سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

بعد ادراکی طراحی شهری

بعد ادراکی

مقدمه :

آگاهی و درک حس محیطی و بویژه درک و تجربه ی مکان ، یک بعد اصلی و ضروری طراحی شهری می باشد.از اوایل 1960یک حوزه میان رشته ای ادراک محیطی توسعه یافته است . در حال حاضر یک بدنه ی مهم تحقیق و جستجو بر حس مردم از محیط شهریشان وجود دارد .یک علاقه ابتدایی(اصلی) با تصاویر محیطی تکمیل شده است از طریق کار بر روی نشانه گذاری و معنی کردن در محیط ساخته شده. همچنین علاقه به حس محیطی از طریق یک سری کار متمرکز بر حس مکان تجربی وتجربه های زندگی مرتبط با محیط های شهری تقویت شده است. جستجو کردن در این که چگونه مردم محیط ها را درک می کنند ومکان ها را تجربه می کنند.

این فصل در دو بخش مهم می باشد .

در بخش اول ادراک محیطی مورد بحث قرار می گیرد.

در بخش دوم تفسیر مکان، بر حسب حس مکان ،بی مکانی و پدیده ی مکان های مصنوع بررسی می شود .

ما بر محیط تاثیر می گذاریم و از آن تاثیر می گیریم . برای اینکه این تعامل اتفاق بیفتد ما باید محیط را درک کنیم یعنی از طریق دیدن ، صدا ،بو یا تماس آنچه در محیط پیرامونمان عرضه می شود تحریک شویم قوه ادراک مستلزم جمع کردن (استنباط کردن) سازما ندهی کردن و ایجاد درک اطلاعات محیط می باشد. بطورکلی یک امتیاز متفاوت بین دو فرایندی که جمع می کنند و تفسیر ادراک و احساس تحریکات محیطی وجود دارد. فرآیندهای دلخواه وجود ندارند. در کل ، اینکه کجا احساسات ختم می شود و ادراک آغاز می شود، واضح و روشن نمی باشد.

احساسات به عکس العمل سیستم های عصبی انسان به تحریک محیط بر می گردد. بینایی،شنوایی، بویایی و لامسه ، با ارزش ترین حس ها در تفسیر و حس محیط می باشند.

بینایی: حس مسلطی که اطلاعات بیشتری را به نسبت دیگر حس های ترکیبی فراهم می کند . جهت یابی در فضا ،به صورت بصری انجام می گیرد. بنابر نظریاتporteous ،دیدن ،فعال و جستجوگر است. ما می بینیم ،بوها و صداها به طرف ما می آیند. حس بصری ،بسیار پیچیده است و به فاصله ،رنگ ،شکل ،بافت و تضاد شیب ها و غیره بستگی دارد.

شنوایی:برخلاف اینکه فضای بصری با آنچه پیش روی ماست ،درگیر است و با موضوعاتی در فضا ارتباط دارد ،فضای اکوستیک احاطه کننده است و هیچ محدودیتی ندارد و خود بر فضا تاکید می کند. شنوایی اطلاعات ناچیزی است اما از نظر حسی ،غنی می باشد . ما شدیدا بوسیله صداها تحریک می شویم ،برای مثال موزیک ،رعد و آرامش ناشی از جریان آب یا باد درحال وزش.

بویایی : با وجود شنوایی ،حس بویایی خوب رشد نمی کند.  هنگامیکه اطلاعات ضعیف تر از شنیدن است بوییدن از نظر احساسی غنی تر است .

  • لامسه: در بافت شهری بنابر نوشته ی porteous مقدار زیادی از تجربه های ما ازبافت، از قدم هایمان ، کفل هایمان هنگامی که مینشینیم و بیشتر از همه از دستهایمان ناشی می شود.

این تحرکات حسی معمولا به صورت یک کل تعاملی درک می شوند. ابعاد اختصاصی (منحصر به فرد) تنها،می تواند از طریق اعمال عمدی (بستن چشم های شخص،گرفتن بینی یا گوش های شخص) یا از طریق توجهات ویژه تفکیک شوند. با وجود اینکه بینایی،حس مسلط ومهم است، محیط شهری تنها از طریق بصری،درک نمی شود. برای مثال، Bacon، استدلال کرد که تغییر تصویر بصری تنها شروع تجربه حسی می باشد. تغییرات از نور به سایه،از گرما به سرما،از صدا به سکوت،جریان بوهای مرتبط با فضاهای باز و کیفیت لمسی سطح زیر پا،همگی در اثر جمعی مهم هستند.

با وجود حضور غنای حسی تجربه، ابعاد غیر بصری حسی وادراکی غالب اوقات کمتر رشد یافته و مورد استفاده قرار گرفته اند. لنگ  استدلال میکند که علاقه به محیط حسی باید- در وضعیت های خاص –برافزایش مثبت توجه کنند. برای مثال صدای پرنده،صداهای بچه ها،صدای حرکت های اتومبیل. وی استدلال می کند که “صداسازی” محیط می تواند به عنوان کیفیت های بصری اش از طریق انتخاب مصالح برای سطوح محیط و طبیعت اشیا درون آن استفاده شود. صوت های مثبت -آبشارها، فواره ها و غیره- می توانند صداهای منفی از قبیل صدای ترافیک را بپوشانند.

