درست در چنين محلهاي بكر و دست نخورده اي از تردد در نواحي شهري است كه آبنماها و يادمانها را مي توان مستقر ساخت. درحاليكه چنين مكانيابي از چنين بناهاي تاريخي يك منطق عملكردي مهم داشت او ذكر مي كند كه همچنين از لحاظ زيبايي خوشايند بود.

  • پاول زوكرPaul Zucker

زوكر در كتاب شهر و ميدان(Town and Square) ميدانهايي را كه از نظر هنري مناسب بودند مورد بحث قرار دادكه فضاهاي سازمان يافته‌اي را نشان مي دادند. او بحث كرد كه بسياري از ميدانها براي مثال سن پيتر روم و سن ماركو ونيز بدون شك هنر بوده اند زيرا ارتباط بين ناحية باز ميدان و ساختمانهاي احاطه كننده و آسمان در بالا يك تجربة احساسي خالص را خلق مي كند كه قابل مقايسه با تاثير هر كار هنري ديگر است. براي زوكر ارتباطهاي وابسته به زيبايي و بصري مشخص مي‌كردند كه ايا ميدان يك كل است يا فقط يك گودال.

زوكر مختصرا پنج نوع اساسي از ميدانهاي هنري شهري را شرح مي دهد.(شكل 8-7)

1- ميدان محصور و بسته و فضا در برگرفته شده. يك ميدان بسته يك محصوريت كامل است و بوسيله خيابانهايي كه به آن مي رسند و فرمهاي هندسي منظم و معمولا تكرار عناصر معماري تفسير مي شود. اين خالصترين و بي واسطه ترين بيان مقابله بشر در برابر گم شدن در جهان ژلاتيني در يك حجم بي نظم از خانه هاي شهري را نشان مي دهد. عناصر مهم، پلان و تكرار ساختمانهاي شبيه به يكديگر يا انواع نماهاي شبيه هستند.

2-فضاي ميدان هدايت شده بسمت يك عنصر مسلط : ميدان مسلط شدة زوكر بوسيلة يك ساختمان يا گروهي از ساختمانها شخصيت داده مي‌شوند. اگرچه بطور نمونه شكل غالب يك ساختمان است مي تواند براي مثال يك ديد يا يك فواره هنري باشد كه زمينه را براي خلق حس قوي از فضا فراهم كند. ‌3- ميدان هسته اي، فضا در اطراف مركز شكل يافته است: دراينجا يك شكل مركزي يك هسته عمودي بقدر كافي قدرتمند است كه حس فضايي را در اطراف خودش خلق كند و كششي را به ميدان تحميل كند كه تمام كل آنرا با هم نگه دارد. نيروي اعمال شده بوسيلة ‌هسته در اندازة مؤثر چنين ميداني حكومت مي كند.

4- ميدانهاي گروهي، فضا تركيب شده است. زوكر تاثير بصري گروهي از ميدانهاي هنري زيبا را با اثر اتاقهاي متوالي درون يك كاخ باروك مقابسه مي كند. تصويرهاي ذهني پي در پي مي تواند در يك كل بزرگتر جمع شود. ميدانهاي فردي مي توانند بطور ارگانيك يا هنري بهم متصل شود. براي مثال بوسيلة ‌يك محور يا بوسيلة جمع شدن در اطراف يك ساختمان مهم.

5-ميدان بي شكل، فضا نامحدود: ميدانهاي بي شكل در هيچكدام از دسته هاي بالا قرار نمي گيرند، اما حداقل بعضي از كيفيتها را نشان مي دهند. اگرچه در تحليل بيشتر آنها بي شكل يا بدون نظم و سامان بنظر مي رسند.

Untitled-1

ميدان بسته

Untitled-z

ميدان مسلط شده

d

ميدان هسته اي

gh

ميدان بي شكل

شكل(8-7)

ميدانها بندرت يك نوع خالص را نشان مي دهند و اغلب اوقات خصوصياتي از دو و يا بيشتر را دارا هستند. براي مثال زوكر ذكر مي كند كه چطور پيزا سن ماركو در ونيز در ابتدا ممكن است يك ميدان بسته يا به عنوان مجموعه اي از ميدانها (ميدانهاي گروهي) به نظر آيد. او همچنين ذكر مي كند كه عملكرد ويژه يك ميدان بطور اتوماتيك يك شكل فضايي معين را توليد نمي كند و هر عملكردي مي تواند در شكلهاي متفاوت زيادي بيان شود.

  • خيابان

خيابانها فضاهاي سه بعدي خطي هستند كه در هر دو طرف بوسيله ساختمانها محصور شده اند، آنها ممكن است جاده داشته يا نداشته باشند همان طور كه در بخش چهار بحث شد يك خيابان با يك جاده فرق مي كند. شكل خيابان مي تواند برحسب كيفيتهاي مثبت و منفي تحليل شود، تركيبهايي كه مجالي براي تنوع بيشتر مي دهند شامل: پويايي بصري يا ايستا بودن ، محصور يا باز بودن، طولاني يا كوتاه ، عريض يا باريك و مستقيم يا منحني بودن ، رسمي بودن يا نبودن ساختمانهاي اطراف است. به اين موارد ممكن است ملاحظاتي چون مقياس، تناسب، ضرباهنگ و اتصال به خيابانها و ميادين ديگر اضافه شود.كتاب آلن جكوبز (Allan Jacobs)،خيابانهاي بزرگ(Great Street)، شرح مفيدي را از انواع خيابانهاي متفاوت مي دهد. بر خلاف ميدانهاي شهري كه خصوصيتي ايستا دارند بيشتر خيابانها از لحاظ بصري پويا هستند. همان طور كه خطوط افقي از لحاظ بصري روان تر از خطوط عمودي هستند، شخصيت خيابانها مي تواند طوري تغيير داده شود كه آنها را پوياتر و يا كمتر پويا سازد. براي مثال تاكيد عمودي در ديوارهاي خيابان با جريان افقي فضا مقابله مي‌كند .حجمها در خيابانهاي با شخصيت كالبدي قوي، بطور كلي يك شكل مثبت را ارائه مي دهد و حس قوي از محصوريت ايجاد مي كنند، تداوم بدنه هاي خيابان و نسبت عرض به ارتفاع ميزان محصوريت فضايي را مشخص مي كند، در حالي كه عرض مشخص مي كند كه چطور بدنه هاي احاطه كننده ديده شوند. در خيابانهاي باريك تصاوير اغراق آميز و جزييات همسطح چشم، مهمتر مي شوند. مشاهده كننده نماها را در زاويه هاي تند و هنگام مواجه با آنها تنها قسمتهايي از آنها را مي بيند. در خيابانهاي عريض تر مشاهده كننده به اندازه كافي مي تواند دور شود كه نماهاي اطراف را به عنوان يك كل و ارتباط يا عدم ارتباط آنها با يكديگر را ببيند. بديهي است كه منظره كف و خط آسمان عناصر مهمي هستند كه به شخصيت خيابان كمك مي كنند. بسياري از مفسران از جمله سيته و كالن اظهار مي دارند كه درحاليكه خيابانهاي مستقيم جايگاه خودشان را دارند، انتخاب آنها اغلب اوقات بدون توجه به شرايط زمين، منظر شهري و پتانسيل ايجاد حظ بصري و جذابيت در بافت محلي صورت مي گيرد. براي لوكوربوزيه خيابانهاي مستقيم راه بشر بود زيرا انسان يك هدف داشت و بنابراين كوتاهترين مسير را برمي گزيند.بر خلاف ميدان يك خيابان تنها دو ديوار دارد كه نسبت عرض به ارتفاع آن در خلق محصوريت و داشتن احساسهاي متفاوت در فضا مهم است. در شكل(9-7)اين نسبتها و احساسي كه ايجاد مي كنند نشان داه شده است.

VISUAL DIMENSION

شكل9-7

منظر شهری Townscape :

طراحان شهری به همان میزان که دغدغه ویژگیهای فضایی و کیفیات خیابانها و میدانها را دارند، نسبت به نحوه اتصال این فضاها برای شکل دادن فضای اجتماعی و سیستم های حرکتی و حمل و نقل هم دغدغه دارند. شبکه فضای عمومی زنجیره ای از تأثیرات چشم انداز شهری می آفریند و با آن درگیر می شود مثلاً تغییر چشم اندازها و دورنماها، اثر متقابل نشانه ها، رویدادهای بصری و ویژگیهای طراحی و تغییر و ایجاد تباین در محصوریت. در یک دوره زمانی طولانی، منظر شهری از حاصل تلاقی ساختمانها و سایر عناصر بافت شهری و چشم انداز خیابان (درختان، فضای سبز، آب، حمل و نقل، تبلیغات و …) نتیجه می شود.

هر چند برای اولین بار، توسط توماس شارپ (1948) از «منظر شهری» در مطالعات وی در دانشگاه آکسفورد، استفاده و استعمال شد ولی این مفهوم زیبا در کارهای جان ناش در اوایل قرن 19 و در دیدگاههای کامیلوسیته در اواخر این قرن، مشهود بود. نظرات «سیته» در کارهای «بری پارکر» «ری آنوین» و «ویلیام الیس» و دیگران در اوایل قرن 20 گسترش یافت. در حالی که بسیاری از نویسندگان معاصر سهم به سزایی در تئوری منظر شهری معاصر ایفا کرده اند، فلسفه منظر شهری به شدت با «گوردون کالن» مرتبط و مربوط است. شرح و توضیح زیبای او در این موضوع در اواسط و اواخر دهه 1950 در مجله Architecture Review پدیدار شد. در 1961 به صورت کتاب «منظر شهری» منتشر شد و در 1971، با اصلاح مجدد با عنوان «گزیده منظر شهری» مجدداً منتشر شد.

حرف اصلی کالن این بود که «ساختمانها با هم به یک مطلوبیت بصری برسند که نتوان از هم جدایشان کرد.» یک ساختمان به تنهایی معماری محسوب می شود ولی چند ساختمان با هم هنری غیر از معماری ارائه می دهند: «هنر ارتباط». بحث کالن یک بحث «زمینه گرا» بود: «هر ساختمان باید یک جزء سازنده یک کل بزرگتر” به نظر برسد.»

کالن معتقد بود که «منظر شهری» نتوانسته در روش های تکنیکی استفاده و درک شود ولی به زیبایی شناسی حسی نیاز دارد.

هر چند به طور اساسی عکس العمل های بصری و همچنین خاطرات، تجارب و مسائل عاطفی را برمی انگیزاند. مانند اغلب شهرهایی که پایه های قدیمی دارند و بافت آنها گواهی دوره های مختلف تاریخی را در قالب سبک های معماری آنها و ادغام مصالح و مقیاس آنها می دهد. او معتقد بود که اگر ما توانستیم از نو شروع کنیم شاید بتوانیم به رها شدن از این آش شله قلمکارفکر کنیم و به ساختن یک کل «نو و زیبا و کامل». ما باید یک منظر منظم شهری و با جاده های مستقیم و با ساختمانهایی که در فرم و نوع و گونه هماهنگی دارند، خلق کنیم.« آفرینش تناسب، توازن، کمال و انطباق. در پاسخ به این سؤال که انطباق چیست؟» کالن قیاسی با یک مهمانی خصوصی را پیشنهاد می دهد که در آن 6/5 نفر با هم غریبه هستند (شرکت دارند). در ابتدا بایدهای رفتاری، نمایشگاهی از رفتار را ایجاد می کند که در آن افراد به مکالمه ای کاملاً مؤدبانه و در موضوعات عادی می پردازند. به نظر کالن این یک انطباق کسل کننده است. با گذشت زمان وقتی یخ ها آب می شود!، رفتارهای واقعی انسان شروع به پدیدار شدن می کند. انطباق در واقع راهی می دهد به توافق برای تفاوت در قالب تحمل شناخته شده رفتار.

هر چند مفهوم ارائه شده توسط کالن در باب «منظر شهری» ابزار مفیدی برای تحلیل و ارزیابی به دست می دهد، ولی برای تبدیل شدن به یک روش طراحی بسیار سخت است.

حتی شاید بهتر باشد که برای تبدیل آن تلاش نشود. «منظر شهری» به طور اساسی به خاطر گرایشش به مجزا کردن و به خاطر تأکید بیش از اندازه اش به بعد بصری طراحی شهری. این مسئله ایده کالن را بی اهمیت کرد. با این حال در مقدمه «گزیده منظر شهری» خود وی تأسف می خورد که ایده اش در قالب سطحی از سنگفرش ها و … تنزل پیدا کرده است. در حقیقت بحث کالن قابل قدردانی است به دلیل تأسیس و پایه گذاری مفهوم «منظر شهری». ایده های او همچنین توانست طراحی را از نو تغییر دهد و در موجودیت منظرهای شهری ایفای نقش نماید.

  • معماری شهری : Urban Architecture

جنبه زیبایی شناسانه بصری محیط شهری فقط از کیفیت خاص فضایی آن منتج نمی شود بلکه همچنین از رنگ، بافت و جزئیات تعریف سطوح برمی آید. برای مثال رنگ های کرم فضا را کوچکتر می کنند. (احساس فضا را) در حالی که رنگ های سرد عقب نشینی می کنند و احساس فضای وسیع تری می دهند. یک فضا – همچنین- می تواند خشن یا غیر انسانی احساس شود اگر جزئیات کمی داشته باشد یا مقیاس انسانی نداشته باشد. هم چنین فعالیت هایی که در درون یا اطراف یک فضا اتفاق می افتند، در شخصیت آن فضا ایفای نقش می کنند. آنچه در ذیل می آید عنصر مهمی را معرفی می کند که در جنبه زیبایی شناسانه بصری محیط شهری ایفای نقش می کند: معماری آن و منظر آن.

معماری شهری یعنی معماری ای که به طور مثبتی به زمینه و به تعریف قلمرو عمومی اش پاسخ دهد. این موضوع، ساختمانهای مجسمه وار را به عنوان یک عنصر موقعیتی استثنا می کند.

«وان میس» (1990) معتقد است وقتی بافت ساختمانی تصویری از تداوم و پیوستگی و کشش به بی نهایت را می دهد، موضوع، یک المان محصور و محدوده قابل درک است. ایستادن در مقابل زمینه، توجه بصری را جلب می کند. جایی که ساختمانها در درون بلوکهای شهری قرار گرفته اند، جبهه جلویی ممکن است همان هدف موردنظر ما باشد و به نمای آن شکل دهد. وان میس از مفهوم «رادیانس» برای بیان برخورد فضایی استفاده کرد:« یک ساختمان مجسمه وار شعاعی را از خود متصاعد می کند که زمینه دقیقی در اطراف خود تعریف می کند برای ورود به زمینه نفوذ، این، شروع یک تجربه فضایی است. در حالی که نمای موضوع یک شعاع درخشندگی به فضای عمومی وارد می کند. 3 وجه دیگر ساختمان در بافت کلی آن قرار داده شده اند. وسعت رادیانس به طبیعت و اندازه موضوع یا نما و زمینه یا طراحی فضاهای احاطه کننده آن بستگی دارد. همچنین ساختمنهای مجسمه وار برای طراحی بسیار سخت تراند تا ساختمان هایی که فقط نمای اصلی شان را به فضای عمومی عرضه می کنند و بنابراین از بسیاری نقاط می توان به آنها انتقاد کرد.

«سیته» در حالی که مفهوم « ساختمان ها به عنوان عناصری مجسمه وار» را رد کرده است، دغدغه اصلی زیبایی شناسانه یک ساختمان را مانند رفتاری دیده است که در آن نمای ساختمان محدودیت های فضا و این که آن ساختمان چگونه در فضا دیده شود را تعریف می کند. از زمانی که ساختمان های مجسمه وار بیش از حد نمایش داده شدند- مانند یک کیک روی دیس- هزینه بسیاز زیادی را برای تمام کردن نماهایشان به خود اختصاص دادند. او اضافه می کند که از زمانی که نمای یک ساختمان می توانست از بالا تا پایین با مرمر کار شود، البته این برای ترجیح مشتری برای ساختمان خیلی عالی بود که در یک بلوک شهری جاسازی شود. طراحی ساختمان های مجسمه وار در فضا باید استثنائات موقعیتی باشند به عنوان تأثیر زیبایی شناسانه این ساختمانها که با کنتراست و تقابل ایجاد می شود.

این مبحث بر روی طراحی نماها، آنهایی که به رادیانس یا هدفشان وابسته اند، تأکید و تمرکز دارد.

بوچانان (1988) در حالی که مشکل نماهای تکراری و خسته کننده را تشخیص می دهد. معتقد است که نماها باید:

  1. حسن مکان بیافرینند.
  2. در میان فضای درون و بیرون و میان و در میان فضای عمومی و خصوصی واقع شوند در حالی که میان این فضاها سلسله مراتب ایجاد کنند.
  3. پنجره هایی داشته باشند که پتانسیل حضور مردم را و همچنین زندگی درون «ساختمان» را قاب کرده و نشان دهد.
  4. شخصیتی داشته باشند که ارتباطی میان لبه های هماهنگ را نشان دهد و در مکالمه میان ساختمان های همجوار شرکت کنند.
  5. ترکیباتی داشته باشند که ریتم بیافریند و ایجاد آرامش کند و برای چشم جذاب باشد.
  6. حس حجم و توده و مصالح که از نظر فرمی و ساختاری پرمعنا باشد.
  7. مصالح طبیعی، زینتی و ملموس داشته باشند که موقرانه و به زیبایی در معرض دید گذاشته شوند.
  8. تزییناتی داشته باشد که جلب توجه کند. شاد کند و بفریبد!

کمیسیون (RFAC) برای فهمیدن این که چه چیزهایی «ساختمان خوب» می سازد، 6 معیار را شناسایی کرده است.

با توجه ویژه به این نکته که باید از تغییر دادن ویژگیهای مطلوب به اوامر متعصبانه و دگماتیک و قطعی همانند قانون که منجر به یکسان سازی می شود، به شدت اجتناب نمود.

معیارهایی که در زیر می آید، بهترین فهم برای معنای ساخت ها و آگاهی از معماری شهری است:

  1. نظم و وحدت: اولین ملاک، وحدت رضایت بخش و غیر قابل تفکیکی است که حاصل و برآیند نظم باشد. نظم، بر حسب عناصر ساختمان و طراحی نما در قالب توازن، تقارن، تکرار و چارچوب ساختاری، طاق نما و … شناخته می شود. در حد خیابان، وحدت، ممکن است از تکرار یک سبک معماری پدید آید یا از الگوهای اصلی معماری یا نقوش مشترک یا یکی کردن عناصر مانند نیمرخ ساختمان، عرض قطعه های سازگار، الگوی روزنه ها، توده رفتار ورودی ها، مصالح، جزئیات و … .
  2. بیان: اولین معیار قابلیت بیان عملکرد یک ساختمان است که ما را قادر می سازد که عملکرد ساختمان را تشخیص دهیم. «نمادین» سازی غالباً به عنوان شرط لازم و کلیدی برای یک معماری خوب مطرح می شود. به عنوان مثال یک خانه یا کلیسا باید با عملکردش مربوط باشد، ارتباط برقرار کند. تفاوت نمادین، سلسله مراتبی از گونه های ساختمانی را ایجاد می کند که خوانایی محدوده های شهر را افزایش می دهد. به طور سنتی، ساختمانهای عمومی، معنایشان را به وسیله افزایش مقیاس، گونه متضاد، جزئیات فراوان و کیفیت بالای مصالح القا می کنند.
  3. تمامیت: که از پایبندی محکم به اصول طراحی منتج می شود. ساختمانها، در میان فرم و ساختارشان باید بیان کننده عملکردی که آنها و قسمت های خالص آنها برآورده می سازد، باشند. فضاها باید بازتاب دهنده اهدافشان و بیان کننده ساختار و روش های ساخت باشند. ساختمانها باید به طور تصویری این موضوع را در فرم و ساختشان ارائه دهند. هر چند این ویژگی ممکن است از زمان قبل گرفته شده باشد. (دیوید واتیکان، اخلاق و معماری 1984). برای مثال، برولین معتقد است هیچ فضیلت یا اخلاقی در معماری ارائه نمی شود به وسیله بیان صادقانه استفاده و کارکرد درونی در بیرون. این، یک اشتغال اخلاقی مدرنیسم بود که باید از ارتباط بصری میان بیرون ساختمانها و زمینه معماریشان اهمیت کمتری داشته باشد.
  4. پلان و مقطع: این معیار، به ساختمان به عنوان یک کل، مربوط است و نباید فقط به نمای آن ملاحظه شود بلکه باید به پلان و مقطع ساختمان هم توجه شود. توجه صرف به نماها معماری را در به سطح طراحی و تنظیم سن 2 بعدی تنزل می دهد. حال آن که معماری فراتر از تنظیم و آرایش صحنه است.

به 2 دلیل باید ارتباط مثبت و سازنده ای میان نمای ساختمان و پلان و مقطع آن (بیرون و درون) وجود داشته باشد. اول آن که ساختمان به عنوان یک تمامیت و یک کل طراحی می شود که در آن نماها و نشانه ها، خیابان را در جلو و در عقب وفق و آشتی می دهد. دوم، ارتباط مقطع و پلان و بافت محلی به طور اساسی برحسب میزان توسعه ای است که یک سایت می تواند داشته باشد. به عنوان مثال جایی که این ارتباط، غلط یا ضعیف است به عنوان نماسازی صرف شناخته می شود. جایی که یک بی صداقتی عملکردی و ساختاری میان درون و بیرون ساختمان وجود دارد. یا جایی که یک ساختمان جدید در پشت یک نمای تاریخی حفاظت شده وجود دارد. این موضوع، مسئله بحث انگیزی در حوزه حفاظت در طراحی شهری است.

  1. جزئیات: به همان اندازه که جزئیات چشم را جذب می کند، کمبود جزئیات، معماری را فقیر می کند و ما را از یک لایه تجربه که مواجهه نزدیک با ساختمان را منجر می شود، محروم می سازد، جایی که ما می توانیم زیبایی مصالح و مهارت بناها و مهندسین را تحسین کنیم. نماها می توانند برحسب غنای بصری شان (جذابیت و پیچیدگی که توجه چشم را جلب کند) و زیبایی و ظرافت (عملکرد تناسب که چشم آن را مطلوب و هماهنگ می یابد) درک شوند. بعضی نماها هر دوی این ویژگی را دارند. جزئیات بر روی نماهای ظریف و زیبا به صورت نرمال استفاده می شوند. این موضوع گاهی لزوماً چشم را جذب نمی کند و به عنوان کمبود بهره های بصری از آن یاد می شود اما حتی بهره های بصری جزئیات خسته کننده هم می تواند به محیط انسانی کمک کند.

همان طور که ساختمانها در راه های مختلف دور و نزدیک به صورت مستقیم یا مایل دیده می شوند، جزئیات هم در مقیاس های مختلف مورد نیاز است. در حالی که به موقعیت قرارگیری ساختمانها در منظر شهری بستگی دارد. جزئیات در مقیاس کوچک در سطح طبقه همکف برای تأمین جذابیت بصری برای پیاده روها مهم هستند. در حالی که با مقیاس بزرگتر برای دید و چشم انداز کلی اهمیت دارند. نوعاً جزئیات در موضع پنجره ها، درگاه های ورودی و در گوشه ساختمانها تشدید می شود. در حالی که تأکید روی ورودی ها به کاربر اجازه می دهد نما را بخواند و انتقال از قلمرو عمومی به خصوصی تسهیل شود.

  1. یکپارچگی: یکپارچگی، شامل هماهنگی ساختمان با محیط احاطه کننده آن و کیفیت هایی که برای نیل بدین منظور نیاز است،می شود. این موضوع مشکل دارتری از طراحی شهری است. فرانسیس تیبالذر (1992). در حالی که بر ویژگی پایه های خودش که «مکان ها اهمیت بیشتری دارند» تأکید می کند. بحث می کند که در بسیاری از نمونه ها ساختمانهای انفرادی باید متملق باشند تا شخصیت مکان به عنوان یک کل به نظر برسد. اگر هر ساختمان برای جلب توجه جیغ بکشد، نتیجه، یک آشفتگی ناهمگون می شود. تعداد کمی از ساختمانها می توانند تک نواز باشند. اکثریت آنها باید به دسته همسرایان اعتماد کنند و در قالب آن بنوازند.

یکپارچگی نیاز به تقلید و تبعیت کورکورانه از گونه ای معمارانه ندارد. تأکید زیاد بر این موضوع فرصت بدعت و نوآوری و هیجان را می گیرد. معیارهای بصری مانند مقیاس ریتم، غالباً مهم تر هستند. بیشتر گروه های موفق ساختمانی، با مصالح متفاوت و گونه های معماری مختلف ساخته شده اند. (مانند آنهایی که اطراف پیاتزای سن مارکوی ونیز هستند).

3 دیدگاه و برداشت پایه ای می تواند برای خلق هماهنگی با بافت موجود قابل شناسایی است که هر کدام یک فلسفه طراحی متفاوت ارائه می دهد. در یک بی نهایت، یکسان سازی سبکی شامل تقلید شخصیت معماری محلی است که کیفیت ها مایلند باقی بمانند. در نهایت دیگر مجاورت یا تضاد طراحی های جدید در شخصیت معماری موجود را شامل می شود. این دیدگاه به طور مستعدی می تواند در فرم به صورت نمایش تکیز ظاهر شود هر چند که می تواند تضاد موفقی را ایجاد نماید. در میان این 2 نهایت قرار گرفتن، استمرار و اتصالی است که فراتر از تقلید ساده از شخصیت بصری محلی است.

ولز تورپ (1998) معتقد است وقتی دیدگاه های زمینه گرایی مورد توجه است باید کیفیت های ساختمانهای قدیمی ملاحظه شود: 1- وسعت و فراخی. 2- کیفیت/ارزش. 3- سازگاری/همگنی. 4- یکتایی و بی نظیری/کمیابی. 5- مجاورت/ همجواری.

پیرز (1989) اجمالاً می گوید که هر آنچه در جاسازی یک ساختمان جدید در موقعیتی تاریخی قدیمی هست. نبوغ مکان برای تمامیت به وسیله نبوغ معماری است. دادن شخصیت معمارانه هماهنگ به آن محدوده ها غیر معمول است. بسیاری از زمینه ها خود، متنوع هستند. با وجودی که تنوع، ارزش خاصی دارد در آفرینش منظر خیابان جذاب به لحاظ بصری،اما ساختمانهای جدید ویژگی هایی دارند که باید با زمینه موجود هماهنگ شوند.

(RFAC) 6 معیار را برای جمع شدن هماهنگ ساختمان های جدید در بافت موجود شناسایی کرده است:

معیارهایی برای انضمام هماهنگ (RFAC) :

  1. قرارگیری: قرارگیری نحوه اشغال سایت توسط ساختمان و میزان ارتباط آن با سایر ساختمان ها و فضاها را تبیین می کند. احترام به الگوهای خیابانی موجود و سایز بلوک ها و قطعه ها به یک انضمام هماهنگ کمک می کند. برای مثال امتزاج قطعه ها مقیاس ساختمانهای شهری را تغییر داده و بافت سنتی شهر را درهم می شکند.

احترام به خط ساخت ساختمان ها و نمای خیابان بسیار مهم است. خصوصاً برای تأکید بر اتصال و پیوستگی و تعریف فضای بیرونی. شکست ها در خط خیابان باید دانسته و اندیشیده شده باشد نه اختیاری و تصادفی و باید فضا یا واقعه ای مثبت بیافریند. ساختمان های مجسمه وار در فضا باید استثنائات موقعیتی باشند و برخورد آنها با فضای شهری ارتباط معنی داری داشته باشد.

  1. حجم بندی: حجم بندی، حالت 3 بعدیِ حجم ساختمان است. توسعه جدید باید از میان زوایا و نقاط دید متعدد مورد ملاحظه قرار گیرد. بعضی وقتها حجم توسعه در یک سایت خاص بوسیله نسبت های قطعه کنترل می شود. (مساحت سایت تقسیم بر سطح زیربنا) و نسبت محدودۀ کف. اما اینها تنها ابزارهایی خام هستند. توسعه می تواند به نحوه های مختلفی سازماندهی شود. بنابراین باید نسبت های قطعه همراه با تعدادی فرم حجم بندی معین باشند.
  2. مقیاس: مقیاس با سایز متفاوت است سایز، بعد انفرادی یک موضوع را معرفی می کند. اما مقیاس نوعی ادراک از موضوع است که به سایر موضوعات اطراف و نحوه درک ما از آنها ارتباط می یابد.

مقیاس اولاً بر ابعاد ساختمان در ارتباط با ابعاد انسانی تأکید دارد و ثانیاً ابعاد اجزاء ساختمان نسبت به سایر اجزای آن. بنابراین مقیاس یک ساختمان در 2 حالت می تواند مورد دقت قرار گیرد: 1 – آیا مقیاس انسانی دارد یا نه؟ 2 – آیا نسبت به سایر ساختمان های اطراف مقیاس مناسبی دارد یا نه؟ بعضی از عناصر خاص ساختمان مانند پنجره ها، درها و مصالح ساخت که ما غالباً درکِ واضحی از سایز آنها داریم به عنوان عناصری که به ما مقیاس می دهند، حائز اهمیت اند. مفصل بندی نماها و جذابیت بصری آنها در سطح پیاده رو برای دست یابی به مقیاس انسانی بسیار مهم است. مقیاس انسانی هم چنین برای تبیین میزان و حس حضور مردم استفاده می شود.

  1. تناسب: تناسب، ارتباط میان قسمت های مختلف یک ساختمان و میان یک قسمت و کل است. تناسب ممکن است با نسبت قسمت های پر به خالی در نمای ساختمان هم مرتبط باشد یا هم چنین در نحوۀ سازماندهی درها و پنجره ها درنما و ارتباط میان عناصر تو پُر. خیابان های سنتی یا سلسله ای از ساختمان های مختلف نسبت به همسانی قابل قبولی از پنجره به دیوار را دارند. اگر تناسب ساختمان های جدید منسجم باشد و نسبت به ساختمان های موجود هماهنگ باشد، با هماهنگی بیشتری به انضمام بافت موجود درمی آیند.
  2. ریتم: ریتم، آرایش و اندازه اجزاء سازنده نمای ساختمان است که به طور نرمال تکرار می شود. در مورد ریتم، نسبتِ دیوار به پنجره در نما بسیار حائز اهمیت است و هم چنین تأکید افقی یا عمودی روزنه ها و بیان ساختار در نمای ساختمان انضمام یک ساختمان به خیابان می تواند به وسیله تقسیمات نمای آن صورت گیرد. هر چند بسیاری از نماها هر دو عنصر افقی و عمودی را دارند، یکی بر دیگری تسلط داشته و غالب است برای تأکید افقی یا عمودی آن. ساختمان های سنتی تأکیدات عمودی قوی داشتند. تأکید افقی ریتم بصری خیابان های سنتی را قطع می کند. خطوط افقی به لحاظ بصری سریع تر هستند نسبت به خطوط عمودی. (چشم، با سرعت بیشتری از آنها می گذرد.) و به همین دلیل کمتر جالب هستند چون چشم برای مدت زمان کوتاه تری در آنها توقف می کند.
  3. مصالح: مصالح، ساختمان را دارای رنگ و بافت می کند. انتخاب مصالح متأثر از عوامل جوّی و اقلیمی، جزئیات جذابیت های بصری در فواصل مختلف و الگوهای نما متأثر است. استفادۀ صحیح از مصالح می تواند به ارتباط دادن یک ساختمان با همسایگانش کمک کند. هم چنین ایجاد سایه توسط مصالح در ایجاد عمق و استحکام بصری مؤثر است. مصالح همچنین بیانگر تمایزات محلی و منطقه ای است. سلسله مراتبی از سنت های ساخت در گونه ها و مصالح نمایان است و بدان وسیله تمایز محلی مثلاً در رنگ آشکار می شود. استفاده صحیح از مصالح ساختمانی می تواند حس وحدت به شهر بدهد و هم چنین به الحاق بصری ساختمان در یک توسعه جدید کمک می کند.
  • منظرسازی سخت و نرم :

منظرسازی غالباً مقوله ای است که پس از انجام کار بدان اندیشیده می شود. به عنوان قسمتی از طرح که اگر بودجه اجازه دهد و یا یک تصمیم عمده و مهم گرفته شود برای پنهان کردن کیفیت ضعیف معماری و یا به عنوان راهی برای پر کردن فضاهای باقیمانده.

همان گونه که منظرسازیِ خوب و طراحی قوی آن به کیفیت و جذابیت بصری می افزاید، طراحی ضعیف آن از یک توسعه خوب می کاهد. منظرسازی فقط شامل جنبه های بصری نیست بلکه به طور اساسی بر بوم شناسی، آب شناسی و زمین شناسی تأکید دارد. هر چند در اینجا بحث نشده است، ولی بسیار مهم است که طراحان شهری به فرآیندهای اصولی و طبیعی حساس باشند به همان میزان که نسبت به مشکلات و فرصت های یک سایت خاص حساسند.

فضای سبز بر هدف پایداری شهر تأکید می کند. درخت ها و سایر فضاهای سبز می توانند در کاهش دی اکسید کربن، تولید اکسیژن، کم کردن سرعت باد در فضاهای شهری، عمل کردن به عنوان یک کمربند یا نوار محافظ و فیلتر کردن غبار هوا و آلودگی مؤثر باشند.

بنابراین راهکارهای طراحی منظر باید قبل یا به موازات فرآیند طراحی ساختمان ها، به عنوان جزئی از چارچوب طراحی شهری مورد توجه قرار گیرد.

طراحی کف – کفسازی :

کفسازی، یک جزء مهم از یک کل هماهنگ و یکپارچه است. 2 گونه مهم کفسازی در محدوده های شهری وجود دارد. کف و سنگفرش سخت یا نرم. کفسازی اصولاً به وسیله اتخاذ مصالح تبیین می شود و راهی که از آنها استفاده می شود و نحوه اتصال و ارتباط آنها با سایر عناصر منظر شهری. جزئیات لبه در اتصال بصری با نماهایی که فضا را تعریف می کنند و کمک می کنند به انتقال از سطح افقی به عمودی بسیار مهم اند. این انتقال، شاخص کیفیت طراحیِ کفسازی است. الگوهای کفسازی فضاهای شهری هم چنین ممکن است تأثیرات زیبایی شناسانه داشته باشد یا تلاشی باشد برای سازماندهی کردن فضا از بعد زیبایی شناسانه.

عملکرد اولیه و اصلی که از هر کفسازی انتظار می رود، ارائۀ یک کفِ سخت، خشک و بدون شیب است که بتواند باری از حمل و نقل را دربر گیرد. نحوه های رفت و آمد می تواند در کفسازی انعکاس یابد. سنگفرش آسفالت معمولاً برای نشان دادن جایی که ماشین ها می توانند حرکت کنند و آجر یا سنگ برای محدوده های پیاده به کار می روند. متداول ترین لبه برای پیاده روها و محل رفت و آمد خودروها گرانیت معمولی یا جدول بتنی است با یک پلّه کم ارتفاع از پیاده رو به جاده.

تغییر مصالح کف می تواند بیانگر تغییر مالکیت هم باشد. یا نشان دهندۀ هشدار یا خطر بالقوه.

کفسازی می تواند فقط برای افزودن جنبه زیبایی شناسانه فضا استفاده شود. برای مثال: معرفی مقیاس تغییر نوسان دادن فضا به وسیله سازماندهی کردن آن در مجموعه ای از عناصر سلسله مراتبی، تقویت شخصیت موجود یا سازماندهی و یکی کردن آن به لحاظ بصری. از مقیاس مصالح می توان برای القای حس مقیاس به کفسازی استفاده کرد. قطعات سنگی در کف به فضای شهری مقیاس انسانی می دهند. الگوهای کفسازی غالباً نقش زیبایی شناسانه مهمی در درهم شکستن سطوح بزرگ و سخت و تبدیل آن به ویژگی ها و جزئیات انسانی تر ایفا می کنند.

کفسازی نیز مانند نما می تواند با تکرار، یا نقش های انعکاس دار یا تغییرات مؤکد مصالح یا به نمایش درآوردن لبۀ یک محدوده غنی شود. به عنوان مثال در پیاتزای سن مارکو، مقیاس، مدوله و انسانی شده به وسیله شبکه ای ساده از گرانیت های سفید و بازالت سیاه.

الگوهای کفسازی، هم چنین می توانند برای تغییر سایز فضا استفاده شوند. افزودن جزئیات و مدولاسیون فضای بزرگ را کوچکتر به نظر می رساند. الگوهای کفسازی، می توانند جنبۀ خطی خیابان را تقویت کنند در حالی که بر شخصیت آن به عنوان یک مسیر با ارائه یک حس هدایتی و الگوی حرکتیِ بصری تأکید می کنند. هم چنین می توانند فضا را تقویت کنند به وسیله تأکید کردن بر شخصیت آن به عنوان یک مکان یا به وسیله ایجاد یک حس آسودگی یا ایستاییِ بصری.

خطوط موازی در طول خیابان، حس حرکت را تقویت می کنند. در حالی که سنگفرش، بدون عنصر خطی گام های بصری را آهسته می کند و کیفیت های ایستادن و درنگ کردن در مکان را تقویت می کند. کنش بین الگوهای کف میان حرکت و استراحت متناوب است و کیفیت هایی از ریتم و مقیاس را برای منظر شهری پدید می آورد.

کفسازی هایی که برای القای حسِ آرمیدن و آسودگی طراحی می شوند در محدوده هایی که مردم می ایستند یا استراحت می کنند به کار می روند. کفسازی در میادین هم می تواند تعدادی عملکرد داشته باشد، حس مقیاس ارادئه دهد، فضاها را به وسیله یک شکل هندسی ساده و قوی یکی کند و مرکز و لبه ها را به هم وصل کند و ساختاری بیاورد برای گروه نامتجانسی از ساختمان ها.طراحی میکل آنژ برای کامیدولیوی رُم به همۀ این عملکردها دست یافته است.

مبلمان خیابان :

مبلمان خیابان شامل عناصر سخت می شود: پایه های تلگراف، عناصر روشنایی باکس های تلفن، نیمکت ها، گیاهان، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، تابلوهای راهنما، دوربین های CCTV ، کیوسک های پلیس، میله های عمودی، ریل ها، فواره ها، ایستگاه های اتوبوس، مجسمه ها، تندیس ها و… . هنر عمومی (Public Art) هم، فرمی از مبلمان خیابان است. اولیه ترین شاخص برای ایجاد کیفیت در فضای شهری، کیفیت و نحوه سازماندهی مبلمان خیابان است. درهم ریختگی مبلمان شهری و دیگر منضمات آن از کیفیت طراحی شهری می کاهد.

هر چند مبلمان شهری عناصر مهمی هستند، اما هزاران گزینه مبلمان شهری بدون هیچ دغدغه ای از تأثیر کلی آن در سطح خیابان توزیع شده و چشم اندازی درهم ریخته به لحاظ بصری و عملکردی ایجاد کرده است.

گیل اسپیس در کتاب «قلمرو عمومی مرکز شهر گلاسکو، راهبردها و خط مشی ها» (1995)، 6 اصل کلی را پیشنهاد می کند:

1 – طراحی در راستای الحاق حداقل مبلمان به خیابان.

2 – یکپارچه و یکی کردن عناصر در یک واحد مجزا تا حد ممکن.

3 – حذف کردن همه عناصر غیر ضروری مبلمان شهری.

4- ملاحظه کردن مبلمان خیابان به عنوان مجموعه ای از عناصر که باعث کیفیت و انسجام محیطی می شوند.

5 – استفاده از مبلمان شهری برای کمک به خلق یا مشخص کردن فضا.

6 – استفاده از مبلمان برای ممانعت خطوط پیاده رو وسایل حمل و نقل.

منظرسازی نرم :

منظرسازی نرم می تواند عنصر مهمی در آفرینش شخصیت و هویت باشد. درختان و گیاهان تغییر فصل را بیان می کنند در حالی که به خواناییِ فصلیِ محیط شهری کمک می کنند. بدین ترتیب استفاده از درختان برگ ریز هویت و شخصیت متفاوتی از فضا را به نمایش می گذارد در مقایسه با استفاده از درختانِ چهارفصل. منظرسازی نرم، هم چنین نقش زیبایی شناسانه مهمی را در افزودن پیوستگی و ساختار به محیط های مجزا و متفاوت ایفا می کند. و هم چنین در مجتمع کردنِ محیط، درختان و سایر فضاهای سبز تضادی را با سایر عناصر ایجاد می کنند و حس مقیاس انسانی را می افزایند.

میراث انگلیسی (2000) برای انواع منظرسازی سخت و نرم یک راهبرد 8 قسمتی ارائه می کند:

  1. ملاحظه کردن زمینه تاریخی و تمایزات محلی
  2. ملاحظه کردن مناسب بودن مصالح و دیگر اجزاء
  3. طراحی برای نگهداری طولانی مدت
  4. توجه به سهولت تمیز کردن و شستن
  5. اجتناب از ایجاد آشفتگی با حداقل استفاده از مبلمان شهری
  6. توجه خاص و دغدغه داشتن برای پیاده ها
  7. دغدغه داشتن برای ناتوانان
  8. توجه به حمل و نقل و موضوعات وابسته به آن، ایمنی دوچرخه سواران عابران پیاده رو و…

نتیجه گیری :

این فصل به لزوم توجه طراحان شهری برای افزودن زمینه ای در راستای جنبه بصری محیط شهری بود.

بسیارمهم است که از اغراق آمیز کردن اهمیت معماری و ملاحظات معمارانه در آفرینش مکان، اجتناب شود.

بنابراین طراحان شهری باید مراقب باشند که از هم ارزسازی ملاحظات بعد بصری طراحی شهری با ملاحظات معمارانه اجتناب کنند.

این گونه هم ارزسازی یک جزء را برای یک ضرر محتمل در کل مورد اهمیت قرار می دهد. قانون طلایی طراحی شهری، مکان ها، موضوعات مهم تری هستند.

ساختمان ها، خیابان ها و فضاها، منظرسازی سخت و نرم و مبلمان خیابان باید با هم در راستای ایجاد جذابیت بصری و تقویت حس مکان استفاده شوند.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها