سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

بعد اجتماعی طراحی شهری

بعد اجتماعی

مقدمه :

اين فصل در مورد بعد اجتماعي طراحي شهري بحث مي کند. فضا و جامعه آشکاراً بهم مربوطند: تصور فضا بدون محتواي اجتماعي و همچنين درک و تصور جامعه بدون اجزاي فضايي مشکل است. همانطور که ذکر شد در اين فصل، اين ارتباط به بهترين وجه به صورت يک فرآيند ممتد دو طرفه تصور مي شود که مردم (و جوامع) درآن فضاها را از همان زمان که به روشهاي مختلف بوسيله آنها تحت تأثير قرار مي گيرند، خلق و اصلاح مي کنند. Dear ديروويدچ wdeh (1989) استدلال مي کنند که روابط اجتماعي مي تواند: از طريق فضا برقرار شود. (بطور مثال جاييکه خصوصيات مکان بر شکل سکونتگاه تأثير مي گذارد)، بوسيله فضا محدود شود (بطور مثال جاييکه محيط فيزيکي (کالبدي) فعاليت انسان را تسهيل مي کند يا مانع از آن مي شود)؛ و توسط فضا پايه ميان مي گذارد (بطور مثال جاييکه “اختلاف فاصله”، ايجاد  رسوم مختلف اجتماعي را تسهيل مي کند و يا جلوي آنها را مي گيرد). از اينرو بوسيله شکل دادن به اين ميحط ساخته (مصنوع)، طراحان شهري بر الگوهاي فعاليت انساني و زندگي اجتماعي تأثير مي گذارند.

اين فصل بر 5 جنبه کليدي از بعد اجتماعي طراحي شهري تأکيد مي کند. اولين آن ارتباط بين مردم و فضاست . دومين آن، مفاهيم مشترک” قلمرو عمومي” و “زندگي اجتماعي” است. سومين جنبه، به مفهوم همسايگي مربوط مي شود. چهارمين مورد مربوط به مسائل امنيت و آسايش است. پنجمين جنبه، مسأله دسترسي مي باشد.

 

1- مردم و فضا :

درک ارتباط بين مردم (جامعه) و محيط زيستشان (فضا) در طراحي شهري امري ضروري است. اولين عقيده موردنظر در اينجا جبرگرايي محيطي يا معماري است، در جاييکه مدعي شويم که محيط کالبدي يک اثر معين بر رفتار انسان دارد. با نفي نقش عامل انساني، فرض مي شود که تعامل انسان- محيط  يک فرآيند يک طرفه است. بهرحال مردم منفعل نمي باشند؛ آنها بر محيط تأثير مي گذارند و آنرا تغيير مي دهند، همانطور که محيط زيست بر مردم مؤثر و تغييردهنده است. بنابراين اين يک فرآيند دو طرفه است . از آنجاييکه عوامل فيزيکي اثرات منحصربفرد يا لزوماً شاخص و برجسته اي بر رفتار نمي باشند، فرصتهاي محيطي بر آنچه مردم انجام مي دهند و انجام نمي دهند اثر واضحي مي گذارد: يک پنجره در يک ديوار توپر اجازه ديد به بيرون را مي دهد، در حاليکه يک ديوار ممتد اين فرصت را مهيا نمي کند. بنابراين رفتار انساني بطور ذاتي بر مبناي موقعيت و مکان است: که در بستر و محيط ادراکي و فرهنگي، اجتماعي و کالبدي جاي مي گيرد.

علاوه بر جبرگرايي، دو ايده اصلي ديگر در مورد اثرات محيطي بر اعمال مردم وجود دارند: “امکان گرايي محيطي”( که مردم از طريق آن فرصتهاي محيطي در دسترشان را انتخاب مي کنند.) و “احتمال گرايي محيطي”. (که در يک محيط کالبدي ارائه شده بعضي انتخابات متحمل تر از بقيه هستند). (پرتوس، 1977، بل و همکاران، 1990) مورد اخير با يک مثال ساده روشن شده ( از بل و همکاران، 1990، ص265) در يک جلسه بحث (سمينار) که شامل افراد کمي در يک اتاق بزرگ است با يک چيدمان رسمي ميزها و صندليها، يک بحث (گفتگوي) حداقلي وجود دارد. وقتيکه ميزهاو صندليها به شکل متفاوتي منظم شوند، (گفتگو) بحث بيشتري ايجاد مي شود. يعني وقتي محيط تغيير مي کند، رفتار نيز تغيير مي پذيرد. اين نتيجه اجتناب ناپذير است: اگر سمينار براي اوقات آخر روز زمان بندي شود يا گردآورنده نتواند شرکت کنندگان را ترغيب کند، چيدمان دوباره(بازچيني) از طرح اصلي و اوليه موفق تر نخواهد بود. اين مثال نشان مي دهد که طراحي اهميت دارد، اما نه بطور کامل. آنچه در هر محيط ويژه اي رخ مي دهد به افرادي که از آن استفاده مي کنند بستگي دارد.

در اين رابطه، گنس (5 صفحه و 1968) تمايز ارزشمندي بين محيط مستعد (بالقوه)، که يک سلسله از فرصتهاي محيطي را فراهم مي کند، و محيط مؤثر يا برآيند که بوسيله آنچه مردم دقيقاً در آن انجام مي دهند و قرار مي دهند، خلق مي شود. قائل شده است. بنابراين از آنجاييکه طراحان شهري ممکن است محيطهاي بالقوه اي را خلق کنند، مردم نيز محيطهاي مؤثري را ايجاد مي کنند. طراحي شهري بجاي تعيين رفتار يا اعمال انساني، مي تواند بعنوان وسيله اي براي مديريت احتمالات رفتار يا اعمال حتمي در حال وقوع باشد. با احتمال دادن يا داشتن يک چشم انداز احتمالي، بصورت مستند مي توان استدلال کرد که محيط و موقعيتها بطور مثال با تراکم زيادي از درهاي همسطح خيابان نسبت به آنهايي که بوسيله سازه هاي برج (قلعه) مانند با ديوارهاي بلند مشخص مي شوند، مساعدتر و سودمندتر هستند؛ همچنين، واحدهاي همسايگي مسکوني که خانه ها با ايوانهاي جلويي نشاندهنده شرايط گروهي و اجتماعي تري نسبت به آنهايي هستند که درهاي گاراژ با ورودي سه ماشين رو به فضاي عمومي هستند. (13 صفحه و 2000، فرد) از اينرو همانطور که در فصل قبل بحث شد، از آنجاييکه طراحان شهري کالبد به شناخت مکانها نيستند، مي توانند مکاني با استعداد و پتانسيل بيشتري خلق کنند.

گزينه هاي انتخابي در هر شرايط ويژه اي، تا حدي به موقعيت و ويژگيهاي شخصي نگاه کند به جدول(60) آن بستگي پيدا مي کند؛ (نفص ماهيت و ذات آن، شخصيت، اهداف و ارزشها، منابع در دسترس، تجارب گذشته، طبقه زندگي و غيره): در قياس با علم کامپيوتر، اين ويژگيها “سيم کشي سخت افزاري” هستند. با وجود تقاضاهاي به ظاهر هر فردي پيچيده ارزشهاي انساني، اهداف و اميال، وجود يک سلسله مراتب گنبدوار از نيازهاي انساني توسط برخي از نويسندگان پيشنهاد شده است. چنين سلسله مراتبي اغلب از يک کار بکرو بديع بر روي انگيزش انساني که بوسيله (1968) مازلو انجام شده، پيروي مي کند، کسيکه يک سلسله مراتب 5 مرحله اي از نيازهاي اوليه انساني را شناسايي کرد:

– نيازهاي فيزيولوژيکي: براي تعادل گرما و راحتي؛

– نيازهاي امنيت و آسايشی جهت احساس ايمني نسبت به آسيبها.

– نيازهاي وابستگي (خويشي): براي متعلق بودن- به يک جمع (بطور مثال)

– نياز شهرت و اعتبار: جهت احساس ارزشمند بودن توسط ديگران.

– نياز به خودشکوفايي: جهت بيان و ايفاي هنرمندانه.

ابتدایی ترين نيازهاي فيزيولوژيکي بايد قبل از اينکه، نيازهاي برتر مثل خودشکوفايي برسد، برآورده شوند. هرچند، اگرچه يک سلسله مراتب وجود دارد، نيازهاي متفاوت در رده هاي پيچيده اي از روابط متصل بهم، به هم مربوطند (شکل 601) بعلاوه ممکن است استدلال شود که معيار درست از يک جامعه متمدن اين است که در جهت برآوردن همه نيازهاي انساني بصورت همزمان و يکجا تلاش کند.

همچنين گزينه هايي که مردم در هر شرايطي انخاب مي کنند تحت تأثير “جامعه” و “فرهنگ” قرار مي گيرد و شامل ويژگيهايي هست که يا آموخته شده اند يا ادامه دهنده قياس با علم کامپيوتر هستند، “سيم کشي سخت افزاري”. جامعه مي تواند بعنوان يک گروه انساني پايا (جاودان) که يک قلمروي نسبتاً محدودو کران داري را اشغال کرده اند و به روش نظام مندي با هم تعامل دارند، و داراي فرهنگ و رسوم کم وبيش شاخص و ممتازي هستند، موردملاحظه قرار گيرد. احتمالاً فرهنگ در يک حس انسان شناسانه، بعنوان “روش ويژه اي از زندگي” به بهترين نحو فهميده و درک شود، که معاني وارزشهاي معيني را نه تنها در هزو معرفت، بلکه در رسوم و رفتار عادي بيان مي کند.”(41 صفحه و 1961، ويليافر)

لازون(3-2 صفحات و 2001) مي گويد مردمي که بصورت اجتماعي در منطقه اي (محدوده اي) ساکن شده از تمايل به وضع قوانيني دارند که ناظر بر استفاده آنها از مکان باشد. در حاليکه بعضي از قواين قراردادهاي امور فرهنگي اجتماعي محلي هستند، خيلي از آنها نيازهاي عمقي و ديرينه (اوليه) روحي و نهادي نوع بشر را منعکس مي کنند. او پيشنهاد مي کند (8-7 صفحات) که اين ليست تقاضاها رفتارهاي عرفي و سنتي را که بوسيله نشانه هايي از محيط طراحي شده برانگيخته شده، با نمونه مشخص مي کند:

وقتي کسي بجلوي شما در يک صف فشار مي آورد(هل مي دهد)، شما احساس ناراحتي مي کنيد، نه تنها به اين خاطر که شما يک مکان عقب تر رفته ايد بلکه به اين خاطر که آنها قوانين را زيرپا گذاشته اند. در اکثر شرايط جاييکه ما به صف ايستاده ايم، نشانه هاي رمزي از محيط کالبدي وجود دارند که ما بايد به اين روش بسيار ساختگي رفتار کنيم(حرکت کنيم). نرده هاي حصارهاي طنابي که بعضي اوقات در جهت شکل دادن به صفها در مکانهاي عمودي مورداستفاده قرار مي گيرند، به سختي قادر به احاطه جمعيت بصورت فيزيکي هستند، و در عين حال بدون آنها جمعيت احتمالاً به صورت درهم و برهم و شايد با رفتار تهاجمي همديگر را هل مي دهند وبهم تنه مي زنند. تمدن و فرهنگ ما بصورت قابل توجهي ما را قادر مي کند که با يکديگر همکاي کنيم، حتي وقتي عملاً در حال رقابت با هم براي بليطهاي محدود در يک تئاتريا خريد از يک مغازه حراجي هستيم.(8-7 صفحات)

بهرحال در سالهاي اخير، شاهد کاهشي در تربيت آشکار فضاي عمومي و در رفتار محرمانه نسبت به بقيه استفاده کنندگان هستيم. اگرچه اين اشاره به “يک عصر طلايي” دارد، زمانيکه نظم عمومي بالاترين نظم بود، اين همچنين يک مشاهده بسيار متعارف وعالي ميباشد،(مراجعه شود به  ، 1973؛ ميلگرام، 1977 ؛ ديويس، 1990؛ کارتر، 1998 ؛ فايف، 1998).