ادراک (برخی اوقات،اشتباها به عنوان شناخت به آن اشاره می شود) به بیشتر دیدن یا حس کردن محیط شهری مربوط است. این موضوع به فرایند بسیار پیچیده یا درک محرک بر می گردد. Ittelson ، چهاربعد ادراکی را شناسایی می کند که به طور همزمان عمل می کنند:

  • Cognitive (شناختی):مستلزم فکر کردن ،سازماندهی کردن و نگهداری اطلاعات است.در اصل ما را قادر به ایجاد حس محیط می کند.
  • Affective (عاطفی):مستلزم احساسات ماست که بر محیط اثر دارد و به همان اندازه ،ادراک محیط براحساسات ما موثر است .
  • Interpraetative (تفسیری):شامل معنی یا تداعی معانی برگرفته از محیط است .در تفسیر اطلاعات، ما متکی بر حافظه برای نقاط مقایسه با محرک تازه تجربه شده می باشیم.
  • Evaluative(سنجشی):ارزش ها و سلایق و تعیین خوب یا بد را ثبت می کند.

محیط می تواند به عنوان یک ساختار ذهنی در نظر گرفته شود. یک تصویر محیطی به طور متفاوت از طریق هر فرد خلق می شود و ارزیابی می گردد. تصاویر،نتیجه فرایندهایی هستند که  بواسطه آنها  تجارب و ارزش های شخصی سد محرک محیطی را فیلتر کردند. ازنظر کوین لینچ تصاویر محیطی از یک فرایند دو سویه منتج میشود که در آن محیط ، بر تفاوت ها و ارتباطاتی اشاره می کنند که ناظران از آنچه دیده اند ، انتخاب کردند ،سازماندهی کردند و معنی بخشیدند .

Pocock  و hudson  اشاره دارند که تصویر ذهنی یک محیط شهری خصوصیات زیر را داراست :

  • Partial (جزیی):تمام شهر را پوشش نمی دهد.
  • Simplified(مختصر):حذف مقدار زیاد اطلاعات.
  • Idiosyncratic(وابسته به طرز فکر):هر تصویر شهری ،شخصی و منحصر به فرد است .
  • Distorted(بدشکل):براساس فاصله و جهت ذهنی نه واقعی.

Relph استدلال می کند که تصاویر محیطی تنها تجرد های انتخابی یک واقعیت خارجی نیستند بلکه تفسیرهای ارادی است از آنچه هست یا آنچه باور نشده است که باشد. چنانکه بعدا مورد بحث قرار می گیرد این مقوله پایه”قصدمندی” و” پدیده شناسی” است.

ادراک به جای آن که یک فرایند ساده بیولوژیکی باشد،به طور فرهنگی و اجتماعی آموخته می شود. در صورتی که احساسات ممکن است برای همه مشابه باشد،چگونه افراد،تحت تاثیر سازماندهی و ارزیابی آن تفاوت های احساسی قرار می گیرد. تفاوت ها در ادراک محیطی به فاکتورهایی از قبیل سن ،جنسیت ،قومیت ، سبک زندگی ،طول سکونت در فضا  و در محیط فرهنگی، اجتماعی، فیزیکی که یک فرد در آن زندگی می کند و بزرگ شده است . با وجود این تشابهاتی در تجربه ی محیط شهری گذشته و امروز به این معنی است که جنبه های معینی ، به طور مشترک از طریق گروه وسیعی از مردم درک شده است . نقشه های ذهنی  و تصاویر مکان ها و محیط ها بالاخص تصاویر مشترک ، برای مطالعات ادراک محیطی در طراحی شهری یک اصل می باشند .

کار کلیدی در زمینه ی تصویرسازی شهری در کتاب سیمای شهر لینچ بر پایه ی تکنیک های تهیه ی نقشه های ذهنی و مصاحبه با ساکنین بوستون ،نیو جرسی و لس آنجلس می باشد . به موجب آن لینچ استدلال می کند که یک تصویر شفاف فرد را قادر می سازد که به سادگی و سرعت در محیط حرکت کند . لینچ همچنین دریافت که موضوع جزیی جهت یابی شهر به صورت موضوع اصلی تصویر ذهنی شهر تبدیل شده است . مشاهده شهرها با بلوک ها،نشانه ها و راه ها پیاده ای که به سادگی قابل تشخیص بودند و به سادگی در یک الگوی کلی جمع می شوند،به تعریف آنچه لینچ ” قابلیت تصویر ” نامید که کیفیت در یک مورد فیزیکی که به آن یک احتمال بالای ایجاد تصویر قوی در هر ناظر را می دهد. (کیفیت در یک موضوع فیزیکی،احتمال ایجادتصویر قوی در هر ناظر را بالا می برد.) با دانستن این که تصاویر می توانند بین ناظران مختلف،متنوع باشند،لینچ در صدد شناخت مردم شهر،تصویر جامع،یا ترکیب های کلیدی شهر بر آمد.

وی استدلال می کند تصاویر محیطی قابل استفاده سه خصوصیت نیاز دارند:

  • هویت: تفاوت یک شی از چیزهای دیگر به عنوان یک وجود قابل مجزا(مثل یک در)
  • ساختار: ارتباط فضایی شی با مشاهده کننده و دیگر اشیا (موقعیت در)
  • معنا: معنای شی (واقعی ویا حسی)برای مشاهده کننده (دربه عنوان یک روزن برای خارج شدن)

از آنجا که معنا تمایل کمتری برای سازگار بودن در سطح شهر و در میان گروه های مختلف مردم دارد،لینچ معنا را از شکل جدا کرد. قابلیت تصویر را بر حسب کیفیت های فیزیکی مرتبط با هویت وساختار تجربه کرد.بواسطه تمرین های تهیه نقشه ذهنی (جغرافیای شناختی) وی شناخت جنبه هایی از محیط که یک تصویر قوی در ذهن مشاهده کنندگان به جا می گذارند،را مورد توجه قرار داد. مجموعه تصاویر منفرد،شکل شهر یا اجتماع را تعریف می کند.

لینچ از تحقیقاتش 5 مورد فیزیکی مهم و اصلی را استخراج کرد:

1- راه ها: کانال هایی هستند که در طول آنها ناظران حرکت می کنند .(خیابان ها،خط های حمل ونقل،کانال ها و…)لینچ متوجه شد که راه ها اغلب عناصر برجسته و مسلط در تصاویر مردم بودند،با دیگر عناصر قرار گرفتند،با آنها مرتبط شدند. جاهایی که راه هایاصلی فاقد هویت بودند یا جاهایی که به سادگی با چیزهای دیگر ترکیب شدند. کل تصویر،کمتر واضح بود. راه ها می توانستند بخش های برجسته مهمی در سیمای شهر باشند به چندین دلیل،از قبیل استفاده منظم و دائمی،تمرکز استفاده های مخصوص،کیفیت های فضایی ویژه،ویژگی های نما،نزدیکی به بخش های خاص و مهمدر شهر،اهمیت بصری،یا بواسطه موقعیتشان در ساختار کلی راه ها یا توپوگرافی.

2- لبه ها : عناصر خطی هستند که یا استفاده نمی شوند یا به عنوان راه فرض می شوند و اغلب به شکل مرزهای بین محدوده ها یا (شکست ها) خطی در اتصال و پیوستگی (برای مثال،ساحل ها،برش های راه آهن،لبه های توسعه،دیوار ها).به طوری که لینچ ذکر کرد:

لبه ها ممکن است حصارهایی باشند با نفوذ پذیری کمتر یا بیشتر،که یک منطقه را از بقیه جدا می کنند یا لبه ها ممکن است درزها یا خط های باشندکه در طول آنها دو منطقه به هم مربوط می شوند و به یکدیگر متصل می گردند. لبه های قوی تر از نظر بصری در شکل پیوسته و برجسته و مهم هستند و اغلب برای ممانعت کردن از حرکت غیر قابل نفوذ هستند. لبه ها،بخش های سازمان یافته مهمی هستند خصوصا هنگامیکه محدوده های کلی را به یکدیگر پیوند می دهد،مثلا در طرح یک شهر از طریق آب یا یک دیوار. اکثر شهرها لبه های تعریف شده شفاف و واضح دارند. برای مثال تصویر استانبول،از طریق رودخانه Bosphorus ساخته شده که یک لبه برای هر دو سمت آسیا و اروپایی شهر تشکیل داده است. آب،یک لبه مهم برای بسیاری از شهرهایی که در ساحل قرار رفتند،می سازد. (شیکاگو،هنگ کنگ،استکهلم) یا رودخانه ها (پاریس، لندن،بوداپست)

3= محله ها : بخش های متوسط تا بزرگ یک شهر هستند که ناظران به طور ذهنی وارد آنها می شوند ویا دارای خصوصیات فیزیکی مشخص پیوستگی های موضوعی بر حسب بافت،فضا،شکل،جزئیات،نشانه،استفاده ها،سکنه،توپوگرافی می باشند. به شرط برخی عناصر مشخص و مختص،اما نه کافی برای خلق یک واحد موضوعی کامل،یک محله قابل شناسایی خواهد بود همین طورتقویت آثار ممکن است برای ایجاد یک تصویر قوی تر لازم باشد. محله ها ممکن است مرزهای دقیق و سخت داشته باشند یا مرزهای نامعین وسست که به تدریج در پیرامون محدوده ها محو می شوند.

4= گره ها : نقاط راهبردی دریک شهر که مشاهده کننده می تواند در آن داخل شود و مراکز فعالیتی فشرده ای هستند که سفرهای شهری درآن ها صورت میگیرد ،گره ها ممکن است مقدمتا ، تقاطع ها یا به طور ساده تمرکزهای موضوعی یک استفاده یا خصوصیت فیزیکی خاص باشند.گره های مهم ،هم تمرکزها و هم تقاطع ها را فراهم میکنند