مادامي که طراحان قادر به اداره و مهار امورشناختي و عملکردي در جهت افزايش احتمال رفتار بهتر در فضاهاي عمومي هستند، محدوديتهايي در دست يافته هاي آنها وجود خواهد داشت. با اين حال خيلي از شاغلين به طراحي شهري در مورد رفتارهاي ويژه در محيطهاي معين خوش بين هستند واز طراحي خوب بعنوان وسيله اي براي دريافت نتايج معين مطلوب حمايت مي کنند. همانطور که “فرد”(199صفحه و 2000) استدلال مي کند، نويسندگاني مثل “جين جکوبز” و “ويليام مچ وارست” معتقدند که: “خيابانها، پياده روها، پارکها و ساير فضاهاي عمومي خوب، بهترين ها را به طبيعت انسان به ارمغان ميآورند و شرايط را براي يک جامعه اديب و متمدن فراهم مي آورد. همه چيز درست و خوب خواهد بود، اگر ما دقيقاً طرح درستي را فراهم کنيم.” سايرين که ديد بدبينانه تري نسبت به جامعه شهري معاصر دارند، استدلال مي کنند که، براي مثال، پارکهاي کوچک بصورت اجتناب ناپذيري، عوامل نامطلوب را جذب خواهند کرد، ايوانهاي جلويي، باعث جلب همسايه هاي فضول خواهند شد، الگوهاي شبکه اي خيابان، بيگانگان رابه سمت واحد همسايگي جلب خواهد کرد و نيکتها در فضاهاي عمومي، اوباش ها و ولگردها را ترغيب و تشويق خواهند کرد. چنين نگرش بدبينانه اي- که با مشکلات ناشي از تعهد و مسئوليت براي وقوع هر اتفاق ممکن در فضاي عمومي درهم آميخته است- اغلب به رويکردي شديداً ضدريسک تفسير مي شود که هر فعاليتي را خنثي و سست مي کند بجاي اينکه در برابر رفتار ضداجتماعي به مخاطره بيفتد. چنين ديدگاههايي اغلب به محيطهاي ضداجتماعي و خصمانه اي منتج مي شوند که بنظر مي رسد بصورت متناقضي رفتار ضداجتماعي را تشويق مي کند. از زمان نياز به ديدها و نگرش هاي ضد بدبينانه، مطالبات بسيار خوش بينانه توسط طراحان شهري باعث جلب اتهاماتي در مورد جبرگرايي محيطي مي شود. درخواستهايي که بطور نمونه، اگر خانه ها داراي ايوانهاي جلويي باشند، سپس ساکنين دوستانه تر و همسايه وارتر خواهند بود و عاقبت اجتماعهايي را شکل خواهند داد، ممکن است حاصل شود يا نشود.  در حقيقت، هر دو ديدگاه خوش بينانه و بدبينانه به جبرگرايي معماري منحرف مي شوند: اگر نيمکتهاي عمومي تهيه شوند، ممکن است ولگردها بر روي آن بخواهند، اما اين حتمي نيست و اگر آنها تهيه نشوند، از شکل هزينه اي که مردم جايي را ندارند که روي آن بنشينند،  طفره رفته ايم. همانطور که طراحي شهري بايد فعاليتي باشد که بجاي اينکه انتخاب مردم را حذف کند، برايشان انتخابهايي را ايجاد کند، لذا ترجيحاً بايد ايجاد فرصت کند و سپس براي استفاده از آن مديريت کند.

بارها در قلمرو عمومي مباحث طراحي شهري اظهار شده که “قلمرو عمومي”- مفهوم مربوط و داراي اشتراک”زندگي عمومي”- به تأمل بيشتري نياز دارد. واژه “عمومي” بايد در مقابل واژه “خصوصي” فهميده و درک شود: به يک عبارت وسيع تر همانطور که “لوکيتو- سايدرز” و (975 صفحه 1998)”بنرجي” برسي مي کنند: “زندگي عمومي تقريباً با زمينه هاي اجتماعي جهاني و بازي درگير است برخلاف زندگي خصوصي که خودماني، خانوادگي، حفاظت شده و کنترل شده توسط فرداست و فقط با خانواده و دوستان سهيم است.”

قلمرو عمومي داراي ابعاد” کالبدي” (فضا) و “اجتماعي” (فعاليت) مي باشد. قلمرو عمومي کالبدي اينجا به معني فضاها محيطهايي است- با مالکيت خصوصي يا عمومي- که زندگي عمومي و تعامل اجتماعي را حمايت و تسهيل کند. فعاليتهاو وقايعي که در آن فضاها و محيطها رخ مي دهند مي توانند قلمرو عمومي اجتماعي- فرهنگي ناميده شوند.

 

2-عملکرد قلمرو عمومي  :

قلمرو عمومي که بعنوان مکانها و محيطهاي زندگي اجتماعي تعريف و شناخته شده و شامل بعضي مفاهيم از “فضاي عمومي” ميباشد، تصوراً بعنوان ميداني براي رفتار سياسي و نمايش؛ بعنوان يک زمينه مشترک و خنثي براي تعامل اجتماعي، اختلاط، و ارتباط؛ و به عنوان مرحله اي براي معرفت اجتماعي، پيشرفت شخصي وتبادل اطلاعات عمل مي کند. (لوکاتيو- سايدرز و بزجي، 1998، 175 صفحه).

اگرچه اين عملکردها به ندرت کاملاً در عمل بدست مي آيند، معني و مشخصاتشان معياري براي ميزان نزديکي واقعيت قلمرو عمومي به شرايط ايده آل فراهم مي آورد. در مورد ابعاد دوم و سوم بعداً بحث خواهد شد؛ اولين بعد در اينجا نياز به توضيح بيشتري دارد.

بعنوان يک مرحله سياسي، قلمرو عمومي که گاهي به قلمروي عمومي (بوکرات منسوب مي شود) شامل و نشان دهنده فعاليتهايي است که براي ساکنين و وجود يک جامعه مدني مهم است( که روابط اجتماعي و مشارکت اجتماعي اي است که برخلاف عملکرد محدودتر دولت و بازار است.) (شکل 602) اگر مفهوم قلمرو عمومي”سياسي” لزوماً مبتني بر وجود فضاي عمومي نيست، اما خيلي از نويسندگان را جذب خود کرده است. ” حنا آرنت” (1958) واژه “پليس ” را از شهر درک مي کند. يک اجتماع سياسي خودگردان که شهروندانش فکر مي کنند، گفتگو مي کنند و مسائل را حل مي کنند. او به قلمرو عمومي بعنوان برآوردن سه معيار (ضابطه) مي نگرد: با زندگي انسانهاي ماندگار، که جامعه را به ياد مي آورد و بدين وسيله حسي از تاريخ آن را انتقال مي دهد؛ اين عصري از گروههاي مختلف مردمي که مباحثات و درگيريهاي اعتراض آميز شرکت مي کردند بود؛ و اين قابل دسترسي و استفاده توسط همه   از رالين، 1996، ايده هابرماس (1926) در مورد قلمرو عمومي 126 ص که بين قلمروي دولت و حکومت، و قلمروي شخصي و خانوادگي وجود دارد به بحث در مورد امور عمومي مربوط مي شود عقايد او بر توسعه فضاهاي مختلف- قهوه خانه ها، سالن ها وغيره استوار است. که همراه با روزنامه ها و نشريه ها در اروپاي قرن هجدهم اشکال جديدي از مباحث منطقي را تشويق کرد.

در جامعه معاصر، به جاي يک شهر “وحدت کرد”  يا خون عمومي شايد بهتر باشد که زده اي از حوزه هاي مشترک جدا از هم که بطور مثال شامل گروههاي متفاوت اجتماعي- اقتصادي، جنسي و نژادي مي باشند دريافت شود( کالهن، 1992؛بير، 1993، سندرکک، 1997؛فيدرستن و فلش، 1999). بر (118ص و 1993)، براي مثال، مي گويد که : “هر مرجع معاصري با “مردم” ذاتاً يک ساختار جهاني است که وانمود به يک کل اشتراکي و جمعي مي کند، در حاليکه در واقعيت مردم (عموم) به گروههاي حاشيه اي جزء جز مي شوند که خيلي از آنها نه صدايي دارند و نه موقعيت يا حضوري در قلمرو عمومي دارند”.

 

1-2) زوال قلمرو عمومي :

خيلي از مفسران کاهش اهميت قلمرو عمومي را حمل بر کاهش دسترس پذيري و اهميت دستيابي به فضاي عمومي و زندگي عمومي اظهار کرده اند. الين (149ص و1996) عقيده دارد که خيلي از عملکردهاي شهري و اجتماعي اي که نقلاً در فضاهاي عمومي رخ مي داد به حوزه هاي خصوصي نقل مکان کرده-  فعاليتهاي تفريحي، سرگرميها، کسب اطلاعات و مصرف براي مثال مي تواند بصورت تصاعدي در خانه از طريق تلويزيون و اينترنت انجام شود. فعاليتهايي که تنها سابقاً به اشکال عمومي و جمعي در دسترس بوده، بصورت رو به افزايش به اشکال خصوصي و فردي در دسترس قرار گرفته، در حاليکه استفاده از فضاي عمومي توسط تغييرات و توسعه هاي مختلفي مورد چالش قرار گرفته است، مثل تحرک افزوده شده فردي- که در ابتدا از طريق ماشين و سپس از طريق اينترنت بوده. (به فصل 2 نگاه کنيد) همانطور که در فصل 4 بحث شد، امروزه تعامل اجتماعي اغلب بوسيله تضاد در فضاي عمومي بين مقتضيات فضاي عمومي و آن دسته از حرکتهاي مکانيزه تحت تأثير قرار مي گيرد. ماشين ها اغلب نوعي کنترل ضروري شخصي را در فضاي عمومي تسهيل مي کنند. بطور کلي تر، رهايي از قيد فضاي عمومي و تسهيلات عمومي هر دو، علت و نتيجه روند خصوصي سازي مي باشد. در کتاب “زوال انسان عمومي (اجتماعي)” (Fall of publicman) ، براي مثال ، سنت (AVV) عوامل اجتماعي،سياسي و اقتصادي را که منجر به خصوصي سازي زندگي مردم و “پايان فرهنگ مردمي” مي شود، سند و مدرک قرار مي گيرد. همچنين الين (8-167 صفحات و 1999)مشاهده مي کند که چگونه همانطور که قلمرو عمومي بصورت قابل توجهي از قوت خود کاسته، “تزل مشابهي در فضاي معني دار، وصل به کنترل فضاي فردي، يا ميل به خصوصي سازي وجود داشته است.”انگيزه خصوصي سازي” براي الين نمونه موردي تناسب فضاي عمومي است که توسط عوامل خصوصي چون فروشگاههاي سرپوشيده اي که شهر مرکزي را به حومه ها واگذار مي کند و کاملاً به پيرامونش با فضاي بيروني قلعه مانندش که توسط پارکينگهاي خندق مانند اتومبيل احاطه شده، پشت مي کنند” گراهام (365 صفحه و 2001) با مشاهده فرآيند خصوصي سازي و فروش يکجا و ارزان سامانه هاي زيربنايي استاندارد شده، پيشنهاد مي کند که آشناترين و همه جانبه ترين (گسترده ترين) حوزه خيابانهاي عمومي عبارت است از: ” سامانه هاي خياباني با کنترل شهرداري که سابقاً بعنوان حقوق انحصاري مؤثر حوزه عمومي در خيلي از شهرها با عمل مي کنند رشد دسته اي ازفضاهاي خياباني خصوصي شده و کور(پنهان) برابري مي کنند.”

با انيحال هنوز بعضي از مفسران (بطور نمونه بريل، 1989؛ کريچر، 1995) عقيده دارند که تنزل آشکار قلمرو عمومي بر پايه تصور اشتباهي استوار است و آن در حقيقت هيچگاه “به اندازه اي که اکنون تصور مي شود متنوع، متراکم، بي طبقه يا دموکراتيک نبوده است.” (لوکتيو- سايدرز و بزجي، 1998،ص182). بقيه تجديد فعاليت را در استفاده از فضاي عمومي ذکر مي کنند و آن را در فرآيند دگرگوني اجتماعي- فرهنگي مي نگرند. کار(carr) و همکاران(353 صفحه و 1992) استدلال مي کنند که، براي مثال، ارتباط فضاي عمومي با زندگي عمومي پويا و دوطرفه است و اشکال جديد زندگي عمومي نياز به فضاهاي جديد دارد. همچنين استفاده از قلمروي عمومي، عملکردي از کيفيت آن بعنوان يک محيط زيست حامي و مساعد مي باشد. (جل(Gel) ، 1996). با اينحال هنوز امکان يک دور و تسلسل وجود دارد:

اگر مردم کمتر از فضاي عمومي استفاده کنند، سپس انگيزه کمتري براي ايجاد فضاهاي جديد و نگهداري از موجوديت (بودن) هر کدام خواهد بود. با تنزل در نگهداري و کيفيت آنها، فضاهاي عمومي کمتر مورداستفاده قرار مي گيرند، در نتيجه دور تسلسل اين تنزل و زوال در حال شدت يافتن است.

 

2-2) حوزه هاي عمومي کالبدي و اجتماعي فرهنگي :

به عبارات وسيع تر (به اصطلاح بهتر)، قلمرو عمومي شامل همه فضاهاي در دسترس و مورد استفاده عموم است که شامل:

– فضاي عمومي بيروني: قطعاتي اززمين که در بين املاک خصوصي  قرار دارند. در محدوده هاي شهري اينها ميادين عمومي، خيابانها، بزرگراهها، پارکها، توقفگاههاي وسايل نقليه و غيره هستند، و در محدوده هاي روستايي آنها شامل امتدادهاي خطهاي ساحلي، جنگلها، درياچه ها، رودخانه ها و غيره مي باشند. اين فضاها با دسترسي به همه، فضاهاي عمومي را در خالص ترين شکل خودش تشکيل مي دهد. (شکل 3-6)

– فضاي “عمومي” داخلي: مؤسسات عمومي مثل کتابخانه ها، موزه ها، شهرداريها وغيره، به اضافه تسهيلات حمل ونقل عمومي مثل ايستگاههاي قطار يا اتوبوس، فرودگاهها و غيره.

– فضاي نيمه عمومي خارجي و داخلي: هرچند مکانهاي خصوصي قانوني مثل پرديس هاي دانشگاهي، فروشگاههاي سرپوشيده، همچنين قسمتي از قلمرو عمومي راشکل مي دهند.

اين دسته همچنين شامل آنچه که بطور عادي بعنوان فضاهاي عمومي “خصوصي شده” توصيف مي شود (اغلب اما نه انحصاراً خارجي است)مي باشد. همانطور که صاحبان و متصديان همه اين فضاها، حقوقي را جهت تنظيم دسترسي و رفتار در آنجا، ابقا کرده اند، آنها فقط ساماً عمومي هستند. سارکين (1992) به اين فضا بصورت تحقيرآميزي واژه “فضاي عمومي کاذب” را نسبت مي دهند.

واضح است که طيفي از واژه” عموميت” با توجه به قلمرو عمومي وجود دارد . مسأله دسترسي و قابليت وصول و مسأله از چه و درچه حسي شرايط بخوبي مقوله فضا، زمينه خنثي “را ايجاد مي کند. در حاليکه در واژه هاي طراحي شهري، “قابليت دسترسي”، ظرفيت ورود و استفاده از يک فضا- همانطور که اخيراً در اين فصل بحث شد، مي باشد، نه اينکه همه فضاهاي عمومي به روي هر کسي باز باشند.

تعريف دقيق فضاي عمومي، فضاي نيمه عمومي و مرز بين آنها اغلب مشکل است، بزجي(ص19، 2001) توصيه مي کند که طراحان شهري بر مفهوم وسيع تري از “زندگي عمومي” متمرکز شوند (که شامل قلمرو عمومي اجتماعي- فرهنگي مردم و فعاليتها است)، تا اينکه بر مفهوم محدودتري از “فضاهاي عمويم” کالبدي تکيه کنند. (اشکال 604، 605). او استدلال مي کند که از زمانيکه برنامه ريزان بطور سنتي با فضاهاي عمومي همراه و درگير شده اند، زندگي عمومي بصورت رو به افزايشي در مکانهاي خصوصي در حال رشد و پيشرفت است، نه تنها در پارکهاي صنفي، بلکه اغلب در حرفه هاي کوچک مثل کافي شاپها، (قهوه خانه ها) کتابفروشي ها و بقيه چنين مکانهاي عمومي.(بزجي، 2001، 20-19 صفحات) . بنابراين دلمشغولي طراحي شهري معمولاً “فضاي اجتماعي” است( که شامل فضاهايي است که تعامل فرهنگي و اجتماعي و زندگي عمومي را حمايت مي کند، به آن اختيار مي دهد يا آنرا تسهيل مي کند)، بدون توجه به اينکه آيا حقيقتاً اين فضاي “عمومي” است يا فضاي خصوصي که بطور عموم در دسترس مي باشد.

زندگي عمومي به شکل گسترده اي مي تواند به دو نوع با خصوصيات مشترک تقسيم شود” رسمي” و “غيررسمي” . جذابترين مورد در طراحي شهري، زندگي عمومي غيررسمي مي باشد، که در آنسوي حوزه مؤسسات رسمي روي مي دهد و موجب انتخاب مي شود. خيلي از بخشهاي حوزه عمومي بطور مشخص محيط زيست است که چه مردم از آن استفاده بکنند چه نکنند آن را انتخاب مي کنند، براي مثال، اغلب مسيرهاي پيشنهادي اي براي رفتن از يک نقطه به نقطه ديگر وجود دارد، با تصميم گيري در مورد زمينه هاي مشترک راحتي، جذابيت، لذت، امنيت و غيره. عقيده “الدنبرگ” در مورد “مکان سوم” روش مفيدي را جهت کمک به فهم زندگي عمومي غيررسمي و ارتباط آن با قلمرو عمومي فراهم مي کند. (به جعبه 602 نگاه کنيد.)

3- واحدهاي همسايگي (همسايگي ها) :

ماهيت طراحي واحدهاي همسايگي اين است که همانطور که همسايگي هاي مطلوب و موفق وجود دارند، بايد اصولاً خلق و ايجاد همسايگي هاي مشابه آنها نيز ممکن باشد. يک سنت به خوبي رشد يافته از طراحي واحدهاي همسايگي وجود دارد. شاخص ترين ايده، واحد همسايگي کلرينس پرل بود که در ايالات متحده در طول دهه 1920 ايجاد شد(جعبه 603)، بعنوان وسيله اي در سازماندهي و توسعه معين (سيستماتيک) محدوده هاي شهري. آنچه که در طراحي کالبدي و جانمايي واحدهاي همسايگي دخيل بود، اهداف اجتماعي اي چون تعامل همسايه، ايجاد حس جمعي، هويت همسايگي و تعادل اجتماعي بود.

در انگلستان، اولين نسل از شهرهاي جديد بعد از جنگ (مثل استيونج) براساس ايده هاي پري رسم شدند. هرچند اين ايده در اواسط دهه 1950 با طرح براي کامبرنالد از اهميتش کاسته شد، براي مثال ايجاد “شهرنشيني” رو به افزايش ازطريق تراکم هاي بيشتر و تمرکزگرايي شهرهاي جديد بعدي به يک مفهوم محدود از ايده همسايگي برگشتند. مثلاً بدينسان که شبکه ارتباطي جاده در ميلتون کنيز تقريباً 1 کيلومترمربع را احاطه کرده که هر کدام به يک روستا مي پيوندد که در حاليکه خيلي وقت نيست که به عنوان تمرکز اصلي اجتماعي موردتوجه قرار گرفته، يک محدوده با هويت را ايجاد نموده است.

سه لايه مشترک فکري طراحي واحدهاي همسايگي را شکل داده است. نخست، به واحدهاي همسايگي به عنوان تأمين هويت و شخصيت و بهبود حس مکان نگاه مي شود.

اين در حاليکه شايد يک حس تقريباً سطحي از هويت با ويژگي کالبدي محدوده باشد، همچنين مي تواند يک حس معنادارتر و عميق تري از هويت با ويژگي اجتماعي- فرهنگي مکان ايجاد کند(از طريق تجربه طولاني از آن مکان).

دوم اينکه، واحدهاي همسايگي يک روش نسبتاً عملي (واقع بينانه) را ازبرنامه ريزي محدود ههاي شهري (به همراه يا بدون اهداف اجتماعي مرتبط) فراهم ميآورد. بجاي توسعه ريزدانه، تلاشهايي براي ايجاد چيزي بزرگتر وجود دارد- و يک محدوده چندمنظوره يا متوازن به جاي يک ملک مسکوني تک عملکردي. دنباله روي شديد از شيوه هاي پايدارتر توسعه چنين رويکردهايي را توجيه کرد: واحدهاي همسايگي براي مثال مي تواند در جهعت خودکفا بودن، و کاهش نياز به سفر توسط تشويق فرصتهايي براي کار و تفريح در مکاني نزديکتر به خانه طراحي شود. سومين و تاحدي بحث برانگيزتر واحدهاي همسايگي مي تواند به عنوان وسيله اي در ايجاد محدوده هايي با تعامل اجتماعي بيشتر ديده شوند. طرح واحد همسايگي اغلب با انديشه جبرگراي محيطي که مربوط است که طرحها، اشکال و کاربريهاي مشخص به ايجاد “اجتماعات” کمک مي کند. اشتباه تلفيق تصور واحدهاي همسايگي “کالبدي” (که بوسيله  قلمرو يا مرزهايي مشخص مي شوند.) با انجمنهاي “اجتماعي” (که بوسيله ارتباطات و پيوستگيها (وابستگيها) و… تعريف مي شوند) با روند رو به افزايشي افشاء و آشکار شده است. بلوئيرز (1973) 5 نوع همسايگي را تعريف مي کند. در حاليکه هر کدام تا جايي قابل شناسايي هستند، اما تنها آخرين مورد نشاندهنده يک اجتماع است:

– همسايگي هاي قراردادي که تنها ويژگي مشترکشان، مجاورت فضايي است.

– همسايگي هاي بومي يا نژادي با محيط زيست و هويت مشترک.

– همسايگي هاي همگن، که توسط گروههاي قومي يا اجتماعي- اقتصادي معيني اشغال شده اند.

– همسايگي هاي عملکردي، که ناشي از نقشه برداريهاي جغرافيايي تدارکات خدماتي هستند:

– همسايگي هاي جمعي که در آنها گروههاي همگن اجتماعي بهم پيوسته اي در ارتباطات اوليه اصلي با هم درگير مي شوند.

از آنجا که بعضي از منتقدان احتمال مي دهند که همه تلاش ها براي طراحي بهتر واحدهاي همسايگي به خودي خود به ايجاد جوامع منجر خواهد شد، خيلي از مدافعان برنامه ريزي واحدهاي همسايگي مدعي هستند که استراتژيهاي يک طراحي معين حتماً يک حس جمعي را ايجاد مي کند. براي چنين ادعاهايي، بطور نمونه، برخي از شهرنشينان  جديد پا از حد خودفراتر مي نهند.

تالن (179 صفحه و 2000) پيشبرد واژه اجتماع را در ارتباط با طراحي کالبدي توصيه مي کند و پيشنهاد مي دهد که استفاده از عناصر ويژه جمعي حس بهتري را در بستر طراحي شهري ايجاد مي کند.

“تعامل ساکنين”، براي مثال، مي تواند با ايجاد کردن فرصتهايي براي ارتباطات چشمي و بصري افزوده شده تحت تأثير قرار گيرد. هرچند ارتباطات بصري، شکل نسبتاً ظاهري اي را از تعاملات اجتماعي برمي انگيزاند. جهت تعاملات عميق ترو پايدارتر، آنهايي که با هم درگير هستند، بايد مسائل مشترکي داشته باشند. همانطور که گنز (1961a; 1961b) در مطالعاتش در مورد محيط زيست مسکوني “ذکر کرده، از آنجاييکه مجاورت و نزديکي آغازگر ارتباطات اجتماعي هستند و آنها را کنترل مي کنند، روابط دوستي به همگني اجتماعي نيازمند است.

توسعه هاي اخير از مفهوم طراحي واحد همسايگي، بطور موافقي بر اصل کاربريهاي مخلوط تأکيد مي کند که براي اهداف پايداري اجتماعي و محيطي ارزشمند شمرده شده (شکل 606). براي مثال لئون کرير(1990) مي گويد که منطقه بندي منجر به تفکيک مکانيکي عملکردهاي شهري مي شود تا يکپارچگي و اتحاد ارگانيکي و ساختاري آن (به فصل 8 نيز نگاه کنيد.) او براساس پيشنهاداتش براي بازسازي”شهر اروپايي”، مي گويد که تنها بايد محله هاي شهري با اختلاط کاربريها موجود باشد. که همه عملکردهاي روزانه زندگي شهري را(شامل سکونت، کار، تفريح) در محدوده قلمرويي که بيش از 35هکتار و 15000نفر ساکن نباشد، جمع کند و در خود بگنجاند.

با آغاز برنامه BUDS در بيرمنگام(تبالدز و همکاران، 1990) و رسم نمونه هاي قديمي در شهرهاي آمريکا مثل سياتل و پرتلند، مفهوم محله هاي شهري با کاربري مختلط و همسايگي هاي مشخص بر دسته اي از برنامه هاي طراحي شهري مرکز شهردر انگلستان (شامل گلاسکو، ليدز، شفيلد و ليسستر) تأثير گذاشته است. اينها به منظور شناسايي و تقويت محدوده هاي با شخصيت و داراي فرصتهاي مشخص جهت ايجاد ويژگي جديد مي باشند. همچنين مفهوم محله هاي شهري با سازمان دهکده هاي شهري (urban villages Faram) در انگلستان طنين انداخت جهت ترقي وبهبود در توسعه “دهکده هاي شهري” محقق شد(آلدوس، 1992)، در حاليکه توسعه هاي سنتي واحدهاي همسايگي (TND) يک عنصر کليدي در شهرسازي جديدآمريکايي به شمار مي رود. (به فصل 2 نگاه کنيد.)(جعبه 4-6)

بعضي از موضوعات مرکزي (مهم) در خصوص مفاهيم طراحي واحدهمسايگي بطور مفيدي مي تواند تحت عناوين اندازه، مرزها، ارتباط اجتماعي و اختلاط اجتماعي موردبحث قرار گيرد.

 

1-3) اندازه (وسعت) :

مباحثات قابل توجهي در مورد اندازه بهينه واحد همسايگي صورت گرفته است. اين مفهوم معمولاً برحسب جمعيت (و گاهي ناحيه تحت پوشش مدرسه)؛ برحسب محدوده (اغلب آنچه که بعنوان مسافت راحت براي پياده روي ديده شده)؛و برحسب ترکيب ايندو، و يا بعنوان اقتباسي از جوامع فرضاً اجتماعي تر که در دهکده ها (شهرکها) و شهرهاي کوچک يافت مي شود، بيان مي شود. هرچند جين جکوبز (1961) تلاش براي برقراري يک جمعيت دقيق آستانه اي را اشتباده دانسته ، براي مثال يک نفر از 10000 نفردر يک شهر بزرگ، روابط داخلي و اصلي اي که در يک شهر کوچک با جمعيت مشابه روي ميدهد را از دست مي دهد. او استدلال مي کند که تنها سه نوع از واحد همسايگي مفيد است: شهر بعنوان يک کل (کل شهر)؛ محله هاي شهري با 100000 نفر يا بيشتر ( که آنقدر بزرگ هستندکه از لحاظ سياسي شاخص باشند)؛ و واحدهاي همسايگي خياباني.

تحقيقات نشان داده که واحدهاي همسايگي قابل شناسايي لزوماً مطابق ارتباطات اجتماعي مردم نيستند، همچنين ساکنين لزوماً يک واحد همسايگي را از آنچه که هست درک نمي کنند. دو مفهوم همسايگي و اجتماع اغلب از بالا به پايين تفسير و تعبير مي شوند که اگر از پايين به بالا ديده شوند، معناي کمتري پيدا مي کنند. گنس (11صفحه و 1962) براي مثال دريافت که الگوهاي فعاليت در همسايگي اش در منتها اليه غرب بستن(Boston west End) آنقدر متنوع بود که تنها خارجيها متوجه آن بعنوان يک همسايگي تک بودند. لي (1965) سه نوع همسايگي را که خود ساکنين آنرا تصور و درک مي کنند، شناسايي و تعريف مي کند: همسايگي با “سابقه اجتماعي”؛ همسايگي “همگن”(مشابه) ( که افراد در خانه ها شبيه هم هستند مثل هم هستند))؛ و همسايگي با مقررات اجتماعي و جمعي يا واحد همسايگي. همخوان ترين نوع با روابط اجتماعي مردم، همسايگي با سابقه و آشنايي جمعي است:” اين الگو شامل يک محدوده کالبدي کوچک است، که گويا 6 خيابان تنها شامل خانه ها هستند، جدا از تعداد کمي مغازه هاي نبش خيابان و ميخانه هايي که همواره رفت و آمد در آنها صورت مي گيرد. نزديکي (مجاورت) مطلق شرايطي را ايجاد مي کنند که در آن خانواده هر کسي را مي شناسد.”

 

2-3) مرزها :

تصوير رايج ديگر اين است که مرزها يک قلمروي متمايز را تعريف مي کنند که به توسعه و ايجاد تعامل اجتماعي و عملکردي، حس جمعي و شناسايي محدوده کمک مي کند. هرچند، جيکوبز(1961)استدلال مي کند که همسايگي هايي که بهترين نحو عمل مي کنند هيچ آغاز و پاياني ندارند- يک بخش اصلي از موفقيت آنها به همپوشاني و در هم آميختگي شان بستگي دارد . کريستوفر الکساندر(1965) در مقاله اصلي اش با عنوان “يک شهر يک درخت نيست”، تعريف همسايگي ها را به عنوان واحدهاي مجزا در سطح شهر موردنقد قرار مي دهد. استدلال او بر ويژگي هاي “درخت” و سازه هاي “نيمه مشبک”، بعنوان روشهايي از ترکيب تعدادي از سيستم هاي (نظام ها) کوچک در سيستم هاي بزرگتر و پيچيده تر، دلالت مي کند. از آنجا که ساختارهاي درختي شامل سيستم هاي جدايي هستند که بصورت سلسله مراتبي سازماندهي شده اند، در ساختارهاي نيمه مشبک- ساختار مرجح (مقدم) الکساندر- سيستم ها بطور پيچيده اي بهم مرتبطند و همپوشاني دارند. بنابراين الکساندر طرحهاي شهري را که همسايگي هاي کران دار و يا محدوده هايي که از نظر عملکردي حوزه بندي شده اند را ايجاد نموده اند، محکوم کرد. همچنين اينچ (401 صفحه و 1981) مي گويد که برنامه ريزي يک شهر بعنوان مجموعه اي از همسايگي ها هم بيهوده است هم “جداسازي اجتماعي را حمايت مي کند”، زيرا”هر شهر خوبي يک بافت ممتد و پيوسته دارد نه يک بافت ياخته اي (سلولي).”

 

3-3)  معنا و ارتباط اجتماعي :

ايده همسايگي هاي خودکفا همچنين به جهت ارتباط محدودش با جامعه معاصر که مشخصاً به تحرک افزوده شده (مخصوصاً ماشيني) و ارتباطات الکترونيکي توجه دارد، موردنقد قرار مي دهد. از زمانيکه جوامع مکاني حضور دارند توسط “جوامع مشتاق” که از هر منطقه ويژه جغرافيايي جدا ومنفصل شده اند، تکميل و تعويض شده اند. بنابراين قلمروي مشترک، زمان زيادي شرط لازم جامعه و تعامل اجتماعي نخواهد بود. در يک عصر پرحرکت، اينگونه استدلال مي شود که مردم چندان نيازي به حس سابقشان در مورد جامعه و مناسبات همسايگي ندارند: آنها اکنون مي توانند از کل شهر (و آنطرف آن) براي شغل، تفريح، دوستان، مغازه ها، سرگرمي وغيره انتخاب داشته باشند- و در اين جريان، جوامع انتخاب را شکل دهند. بنابراين مسأله انتخاب بين جابجايي شبکه هاي ارتباطي منتشر شده فضايي يا شبکه هاي ارتباطي پيوسته فضايي نيست. در عوض اين يکي از فرصتهاي فراهم شده براي هر دولت و به مردم اجازه يافتن تعادشان را مي دهد.

 

4-3) اختلاط اجتماعي و جوامع “متعادل” :

در حين نقد کلي و عمومي از تلاش هايي در ايجاد همسايگي ها / اجتماعات، هزينه مهندسي و مديريت اجتماعي بطور ويژه اي با تلاش هايي براي ايجاد همسايگي ها و جوامعي که از نظر اجتماعي متعادل هستند، همسطح شده است. (لزجي و بائر، 1984) با اينحال بعضي از عناصر اختلاط بطور کلي مطلوب هستند وفوائد مختلفي از همسايگي هاي تعادل يافته و ترکيبي بدست مي آيد. هم “سازمان دهکده هاي شهري” و هم شهرسازان نوين به نياز براي تنوع در قيمتهاي مسکن و اجاره بها اصرار مي ورزند. راهنماي برنامه ريزي انگليسي منافع زير را برمي شمارد: (DTLR/CADBE,2001,)

– فراهم کردن تعادل بهتري از تقاضا براي خدمات و تسهيلات عمومي (مثل مدارس، تسهيلات تفريحي، مراقبت از سالمندان)

– فراهم کردن فرصت هايي براي جوامع ابدي (براي مادام العمر)، جايييکه مردم مي توانند در حدود همسايگي جابجا شوند.

– ايجاد همسايگي هاي توانمندتر بوسيله اجتناب از تمرکز خانه سازي بر يک نوع؛

– کمکهاي خودي، جوامع (مثلاً از طريق تدابيري براي کودکان، خريد کردن، باغباني يا سرکردن با سرماي زمستاني)؛

– بکارگيري نظارت، توسط مردمي که در طول روز و شب رفت وآمد مي کنند.

همچنين همسايگي هاي ترکيبي که تنوع بيشتري از شکل و مقياس ساختماني را ايجاد مي کنند، محدوده را بصورت بالقوه ازنظر بصري جذاب تر مي کنند؛ البته با توجه بيشتري بر شخصيت و تمايز محلي.

اغلب دستيابي به اختلاط اجتماعي حيرت آور و گيج کننده است. ارائه يک بازار مالي نسبتاً آزاد و تمايلات معاصر براي زندگي با افرادي مشابه خودمان، جهت دستيابي و حمايت از اختلاط ناسازگار اجتماعي مشکل ساز است: همسايگي هايي که قصد گوناگوني و تنوع دارند(متنوع هستند)، منجر به تجانس اجتماعي بيشتري مي شوند. با اينحال اين تمايل توسط الگوهاي دقيق توسعه و استراتژي هاي طراحي شدت مي يابد.

در توسعه مسکوني، درجه بالايي از تفکيک بازار مي تواند بوسيله تقسيم توسعه ها به پوسته هاي مجزا به دست آيد که هر کدام به يک نوع از مسکن، ساکن و حدود قيمت تخصيص يافته است. (به فصل 4نگاه کنيد.). “دوآني” و همکاران(43 صفحه و 2000) با بررسي چشم اندازهاي حومه اي که مرکب از چنين پوسته هايي است، تفکيک ظالمانه بوسيله درجه بندي لحظه اي درآمد را اينگونه تعبير وتفسير کردند: “هميشه همسايگي هاي بهتر يا بدتري وجود داشته است و ثروتمندان اغلب از همسايگي هاي فقير به جاي ديگر فرار کرده و پناه آورده اند، اما نه هرگز با چنين صراحتي”.

برعکس: الگوهاي مشخص توسعه مي تواند عنصري از ويژگي بدون جدايي محض را فراهم کند. در همسايگي هاي سنتي: قيمتها و گونه هاي مسکن احتمالاً از خيان به خيابان، با انتقال نوعي اي که در بين بلوکها روي مي دهد، جاييکه حياطهاي پشتي و باغچه ها بهم مي رسند، بطور قابل توجهي متنوع است. تحقيقات اخير در ايجاد تصرف مرکب (ترکيبي) در انگلستان (1999، جوپ) نشان داده که بهرحال آنچه که برحسب شبکه هاي اجتماعي با تصرف متقاطع مفيد واقع مي شود، تنها با اختلاط تصرفات در طول خيابان ها رخ مي دهد، تا خيابان به خيابان يا بلوک به بلوک و اين نشاندهنده اين است که در ميان ديگر عناصر، خيابان قوي ترين واحد اجتماعي است.

اين انتقادات در مورد ارزش الگوهاي طرح همسايگي بحث نمي کنند، بلکه تنها استفاده آنها را کنترل و تعيين مي کند. بيشترين اصول طرح همسايگي (مثل آنهايي که توسط سازمان دهکده هاي شهري و شهرسازان جديد مورد حمايت قرار مي گيرد) همچنين از طراحي پايدار حمايت مي کند. همسايگي ها چه ويژگيهاي اجتماعي مشخصي داشته باشند، چه نداشته باشند مکانهايي با خصوصيات متمايز هستند که ساکنين مي توانند از طريق اين خصوصيات آنها را شناسايي کنند و جاهايي هستند که حس تعلقي را بدست مي دهند. اغلب مشکلات از درخواستهاي بسيار انعطاف ناپذير و سرسختانه اصول طراحي بهتر همسايگي سربرمي آورد. براي نمونه لينچ (250صفحه و 1981) اينگونه استنتاج مي کند که “مفهوم واحد همسايگي بزرگ، خودمختار، صراحتاً مشخص و انعطاف ناپذير با يک اندازه استاندارد که به همه روابط اجتماعي و کالبدي وابسته است، براي جامعه ما نامناسب بنظر مي رسد.” جدا از عقايد تعصبي، همسايگي ها صرفاً مجموعه اي از اصول طراحي عموماً مطلوبي هستند که تحت شرايط محلي و حقايق اجتماعي، اقتصاديو سياسي متداول سازگاري يافته اند.

 

4-امنيت و آسايش خاطر :

مردم با انواع خطرات در محيط شهري روبرو مي شوند: جنايت، تروريسم، وسايل نقليه سريع، آلودگي هوا، آلودگي آب و از اين دست در بعضي مکانها خطر بلاياي طبيعي يک وحشت هر روزه است که در طراحي ساختمانها و سکونتگاهها بايد با آن روبرو شد. در بيشتر جوامع غربي، اگرچه خيلي از خطرات “طبيعي”بطور مناسبي کنترل مي شوند، ديگر خطرات “انساني”- واقعي يا خيالي- ظاهراً رو به افزايش هستند. اينها دربردارنده ايمني جاده و ترس از جنايت وجرم هستند. همانطور که موضوع ايمني جاده/ پياده رو در فصل 4 موردبحث قرار گرفت، اين بخش اساساً به جرم، امنيت وآسايش و ارتباط شان با قلمرو عمومي رسيدگي مي کند.

امنيت در مورد “حفاظت ” از خود، خانواده و دوستان، و اموال شخصي و عمومي است. فقدان امنيت، آگاهي از خطر و ترس از قرباني شدن، هم استفاده از قلمرو عمومي و هم ايجاد محيطهاي موفق شهري را مورد تهديد قرار داده است. بنابراين حس امنيت و آسايش خاطر يک شرط لازم وضروري براي طراحي شهري موفق است. هرچند، امنيت افزوده شده اغلب بوسيله خصوصي سازي و عقب نشيني کردن از قلمرو عمومي بدست مي آيد. در شرايط طراحي شهري، خصوصي سازي معمولاً مستلزم بازبيني قلمروهاي مشخص يا فضاها بوسيله جداسازي مي باشد(مثل فواصل کالبدي، ديوارها، دروازه ها و حصارهاي ناپيدا براي در بيرون نگاه داشتن دنياي خارجي و خطرات و چالش هاي دريافت شده از آن) و همچنين بوسيله راهبردهاي مديريت و استفاده از دوربين هاي تجسس. خصوصي سازي وابسته به “محروميت ارادي و اختياري” است – يک فعاليت که بعنوان “توالي موفقيت” توصيف مي شود و در کتاب کريستوفر لاچ، “شورش نخبگان و افشاي دموکراسي”(1995) کشف و پديدار شد. بطور کلي درگير کردن گروههاي فراواني که جهت زندگي جداگانه از بقيه جامعه انتخاب مي شوند، مي تواند به روشهاي مختلفي نمود پيدا کند که شامل انتخاب تحصيلات عمومي و نظام  هاي سلامتي مي باشد. اين کناره گيري اغلب به طور ديگري تغيير مي کند- يا اصلاً – از “کالاي مردمي” به “کالاي انجمني” دگرگون مي شود. جوامع دروازه اي (ايمن) مثال روشني از محروميت ارادي و داوطلبانه را ارائه مي دهد. در کتاب ديگرشان “استحکامات نظامي آمريکا”(Fortress America) (1997)، بليکلي و سيندر شرح مي دهند که چگونه در تلاش براي يافتن همسايگي هاي متجانس، حفاظت از ارزشهاي دارايي و جرم گريزي، جوامع اقدام به کنترل از ديوارها و دروازه ها مي کنند که چه کساني مي توانند و از آن مهمتر چه کساني نمي توانند وارد شوند. برخلاف بلوکهاي آپارتماني با سيستم هاي نظارتي ورودي که دسترسي مردم را به لابي ها، تالارها و قطعات پارکينگ حفظ مي کنند، جامعه دروازه اي دسترسي عموم را به خيابانها، پارکها، سواحل، مسيرهاي راه و غيره حفظ مي کند، که به بيان ديگر همه شهروندان محلي در آن سهيم مي شوند. کالا ها به جاي عمومي يا نيمه دولتي شدن، به کالاهاي “انجمني” خصوصي تبديل مي شوند، که با ضوابط آشکاريدر مورد عضويت (معمولاً توانايي پرداخت) استفاده از آنها را تعيين مي کند. دروازه هاي (وروديهاي) آنها ظهور بسيار آشکار و چشمگيري را از تفکيک اجتماعي و قطبي سازي شکل مي دهد.

هرچند گذاشتن دروازه خيلي کم، علت مشکلات را نشان مي دهد، ولي پاسخي است به : بقاياي همسايگي اي که در يک جامعه وسيع تر جاسازي شده، که نمي تواند تمام و کمال از خودش جدا شود يا فرار کند. بليکلي و سينور (173 صفحه و 1997) استدلال مي کنند که تمامي قلمروي عمومي بايد در زمان دروازه گذاريها موردتوجه قرار گيرد. بنابراين، منافع پيشنهادي امنيتي دروازه گذاري با هزينه آنهايي که در بيرون رها مي شوند، بدست مي آيد، “شهروندان پيرو قانون و نسبتاً با نفوذ در داخل که چندان برانگيخته نمي شوند، احتمالاً هنوز قادر به شرکت در ايجاد امنيت، يا حس امنيت در شرايط بيروني هستند.” (ص163، 1999،بندر) در حقيقت، دروازه ها، راه حل شخصي اي هستند که هزينه هاي اجتماعي و مردمي قابل توجهي را تحميل مي کند.

 

1-4) ترس از قرباني کردن :

ترس از قرباني کردن يک عامل اصلي در ايجاد محيط شهري معاصر است (به الين ، 1997؛ DC و تيسل، 1997 نگاه کنيد).

اگر مردم از يک مکان استفاده نکنند، چون احساس ناراحتي يا ترس درآنجا مي کنند، در نتيجه قلمرو عمومي بي خاصيت مي شود چنين احتراز و کناره گيري هايي مربوط به ترس از محيطهاي معيني است- کوچه هاي ترايک، محدوده هاي متروک، يا محدوده اي که با گروه نامناسبي از مردم ازدحام قرار گرفته- همانطور که در وقايع مخصوصي روي مي دهد. خيلي از مردم از شرايطي که هيچ گزينه اي را در اختيارشان قرار ندهد، بيزارند، براي مثال، متروها بعنوان تنها موارد عبور مسيرهاي شلوغ يا پياده روها و وروديهاي باريک، بويژه آنهايي که توسط “مردمي که ايجاد تشويش و اضطراب مي کنند” ، مسدود شده اند، مثل الکلي ها، گداها، يا جوانان سرکش.

همچنين نشانه هاي بي نظمي هاي کالبدي و اجتماعي، مثل ديوار نو شسته ها، زباله، يا اموال عمومي تخريب شده، محيطي خارج از کنترل و غيرقابل پيش بيني را تلقين مي کند.

ملاحظات امنيتي مربوط به امامتها نيز از نگراني در مورد جرم و جنايت مي باشد. جنايد در مورد مجرمان و قانون شکني هاست؛ امنيت در مورد قرباني ها و ترس از قرباني شدن است. تمايزي بايد بين “جنايت” و “وحشيگري” ايجاد شود. چون جنايت عموماً شامل سرپيچي از يک قانون رسمي مشخص است و خيلي از رفتارهايي که اضطراب و ترس را تحريک مي کنند و مردم را از استفاده از قلمرو عمومي برحذر مي دارند، اصولاً جنايت نيستند. هرچند اين معمولاً وحشيگري يا گاهي اوقات جنايت در “کيفيت زندگي” ناميده شده: جين جکوبز(39 صفحه و1961) ماهرانه “بربريت خياباني” را به آن منسوب دانسته است.

بايد تمايزي بين “ترس” و “خطر”، تفاوتي بين “احساس امنيت” و همچين “امن بودن” ايجاد شود. بطور کلي، زنان بيشتر از مردان از قرباني شدن (ملعبه شدن) هراس دارند (هرچند اين شکاف با افزايش سن تا حدودي باريک تر مي شود.) ترس از قرباني شدن ممکن است بي تناسب با خطر باشد: براي مثال در انگلستان UK) (، با توجه به آمار، مردان جوان خيلي بيشتر در معرض خطر هستند، در حاليکه آنهايي که ترس بيشتري را از خود نشان مي دهند، زنان، سالمندان و اقليت هاي قومي و نژادي هستند. اگرچه يک توضيح موجه وجود دارد. مردم آسيب پذير که خطر گريز هستند، معيارهاي پيشگيرانه اي را درپيش مي گيرند و بنابراين کمتر در معرض قرباني شدن قرار دارند.

تحت تأثير جنايت، آگاهي از آن (ترس) به اندازه واقعيت آن (خطر آماري مهم است. آگاهي ها از خيلي از منابع بدست مي آيد: گزارشات جنايي مطبوعات، براي مثال، مي تواند حقايق ناقص يا غيرحقيقي را در تصور مردم تقويت کند و نگهدارد. خيلي از مردم در پاسخ به ترس از قرباني شدن، اعمال پيشگيرانه اي را براي اجتناب از خطر درپيش مي گيرند يا دست کم کمتر در معرض راه اندازي خطر قرار مي گيرند: بنابراين، ترس از قرباني شدن، مي تواند منجر به محروميت شود، نه تنها از مکانهاي ويژه، بلکه از خيلي قسمتهاي قلمروي عمومي.

 

2-4) رويکردهايي براي جلوگيري از جرم و جنايت :

دو رويکرد اصلي براي جلوگيري از جرم، کاهش يا از بين بردن تمايلي انگيزه شخصي براي مرتکب جرم شدن، از طريق آموزش و راهنمايي اخلاقي، مجازاتها و جرايم  و/يا توسعه اجتماعي و اقتصادي، و رويکرد” موقعيتي”، که بموجب آن وقتي که يک مجرم تصميم اوليه اش را براي جرم گرفت، روشهاي مشخص اجراي آن جرم را در آن مکان ويژه مشکل تر بکند.

آنچه که اساساً توسط “ران کلارک” ايجاد و مدون شده است (1997،1992) ، رويکردهاي موقعيتي هستند که توجه خود را بر فرصت براي رخ دادن جرم متمرکز مي کند. همانطور که کلارک توضيح مي دهد(4 صفحه و 1997):

جلوگيري از جرم هاي موقعيتي (مکان مدار) با تحليل کردن شرايطي که موجب انواع مشخصي از جرم مي شوند، تغيير محيطي و کليدي جدا از هم را کاهش مي دهد تا فرصت براي رخ دادن آن جنايتها کاهش يابد. بنابراين شرايط جرم مورد توجه قرار مي گيرد تا اجراي آن اعمال محرمانه. به همين جهت فهم دقيق اينکه چه چيزي شخص را صرفاً براي شناخت گروهي از مردم که به جنايت برمي انگيزند، تحريک مي کند، ضروري نيست. معيارهاي موقعيتي که شرايط مورفولوژيکي (ريخت شناسي)، اجتماعي و کالبدي براي وقوع جرم را ايجاد مي کنند، از چهار راهبرد جهت کاهش فرصتهاي پي در پي استفاده مي کند:

– افزايش آگاهي از جرم؛

– افزايش خطر درک شده از جرم؛

– کاستن سود از اجراي خلاف؛و

– از بين بردن بهانه براي جرم وتخلف (کلارک، 1997)

اين يک بحث مداوم با توجه به مؤثرترين رويکرد است. در عالم فرض، کاهش انگيزه جرم ذاتاً مهمتر و برتر است، اما چون اغلب اثرگذاشتن مشکل است، معيارهاي کاهش فرصت در زمينه هاي عملي توجيه مي شوند.

از آنجا که طراحي ممکن است بر جنايت و يا درک ايمني اثر بگذارد، مي تواند شرط مقدمي براي محيط امن تر ايجاد کند: اين جانشيني براي تغيير رفتار يا کاهش انگيزه اصلي وقوع جنايت شخصي نمي باشد.

رويکردهاي موقعيتي و وضعيتي ممکن است محيطهاي اساساً متفاوتي را ايجاد کند. بتمز(7 صفحه و 1990) از مقايسه اي با پرورش کودکان استفاده مي کند: “بعضي از والدين ممکن است در قفسه ها يا کشوها را قفل کنند تا کودکان را از برداشتن پول، شکلاتها و غيره حفظ کند(کاهش فرصت)؛ ديگران ترجيح خواهند داد که … همه چيز را در خانه قفل و بست نکنند، بلکه کودکانشان را اجتماعي بار بياورند تا حتي اگر فرصت در اختيارشان بود، آنها دستبرد نزنند.” اگرچه رويکردهاي وضعيتي عموماً خارج از حوزه عمل طراحي شهري هستند، و از اين جهت خارج از رسالت اين کتاب مي باشد.

روش هاي کاهش فرصت در حدود ادبيات اصلي طراحي شهري ايجاد شده و شامل موضوعات کليدي فعاليت، نظارت و مشخصات منطقه اي و بازبيني مي باشد. (به جدول 601 نگاه کنيد.) اين تصورات که خاستگاهشان جين جکوبز (1961) است، از طريق تصورات نيومن در مورد       “فضاي قابل دفاع” و روش CPTED ايجاد شد. اخيراً، “بيل هيلير”، دورنمايي از جنايت و امنيت را که دوباره با جکوبز درگير است، ارائه و پيشنهاد داده است.

جکوبز بر نياز براي فعاليت در جهت ايجاد نظارت، و براي شناسايي منطقه اي جهت تشخيص بين فضاي “عمومي” و “خصوصي” تأکيد کرد. از نظر جکوبز (40 صفحه و 1961) لازمه يک همسايگي (مجاورت) موفق اين بوده که “فرد بايد شخصاً احساس امنيت و آسايش خاطر در خيابان بين همه اين غريبه ها بکند.” او استدلال مي کند که “آرامش عمومي” به جاي پليس توسط يک شبکه پيچيده از بازبيني هاي داوطلبانه و استانداردها، با پياده روها، کاربري هاي مجاور و استفاده کنندگان آنها که در “نمايشنامه تمدن بر عليه بربريت”، به “شرکت کنندگان فعالي” تبديل شده اند، حفظ و نگهداري مي شود. جکوبزه (ص45  و1961)مي گويد که ” خيابانهاي يک شهر بايد بيشترين کار را براي رسيدگي به بيگانگان انجام دهند، زيرا اينجا همان جايي است که بيگانگان رفت وآمد مي کنند. خيابانها نه تنها بايد از شهر در برابر بيگانگان يغماگر دفاع کند، بلکه بايد از خيلي از بيگانگان صلح دوست و خوش نيست که از خيابانها جهت تأمين امنيتشان عبور مي کنند، محافظت شود.”

اسکار نيومن بعدها، بعضي از تصورات جکوبز را توسعه مي دهد، در حاليکه بر نظارت و شناسايي قلمرو و منطقه اي پافشاري مي کند. براساس مطالعه در مورد مکانيابي جرم در پروژه هاي مسکن در نيويورک، نيومن در کتابش” فضاي قابل دفاع:مردم و طراحي در شهر بيرحم(1973)، بازسازي محيطهاي شهري را پيشنهاد مي کند، که “بنابراين آنها دوباره مي توانند قابل زيست باشند و نه بوسيله پليس، بلکه بوسيله گروهي از مردم که در يک محدوده مشترک سهيم هستند، کنترل شوند.” نيومن سه عامل را که مربوط به افزايش ميزان جرم و جنايت در بلوکهاي مسکوني است، شناسايي مي کند: گمنامي (مردم همسايه هايشان را نمي شناسند)؛فقدان کلي نظارت در محدوده ساختمان که ناپيدا بودن شکل گيري جرم را آسان تر مي کند؛و در دسترس بودن راههاي فرار، که مجرمان را قادر مي کند که از صحنه ناپديد شوند. او تفکر خودش را از اين عوامل درمورد “فضاي قابل دفاع” اينگونه بسط مي دهد. دسته اي از مکانيسم ها- موانع حقيقي و نمادي- که قوياً مناطق نفوذ را تعريف مي کند، و فرصتهاي نظارت را بهبود مي بخشد که منجر به ايجاد محيطي تحت کنترل و مراقبت ساکنينش مي شود.”(نيومن، 1973)

رويکرد ممانعت از جرم از طريق طراحي محيطي (CPTED)، ارکان مشترکي با تفکر نوين دارد. ايده اصلي اين است که محيط کالبدي مي تواند جهت کاهش وقايع و ترس از جرم دستکاري شود، که توسط کم کردن حمايتي صورت مي گيرد که باعث ايجاد رفتار مجرمانه مي شود. (کرو، 1991، صفحات 9-28). روش هاي “امنيت ايجاد شده توسط طراحي” که بطور گسترده اي توسط عوامل پليس در سرتاسرجهان اتخاذشده ، مشابه روش CPTED است. براي مثال در انگلستان (UK)، بيشتر مسئولان پليس تضمين مي کنند که چنين اصولي در توسعه هاي جديد اتخاذ مي شود. تحليلي از اين رويکردها در انگلستان (UK) (1999، BRE)و ايالات متحده (شرمن وهمکاران، 2001) مبناي محکمي را براي مداخلات کالبدي- مکاني ويژه که شامل اصول فضاي قابل دفاع است، فراهم مي کند.

تأکيد بر شناسايي قلمرو در رويکردهاي نيومن و CPTED منجر به حمايت از طرحهاي راههاي ناپيوسته و سلسله مراتبي (جداازهم) مثل بن بست ها شده است. اين ها مانع دزدي مي شوند، زيرا (همانطور که بحث شد) مجرمان از خيابانهايي که ممکن است در آنجا به دام بيفتند، حذر مي کنند. (1979 ، مايو) محدوده هاي مسکوني تفکيک شده شامل دو گروه وسيع هستند: يکي جاهايي که وسايل تفکيک نسبتاً بلاشرط است (که غريبه ها بطور ناخودآگاه از ورود به آنجا حذر مي کنند، گويا احساس انگشت نما بودن مي کنند) و ديگري جاهايي که واضح و مادي است (که غريبه ها بصورت خودآگاه از ورود به آنجا منع مي شوند، مثل توسعه هاي دروازه اي (ايمن))

هيلير (a 1996 و1988) نواحي قابل دفاعي را که از جنبش طبيعي مردم با خارج کردن همه غريبه ها ممانعت مي کنند، بدون توجه به اينکه آنها غارتگرند يا صلح دوست، موردانتقاد قرار مي دهد. او استدلال مي کند که حضور مردم، بر احساس امنيت در فضاي عمومي مي افزايد و وسايل اوليه اي را فراهم مي کند که فضا بوسيله آنها بطور طبيعي اداره و کنترل مي شود. هرچه حضور طبيعي مردم بيشتر حذف شود، خطر بزرگ تر مي شود. هيلير (b 1996 وa 1996) در مطالعاتش درمورد رابطه بين موقعيت فضايي و تحرک اينگونه استدلال مي کند که خصوصيات مشخص فضايي، حضور محتمل مردم را افزايش مي دهد، و بنابراين براحساس امنيت مي افزايد.(به فصل 8 نگاه کنيد). همچنين اين تحقيق نشان داده است که ميزان دزدي براي مکانهايي که کمتر يکپارچه و مرتبط هستند از محدوده هاي مسکوني که در شرايط يکپارچه تري قرار دارند، بالاتر است .(2000و چي فنگ شو)

بنابراين يک تناقض اساسي بين راهبردهاي طراحي اي که حامي حضور مردم و “چشمان خيابان” براي اطمينان از امنيت مردم و اموالشان  هستند و راهبردهاي طراحي اي که دسترسي و نفوذپذيري را در جهت اطمينان ايمني مردم و اموالشان در محدوده هاي معين، محدود مي کنند، وجود دارد. از آنجايي که هر دو تفکر مزايا و کاربردهاي خودشان را دارند، مسئله تعيين کننده مربوط به تراکم حرکت پياده مي شود. جهت بازدارنده بودن، نظارت کافي موردنياز است. طرح هاي يکپارچه نياز به تراکم مشخصي از حرکت براي افزايش نظارت دارند، که محدوده هاي شهري چندمنظوره با تراکم بالا آنرا ايجاد مي کند. اگر اين سطح از حرکت عابر پياده بعيد باشد، همانطور که در جوامع” خوابگاهي” مسکوني با تراکم پايين شاهد آن هستيم، در نتيجه طراحي فضاي قابل دفاع احتمالاً مفيدتر خواهد بود. البته قابل ذکر است که اين راهبردها الزاماً بطور متقابل منحصربفرد نمي باشند.

مباحثات مرتبط در مورد مزاياي راهبردهاي نظارتي و راهبردهايي که از دسترسي جلوگيري يا ممانعت مي کنند، مي باشد. بنابراين آنچه که اغلب تحت عنوان حصارهاي نفوذناپذير، بلند و غيردوستانه ملاحظه مي شود، دسترسي را به فضاي خصوصي که واحدمسکوني را احاطه مي کند و بنابراين به خود واحدمسکوني کاهش مي دهد. حصارها در اطراف چنين فضاهاي خصوصي در اروپا متداول هستند، که نوعاً در پشت بلندتر از جلو مي باشند، اجازه تعامل مي دهند، و بين واحد مسکوني و خيابان دربردارنده “چشمان خيابان” مي باشند.

هرچند، چون حصارها فعاليت مشکوک را پنهان مي کنند، مي توانند مانع کنترل و نظارت شوند، جاييکه فضاهاي خصوصي، باز و بدون حصار هستند،- يک روش متداول بخش هايي از ايالات متحده- سوء قصدهاي مداخله گرانه اي در معرض ديد قرار مي گيرند. هرچند، اين روش، خلوت حياط پشتي را از طريق نمايش دادن همه نماهاي واحدمسکوني، کاهش مي دهد. ممکن است به اندازه مسائل امنيتي، ترجيحات زيبايي شناسانه اي براي يک نوع طرح و آرايش يا انواع ديگر موجود باشد.

رويکردهاي کاهش فرصت در دو زمينه اصلي موردنقد قرار گرفته. اول موارد امنيتي و حفاظتي اي را که در بعضي شهرسازي هاي بسيار تدافعي ايجاد شده را بيان مي کند. سارکين iii-Xiv)*صفحات (1992, نوعي “عقده روحي با “امنيت” را ذکر مي کند، با بالا رفتن سطوح دستکاري و نظارت بر شهروندانش و با ازدياد روشهاي جديد جداسازي.” ويژگي هايي که سجا آنرا” کرسل سيتي” مي نامد( به فصل 2 نگاه کنيد) در “شهر کوارتز” مايک ريويس کشف شد و شامل مراکز خريد عمده فروشي با فرم هاي پيشرفته اي از نظارت فضايي، ساختمانهاي اداري “هوشمند” و غيرقابل نفوذ به بيرون هستند؛ همچنين دربردارنده معماري پارانويايي و سنگري؛ پليس مسلح و صاحبان خانه؛ و خيابانهاي آزاردهنده با سطل زباله هاي تيز حفاظت شده و نيمکتهاي پارک که جهت ممانعت از خوابيدن تهديستان بر آنها طراحي شده، مي باشد.

فضاهاي عمومي که ايمن ساخته شده اند، اما استفاده کنندگان، بالقوه را تهديد مي کند، علت وجوديشان را نقض مي کنند، و در حاليکه فوراً محيطها را کنترل و اداره مي کنند، ممکن است دوباره به بعضي از آنها اطمينان دهند، اما براي بقيه ناراحت کننده باشند.

روش هاي کاهش فرصت در عملکردشان مي توانند ماهرانه تر و دقيق تر باشند. ملاحظه بازبيني هايي که در پارکهاي تخصصي عمل مي کنند، آموزنده است. براي نمونه، دنياي ديزني (Disneyworld)، با 100000 نفر بازديدکننده درروز به روش منظمي که بوسيله آموزش و هدايت دائمي، بوسيله حصارهاي کالبدي که شديداً انتخاب اعمال ممکن را محدود مي کنند و بوسيله نظارت “کارکنان هميشه حاضري که ناچيزترين خطاها را پيدا و تصحيح مي کنند،”

فراهم شده، سروکار دارد. (419 صفحه، 1985 و Shearing and Stenning). راهبردهاي بازبيني هم در طراحي محيطي و هم در مديريت آن قرار دارد: براي مثال، هر پرسنل محصولات ريزني، ” از زمانيکه بصورت آشکار و اصولي در ديگر وظايف درگير مي شوند، در حفظ نظم نيز درگير و متعهد مي شوند.” اثر کلي در وظايف کنترل و نظارتي در داخل “قسمت چوبي خانه” جاي مي گيرد. ” شيرينگ” و “استنينگ” استدلال مي کنند که قدرت “محصولات ديزني” متکي به تحميل فيزيکي اي که توان تحملش را دارد- اگر و وقتي نياز به آن باشد- است و همچنين متکي به ظرفيت آن جهت القاي همکاري توسط بازديدکنندگان محروم از منبعي که آنرا ارزش مي نهند، است. بنابراين، بازبيني و کنترل مبني بر رضايت طرفين مي شود.

دوم اينکه بحث شد که محدود کردن فرصتهاي ارتکاب جرم ممکن است در يک مکان به سادگي مجدداً آنرا توزيع کند. جابجايي ممکن است اشکال مختلفي به خود بگيرد:

– جابجايي جغرافيايي: جرم از يک مکان به مکان ديگر جابجا مي شود.

– جابجايي زماني: جرم از يک زمان به زمان ديگر جابجا مي شود.

– جابجايي هدف: جرم از يک هدف به هدف ديگر حرکت مي کند.

– جابجايي تاکتيکي: روش جرم جايگزين روش ديگر مي شود.

– جابجايي نوع جرم: يک نوع از جرم جايگزين نوع ديگري از آن مي شود.(فلسن و کلارک، 1998، 25 صفحه)

از آنجا که اين جابجايي ها به روشهاي مختلفي روي مي دهند، دلايل قاطع حضور آن بسيار پيچيده است و امکان جابجايي مي تواند هرگز بوسيله تحقيق منع نشود. همچنين ممکن است که اثرات کوتاه مدت جابجايي، دست کم انرژي و انگيزه مجرمان را از بين ببرد، و ميزان جابجايي بستگي به در دسترس بودن هدفهاي پيشنهادي، و قدرت انگيزه مجرمان دارد. هرچند، جابجايي يک مباحثه تحميلي برعليه معيارهاي کاهش فرصت (ارتکاب جرم) فراهم نمي آورد. “بار” و “پيس” (1992) به شکل مفيدي بين جابجايي بي خطر(خوش خيم)، که شامل جرم ترکيب شده کم اهميتي مي باشد, و جابجايي «بدخيم» که شامل تغيير به جرم جدي تر يا جرم هايي که عواقب بدتري دارند, تمايز قايل مي شوند. با اينکه هدف کاهش جرم است, جابجايي خوش خيم بر نوع بدخيم آن ارجحيت دارد. شواهد نشان مي دهد که رويکردهاي پيوسته براي ممانعت از ارتکاب جرم از طريق طراحي مي تواند جابجايي را به محدوده هاي همسايگي کاهش دهد و درک ساکنين را از محدوده خودشان بهبود بخشد. (اکبلم و همکاران, 1996)

OC و تيدل (2000-1999) با ترکيب کردن رويکردهاي کاهش فرصت (ارتکاب جرم) با تصورات کلي تر طراحي شهري, چهاررويکرد طراحي شهري براي ايجاد محيط امن تر شناسايي مي کند.

– رويکرد قلعه اي که شامل ديوارها, حصارها, دروازه ها, تفکيک کالبدي, خصوصي سازي و کنترل قلمرو, و راهبردهاي تدافعي است.

– رويکرد کل نگر (يا حکومت پليسي) که شامل مديريت فضاي عمومي, قوانين مقررات ساده و روشن، مقررات فضايي و زمانيريال CCTV بعنوان يک وسيله مديريتي و معرفهاي مرکز شهر در فضاي عمومي، مي باشد.

– رويکرد سرزنده يا آبادکردن که شامل حضور مردم، مولدان مردم، فعاليتها، يک محيط خوشايند، قابليت دسترسي همه و شمول مي باشد.

اينها رويکردهاي منحصربفردي نيستند: در هر شرايط ويژه اي, روش اتخاذ شده بستگي به زمينه محلي دارد و ممکن است ارکان متفاوتي از چهار روش را با هم ترکيب کند. جذابيت رويکرد قلعه اي و کل نگر اين است که آنها کنش هاي مثبتي هستند, چيزي که براي انجام شدن مورد توجه قرار مي گيرد. هر چند آنها ضرورتاً خصوصي مدار هستند, منجر به افزايش امنيت براي عده اي و در عين حال کاهش امنيت براي ديگران مي شوند. در نتيجه, راه حلهاي شخصي اين نوع، مانع راه حلهاي اشتراکي و جمعي مي شود و ممکن است به راه حلهايي منجر شود که کمتر براي همه مفيد است. تا موقعي که ارکان اين راهروها جاي خود را داشته باشند، روشهاي مثبت ترس براي ساخت مکان هاي شهري ايمن وجود خواهد داشت. براي مثال، رويکردهاي مديريتي و سرزنده نمودن، تصورات مثبت تر و توسعه مندتري را از محدوده هاي شهري و فضاهاي عمومي ارائه مي دهند.

 

5-قابليت دسترسي و ممانعت :

يک عنصر کليدي از هر بحثي در مورد قلمروي عمومي قابليت دسترسي است. از زمانيکه قلمروي عمومي با توجه به تعريف بايد براي همه قابل دسترسي باشد، بعضي از محيطها- دانسته يا نادانسته – دسترسي کمي به بخش هاي معيني از جامعه دارند. ممانعت (محروميت) اغلب معناي ضمني “انحصاريت” يا (همانطور که در قسمت قبلي بحث شده), “امنيت” را تصديق يا تقويت مي کند. اين ماهيتاً نوعي قدرت از طريق کنترل فضا و دسترسي به آن مي باشد. نيروهاي مختلفي در جامعه بصورت هدفمند قابليت دسترسي را در جهت کنترل محيطهاي ويژه و اغلب براي محافظت از سرمايه گذاريها, کاهش مي دهند.

با اين حال اگر کنترل دسترسي به صورت آشکار و در سطح وسيع اجرا شود, عموميت قلمروعمومي به خطر مي افتد. از آنجاييکه راهبردهاي طراحي مي تواند هم محروم سازي و هم در بردارندگي را قادر کند و افزايش دهد, اين ايده که محيطها بايد انتخاب را افزايش دهند و فراگير باشند, در اکثر تفکرات طراحي شهري مهم است.

“کار” و همکاران (138صفحه و 1992) سه شکل دسترسي را شناسايي مي کنند:

1- دسترسي بصري (نمايان بودن): اگر مردم بتوانند قبل از اينکه وارد فضايي شوند, داخل آنرا ببينند, مي توانند قضاوت کنند که آيا احساس راحتي, خوشايند و ايمني در آنجا خواهند داشت يا نه.

2- دسترسي نمادين: نشانه ها (نمادها) مي توانند بيجان يا جاندار باشند, براي مثال, اشخاص و گروهها که چه به عنوان تهديد کننده يا به عنوان مايه تسلي درک شده اند, ممکن است بردخول به يک فضاي عمومي تاثير بگذارند, در حاليکه عناصري مثل انواع ويژه اي از مغازه ها ممکن است به گونه اي از انسانها که در آنجا احساس خوشايندي مي کنند, علامت بدهند.

3-دسترسي کالبدي مربوط به اين است که آيا فضا از نظر کالبدي براي عموم قابل دسترسي هست يا نه. محروم سازي کالبدي, ناتواني براي ورود و استفاده از محيط است, بدون توجه به اينکه آيا مي تواند در داخل محيط ديده شود يا نه.

قابليت دسترسي و محروميت مي تواند بر حسب مديريت قلمروي عمومي (که شامل ممانعت يا محروم سازي رفتار نامطلوب /ناخوشايند اجتماعي) مورد بحث قرار گيرد. مديران و مالکان فضاي نيمه دولتي انگيزه هاي مختلفي براي بازبيني فعاليت دارند, مثل مسئوليتشان براي نگهداري, تعهدشان براي آنچه که در حدود فضاي مورد نظر اتفاق مي افتد و نگراني شان براي قابليت عرضه در بازار. محروم سازي فعاليتها/رفتارهاي معين مي تواند يک وظيفه –حتي عيني- از طرز کنترل يا مديريت باشد.

مورفي (24 صفحه و 2001) اين يک نمود گسترده است: که شامل مناطقي براي مثال,  رها از دود, بزدهاي سياسي, تخته هاي باري اسکيت, تلفنهاي همراه, الکل, اتومبيل ها و غيره مي باشد.

 

1-5) مديريت و قلمرو عمومي :

قلمرو عمومي اغلب نياز به تحت کنترل بودن دارد تا (منافع) شخصي و جمعي (گروهي) تعادل برقرار کند. اين موضوع بطور اجتناب ناپذيذري شامل يا فن نوعي تعادل بين آزادي و کنترل مي باشد. اينچ (396 صفحه و a1972) با بحث در مورد قابليت در دسترس بودن در حس “باز” بودن, مي گويد که اين يعني «در معرض انتخاب آزادانه و اعمال خودبخودي مردم بودن”. سپس او مي گويد که در حاليکه استفاده آزاد از فضاي باز ممکن است “به ما صدمه بزند, به ما خطر وارد کند, يا حتي مقرقدرت را تهديد کند.»

اين يکي از ارزش هاي ضروري ما محسوب مي شد: “ما براي حق صحبت و عمل کردن همانطوريکه آرزويش را داريم, ارزش بسيار قائليم. وقتي ديگران آزادانه تري عمل مي کنند, ما در مورد آنها و در نتيجه در مورد خودمان مي آموزيم. لذت يک فضاي شهري بطور آزادانه اي در تماشاي آن روش هاي عجيب و غريب, و فرصت يک رويارويي جالب بدست مي آيد.” (لينچ و کار, 1979, با اين حال آزادي عمل در فضاي عمومي الزاماً يک “آزادي معتبر” است. با توجه به گفته “کار” و همکاران (952 صفحه و 1992).

اين شامل “توانايي انجام فعاليتهايي که مطلوب کسي است و براي استفاده از يک مکان همانطور که کسي آرزويش را دارد, اما با شناخت از اينکه يک فضاي عمومي, يک فضاي اشتراکي مي باشد.” است.

حتي مديريت خوش خيم فضاي عمومي پيچيده است. لينچ و کار (415 صفحه و 1979) بحث مي کنند که اين شامل:

– تمايز قائل شدن بين فعاليتهاي “پرخطر” و “کم خطر” و کنترل مورد اخير بدون در فشار قرار دادن مورد بعدي.

– افزايش دامنه عمومي به سمت استفاده آزاد, در حين برپايي يک رضايت عمومي وسيع از آنچه که جايز و روا مي باشد.

– تفکيک فعاليتهاي آن دسته از گروهها با دامنه کم تغييرات براي يکديگر (در زمان و فضا)

– ايجاد “مکانهاي حاشيه اي” که رفتارهاي بسيار آزادانه بتوانند با کمترين صدمه ادامه يابند.

اگرچه ممکن است فضاهاي عمومي از طريق قوانين و مقررات ويژه اي و …, کنترل شوند, اما بازبيني هاي ساده بر روي رفتار و فعاليت در فضاي نيمه عمومي شخصي تر و بديهي تر مي باشد. (شکل 607) الين (9-168 صفحه و 1999), شدت بالقوه قوانين را بوسيله اشاره به علامتي که جهت آويختن در ورودي مسابقه راهپيمايي شهري استوديوي جهاني (universal Studio’s citywalk” در لس آنجلس استفاده مي شود نشان مي دهد, که اين علامت بازديدکنندگان در برابر موارد زير هشدار مي دهد.

کلام يا حرکات زشت و ناپسند, رفتار بي ادبانه و پرسروصدا, آوازخواندن,نواختن آلات موسيقي, خيره شدن غيرضروري, دويدن, اسکيت بازي کردن, هاکي بازي کردن, آوردن حيوانات اهلي, “فعاليت غيرتجاري”, توزيع تبليغات بازرگاني, “قصور از پوشيدگي کامل” يا “نشستن بر روي زمين بيشتر از 5 دقيقه”. (شکل 7-6)

لوکيتو- سايدريز و بزجي (5-183 صفحات و 1999) به دو نوع کنترل اشاره مي کنند:

– کنترل سخت (فعال) که از افسران امنيتي محرمانه, دوربين هاي تجسس, و مقرراتي که چه فعاليتهاي معيني را منع کند, چه آنها را به عنوان موضوع مجاز بپذيرد, برنامه ريزي, زمان بندي يا واگذاري, استفاده مي کند.

– کنترل نرم (غيرفعال) که بر “محدوديتهاي نمادين” توجه مي کند که بصورت منفعلانه, فعاليتهاي نامطلوب را سست مي کند, و همچنين بر فراهم نکردن تسهيلات مشخصي تمرکز مي کند. (براي مثال توالتهاي عمومي)

گذشته از راهبرد کنترل, اگر فضاهاي عمومي به اندازه مکانهاي مردمي موفق باشند, حتماً جذاب خواهند بود.

همچنين راهبردهاي کنترلي بخشي از جاذبه به شمار مي روند. هر چند, واقعيت رايج اين است که خيلي از فضاهاي باز به عنوان (شکل 8-6)

مکانهاي عمومي طراحي نشده اند, و اغلب صرفاً تمايل به جلوه دادن يک ساختمان يا ايجاد جذابيت براي گروه منتخبي از مردم دارند. در مديريت قلمرو عمومي, ذکر تمايز دقيق بين خلق يک “حکومت پليسي” استبدادي اجتماعي, و يک “حکومت پليسي” آزاد, منشانه تر که از آزادي شهروندانش محافظت مي کند, اهميت دارد. در حاليکه ممکن است خيلي ها طرفدار مقررات مهم تر در مورد قلمروي عمومي به خاطر امنيت و نظم عمومي باشند, خطر به دلايلي سوددهي و قابليت عرضه در بازار در حال پيشروي از قوانين مصوب در مورد منافع همه جانبه عمومي تا قوانيني که رفتارهاي اعتراض آميز را به گروههاي حاکم منع مي کنند, مي باشد. اين مورد آخر دلايل فراواني را براي دسترسي کاسته شده در قلمرو عمومي ارائه مي دهد.

 

2-5) محروم سازي و قلمروي عمومي :

برخي از راهبردها خواستار ممانعت از افراد يا گروههاي اجتماعي ويژه اي هستند, نه رفتارهاي ويژه. يک حق عمده مالکيت خصوصي در مورد ممانعت و يا محافظت از دسترسي مي باشد. در غير اين صورت اگر يک نظم ويژه ايجاد نشده باشد, کسي نمي تواند به سادگي و بطور قانوني از فضاي عمومي محروم شود. هر چند, قلمروي عمومي شامل فضاهايي است که در نظر عموم قابل دسترسي است اما بطور خصوصي مالکيت يافته است, براي مثال, جاهايي که بعنوان توزيع عمومي هستند (مثلاً از طريق پاداش هاي تراکمي, يا يارانه هاي مستقيم مالي) در شرايطي که در نظر عموم در دسترس هستند. بزجي (12 صفحه و 2001) با توضيح طرح چنين فضاهايي, مشاهده مي کند, از زمانيکه عموم مردم به عنوان حاميان فروشگاهها و رستورانها يا بعنوان تاجران يا ارباب رجوع ها خوشايند شمرده شدند, دسترسي و استفاده از فضا بعنوان يک امتياز باقي مانده تا يک حق. از اين رو افراد يا گروههاي “نامطلوب” مثل آنهايي که حضور صرف آنها ايجاد تشويش در ديگران مي کند, شايد هم براي رفاه و امنيت ديگران و هم براي نفع بيشتر بردن, محروم شوند. کنترل دسترسي از اين نوع معمولاً خطرگريز است و تمايل به محروم کردن عده زيادي دارد تا عده کمي. با نگاه مثبت, چنين راهبردهايي بر شکل دادن, بر شناسايي ويژگيهاي گروهها يا فرادي که فرضاً متمايل به تخطي از رفتار مطلوب هستند, استوار است, بنابراين مي توان در آنجا متمرکز شد, با نگاهي منفي, اين به کليشه اي شدن و جدايي مي انجامد.

محروم سازي مي تواند از طريق راهبردهاي طراحي کالبدي اجرا شود. فلاستي (9-8 صفحات, 1997) با توجه به مشاهداتي در لس آنجلس پنج نوع از فضا که براي محروم سازي توسط ترکيبي از کارکردشان و حساسيتهاي شناختي طراحي شدند, تشخيص داد.

– فضاي “نهان” که نمي تواند پيدا شود, و بوسيله اشياء مداخله گر ياتغييرات رده اي پنهان يا مخفي شده.

– فضاي “بي ثبات” که به علت مسيرهاي از شکل افتاده, طولاني يا ناپيدا، رسيدن به آن ممکن نيست.

– فضاي “سخت” که به علت موانعي مثل ديوارها, دروازه ها, و نقطه هاي بازرسي و کنترل قابل دسترسي نيستند.

– فضاي “خاردار” که به راحتي نمي تواند اشتغال شود (بطور مثال دست اندازهاي شيبدار به جاهاي ممنوع)

– فضاي “وحشت زده” که نمي تواند به علت کنترل فعال بوسيله گشتهاي بي هدف و يا فنون نظارتي ناديده مورد استفاده قرار گيرد.

لوکيتو سايدرزز و بزجي (7-96 صفحات و 1998) در ارزيابي امنيت آرام (Seacarity Pacific), ميادين “نگوچي” و “سيتيکرپ” در لس آنجلس مرکزي, “درونگرايي” و “قطعه قطعه شدن تعمدانه اي” طراز قلمروي عمومي يافتند. هر ميدان براي ممانعت از دسترسي بصري طراحي شد, و بدان وسيله انحصاري شد (فضاي نهان) مسائل بروني سرنخ هاي کمي را در مورد فضاي درون مي دهند, در حاليکه راهبردهاي مشخص طراحي- شامل کناره گيري از خيابان, عدم تاکيد بر دسترسي به سطح خيابان, وروديهاي اصلي از طريق سازه هاي پارکينگي و غيره- به يک آشنايي دروني از فضاها دست مي يابد. «اين حالت هاي طراحي تدافعي, فضا را از محيط بيرون مجزا مي کند, و بدان وسيله فضا را از بافت احاطه کننده شهر جدا و منفصل مي کند.»

يک شکل متفاوتي از محروم سازي مستقيم بوسيله گرفتن هزينه ورودي تحت تاثير قرار مي گيرد, جاييکه بليط ورودي در بردارنده تعهدي جهت اطلاعات از قوانين مي باشد (يا از مکان اخراج مي گردد). در حاليکه اين در بعضي قسمتهاي فضاي نيمه عمومي (سينماها, تئاترها و غيره) متداول است, در ديگر قسمتها کمتر رايج است, مثل پارکها و فضاي شهري. با اين وجود, طرح دوباره پيشنهادي ديزني در مورد يک مرکز شهر در سياتل يک هزينه اجتناب ناپذير ورودي ايجاد کرد. (وارن, 1994)

شکل دقيق تري از محروم سازي از طريق انتشارات بصري که توانايي پرداخت هزينه (يا صريح تر توانايي مصرف) را نماپردازي و مي کرد, اجرا مي شود. با آنهايي که فاقد نشانه هاي مناسب هستند, ممکن است با ترديد رفتار شود, احساس ناخوشايندي در موردشان بشود, يا از وارد شدنشان ممانعت به عمل آيد, در حاليکه يک ظاهر بقدر کفايت مرفه و موفق, دسترسي را تضمين مي کند. از آنجاييکه مردم از رفتارهاي مورد انتظار و هنجارهاي لباس پوشيدن پيروي مي کنند, مقررات داراي قدرت تحميل خود بر ديگران مي باشند. براي مثال “بادي” (141 صفحه و 1992) با مشاهده “تبعيض فضايي” در مرکز رنسانس وترويتب، »به لباس هاي سنتي و بسيارگراني که توسط مردان سياهپوست جوان پوشيده مي شود, حتي آنهايي که کارمند پيام آور و شاگرد هستند, اشاره مي کند. به زودي اين شگفتي ايجاد مي شود که آيا بيش از حدلباس فاخرپوشيدن يک روش بقا است, بليط ورودي براي پايگاه شهري مستحکم جديد.»

 

3-5) محيط هاي متساوي :

طراحي محيط شهري همچنين مي تواند برحسب اينکه انتخابهاي موجود را براي گروههاي اجتماعي معين, مثل معلولين, زنان و سالمندان و آنهايي که دسترسي به ماشين ندارند و متکي به پياده روي يا حمل و نقل عمومي هستند, کاهش دهد, مورد توجه قرار گيرد.

 

 

4-5) ناتواني, قابليت دسترسي و محروم سازي :

براي معلولين, سالمندان, آنان که با کودکان در صندلي هاي چرخ دار هستند, زنان باردار و غيره. موانع فيزيکي مختلفي مانع از استفاده آنها از قلمروي عمومي مي شود. هال و ايمري (409صفحه و 1999) مشاهده کردند که معلولين تمايل به تجربه محيط مصنوع بعنوان سلسله اي از راههاي مانع دارند:

بيشتر ساختمانها, صندلي چرخ دار نيستند که در دسترس باشند و تعداد کمي از آنها شامل رنگ آميزي محسوس يا تضادهاي رنگي هستند تا ديد معيوب مردم را قادر به جهت يابي آسان نمايد. طراحي وسايل مخصوص مثل درها, دستگيره ها و توالت ها همچنين بسيار بجا استاندارد شده, که بموجب آن خيلي از مردم با دامنه اي از اختلالات فيزيولوژيکي و يا ذهني استفاده از آنها را غيرممکن يافته اند.

دو نمونه اصلي ناتواني وجود دارد. “نمونه پزشکي” که آنرا برحسب شرايط پزشکي تعريف مي کند, (مثلاً فردي ورم مفصل يا مرض صرع دارد). عوامل ناتواني در شخص قرار دارد, بدون رجوع به زمينه اجتماعي. “نمونه اجتماعي” بر موانعي که توسط يک جامعه / محيط ناتوان که توانايي تطبيق را ندارد, متمرکز است: اين بيشتر از يک اختلال فردي, يک عامل ناتواني است. در اين نمونه, مردم داراي اختلالاتي هستند, و محيط ها ناتوانند.

ايمري و هال (10 صفحه و 2001) استدلال مي کنند که فرآيندهاي طرح و توسعه, هر دو, کار انداختن هستند و در حال از آن طرح فراگير همانقدر که درباره محصولات است, در مورد نگرش ها و مراحل نيز مي باشد. بيشتر متخصصان محيط مصنوع آگاهي کمي در مورد احتياجات معلولين دارند, و تنها وقتي مجبور به انجام کاري به زور قانون باشند, واکنش نشان مي دهند در چنين زمينه اي ويژگي هاي جسم هاي ناتوان در جامعه بعنوان “موارد افزوده شده” موردملاحظه قرار مي گيرد, يک هزينه اضافي که در  برابر آن مخالفت مي شود. مردم ناتوان اغلب از محيط مصنوع برگردانده مي شوند, همانطور که از مراحل توسعه اي و اجتماعي متضمن آن برگردانده مي شوند.

عملاً, آگاهي هاي محدود در مورد ناتواني و احتياجات مردم ناتوان اغلب به اين معني است که “مقررات معلولين” تنها انتقالي به احتياجات استفاده کنندگان صندلي چرخ دار مي باشد. اعلاميه مجزاسازي معلوليت در انگلستان در سال 1995, در بردارنده يک تعريف و تسريع وسيع تر مي باشد. “يک اختلال ذهني يا فيزيکي که يک اثر مضر بلندمدت و قابل توجه بر توانايي يک فرد جهت انجام فعاليتهاي هر روزه دارد.”يک فرد معلول براي هدف آن اعلاميه, بايد حداقل در يکي از ملاحظات زير تحت تاثير قرار گيرد: تحرک, چالاکي دست, هماهنگي جسماني, خودداري, توانايي بلندکردن, حمل کردن يا بطور ديگر جابجايي وسايل معمولي, گفتار, شنوايي يا بينايي, حافظه يا توانايي تمرکز, آموختن يا فهميدن. و يا آگاهي از ريسک خطر جسماني. شناخت اين حوزه, باعث افزايش قدرداني ما از روش هايي است که در آنها محيط مصنوع در حال ناتوان ساختن است. براي مثال, فقط 4 درصد جمعيت معلول در انگلستان (UK), استفاده کنندگان ويلچر هستند, با اين حال فرد معلول قالب شده, يک استفاده کننده ويلچر مي باشد. (ايمري و هال, 2001, 43 صفحه)

در يک بستر طراحي شهري, نشاني دادن ناتواني محيطي شامل:

– درک ناتواني اجتماعي و روش هايي است که محيط در آنها ناتوان است.

– طراحي براي فراگيربودن نه براي ممانعت يا تفکيک.

– تضمين ملاحظات جامع و فعال است, نه مقررات ضميمه و انفعالي.

توجه مخصوصاً به ناتواني, هر چند مي تواند اين حقيقت که ويژگي هاي طراحي و دسترسي خوب استفاده از ساختمان را براي همه آسان مي سازد, بپوشاند. بنابراين,مباحثات پياپي اين است که احتياجات معلولين بايد بعنوان بخش جدايي ناپذير فرآيند طراحي مورد توجه قرار گيرد, سپس از اين رو محيطها و ساختمانهاي بدون حصار براي همه استفاده کنندگان بهتر عمل خواهند کرد.

 

 

 

 

5-5) تحرک, قابليت دسترسي و محروم سازي :

قابليت دسترسي مي تواند بر حسب حمل و نقل مورد بحث قرار گيرد. اگر استفاده از محيط زيست بستگي به سفر شخص (معمولاً ماشين) داشته باشد, آنوقت غيرقابل دسترس خواهد بود. طراحي شهري فراگير تا حدودي متکي به تمرکز فضايي کاربريهاي متفاوت, ايجاد مکانها و تسهيلات در دسترس, و حمل و نقل عمومي بادوام است.

قابليت دسترسي به تحرک مربوط مي شود: براي مثال, زنان و گروههاي کم درآمد, تمايل به کاهش تحرک و دسترسي دارند, زيرا آنها متکي به حمل و نقل عمومي هستند. امروزه “قابليت استفاده از ماشين” که به معني تحرک بر اساس ماشين بعلاوه نظام هاي سياسي و اقتصادي که جامعه ماشيني را حمايت مي کند, است. بطور ويژه اي برتري دارد, و منجر به رواج محيطهاي وابسته به ماشين مي شود. بصورت خوش بينانه, همانطور “شلر” و “اوري” (743 صفحه و 2000) استدلال مي کنند, قابليت استفاده از اتومبيل “يک سرچشمه ازادي” به شمار مي آيد که استفاده کنندگان ماشين را قادر به سريع سفرکردن, در هر زمان و هر کجا مي نمايد. همچنين ماشين ها امنيت را فراهم مي کنند و در بعضي ملاحظات, آزادي زنان مبتني بر اتومبيل است. ماشين ها به خيلي از زنان يک حس آزادي فردي مي دهند احساس و يک شکل امنيت نسبي از سفر که در آن خانواده ها و اشياء بطور ايمن مي توانند انتقال يابند و برنامه هاي زمان بندي شده منفکي که به شکل موفقي درهم جاافتاده, به آنها دست مي دهد. (صفحه 749).

با اين حال اين انعطاف پذيري و آزادي, خودش مستلزم قابليت استفاده از ماشين است: زندگي خصوصي و کار خيلي از مردم نمي توانست بدون ماشين و در دسترس بودن 24 ساعته اش انجام شود. (صفحه 744). اوري (14-13 صفحات و 1999) ادعا مي کند که در حقيقت, انعطاف پذيري ماشين ناگزير است, زيرا قابليت استفاده از ماشين يک تفکيک فضايي رو به افزايش کاربريها را حمايت مي کند, و مستلزم استفاده مهم تر از ماشين جهت ترکيب دوباره تسهيلات جدا از هم مي باشد. بنابراين, با وجود نمايش گسترده در تبليغات و رسانه ها در مورد ماشين بعنوان “مناديان آزادي”, تحرک توده, در دسترس بودن توده را ايجاد نمي کند.

از آنجاييکه مزيت ويژه استفاده از ماشين, ايجاد سفرهاي واقعاً “پيوسته” با درجه بالايي از امنيت فردي است, تدارکات ماشين اغلب داراي اتصالات متناوب و يا شديدي مي باشد که اشکال ديگر حمل و نقل را ممکن مي سازد. در مقايسه با سفرهاي پيوسته ماشيني, بقيه روشهايي مسافرت گسسته و ناراخت به نظر مي رسند, براي مثال در راه رفتن به سمت ايستگاه اتوبوس, انتظار در آنجا, پياده روي از ايستگاه اتوبوس به ايستگاه قطار, انتظار در سکوي ايستگاه و غيره. (شلرواوري, 2000, صفحه 745). هر فاصله منشا ترديد ناراحتي, و البته خطر مي باشد. اگرچه فواصل در سفرهاي ماشيني نيز وجود دارند (مثلاً در استفاده از پارکينگ هاي چند طبقه), اما آنها خيلي کمتر از ديگر روش هاي مسافرت, مختص يک شهر هستند.

 

6-5 ) تفکيک و تبعيض اجتماعي :

با رواج گسترده راهبردهاي محروم سازي, آنها منجر به تفکيک و تبعيض اجتماعي مي شوند. در صورتيکه بحث قابل ملاحظه اي در مورد فوائد يکپارچه سازي در برابر جداسازي در طرح محدوده هاي شهري وجود دارد, (به پايين و فصل 4 نگاه کنيد). امروزه روند متمايل به جداسازي و تفکيک مي باشد.

جداسازي با کارکرد عموم قلمروي عمومي که معرفت اجتماعي, توسعه فردي و تبادل اطلاعات است, مصالحه و سازش مي کند. آن سبب بي خبري و بنابراين ترس مي شود, با توجه به تفاوتهاي اجتماعي (رالين, 1996, صفحات 6-145). در ادبيات طراحي شهري- خصوصاً در ايالات متحده- جدايي اجتماعي از فضاي شهري و اثرات مضر محروم سازي در حال نائل شدن به توجه افزوني است.

جداسازي اجتماعي در کار ريچارد سنت يک اصل بوده است (1990و1977و1970). سنت (20 صفحه و 1990) مي گويد که مردمي که در جوامع مهر و موم شده زندگي مي کنند, رشد خودشان کاهش يافته اند. “زخم تجربه هاي گذشته, کليشه هايي که در حافظه ريشه دوانيده اند. با هم روبرو نمي شوند. صحنه هاي بازشناسي که در مرزها روي مي دهد تنها مجالي است که مردم براي روبرو شدن در آنها مستقر مي شوند, و تصاوير جامعه شناختي که در زمان روزمره و عادي شده اند. با بازتاب بحث سنت, دني و همکاران (6-45 صفحات و 2000) استدلال مي کنند که الگوي جداسازي جاودان است: کودکاني که در محيط هاي همگنپرورش مي يابند. “کمتر متمايل به ايجاد حس يکدلي براي مردمي با روشهاي ديگر زندگي هستند و براي زندگي در يک جامعه متنوع, مجهز نيستند. سايرين که در تجربه کودک, بيگانه شمرده مي شوند, تنها از طريق چشم عاريتي تلويزيون مشهود هستند.”

تمايل براي قلمرو عمومي فراگير مي تواند به روش هاي مختلفي خنثي شود, نه حداقل بوسيله تقاضا براي فضاهاي انحصاري. لوکيتو ساير ريز وينرجي باعث در مورد فضاي عمومي در کاليفرنياي جنوبي, (299 صفحه و 1998) مي گويند که چنين فضاهايي نوعي “بي احساسي و بي تفاوتي اشتراکي” را براي ايجاد در بردارندگي منعکس مي کنند:

طبيعت درونگرا, بسته, کنترل شده, منزوي, تجاري و انحصاري اين شرايط نمي تواند به سادگي منسوب به خيالات اقدامات خصوصي و تصورات جمعي معماران, برنامه ريزان و طراحان شهري باشد. صريحاً تقاضايي براي شرايط مرکزي شهر جديد از قسمتهاي بخش عمومي که توسط حضور ديگر گروهها تهديد مي شود و خواستار پرداخت هزينه براي خلوت و جدايي بيشتر هستند, وجود دارد.

آنچه در اينجا مشهود است, هم بيان تمايلات انحصار طلبانه و جداسازي است و هم توانايي طراحي شهري- و طراحان شهري- براي پاسخ به آن نيازها است. اين موارد اخلاقي مهمي را در طراحي شهري بنا مي کند که بطور ويژه مربوط به نياز به ايجاد تعامل بين منافع شخصي و جمعي مي باشد.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها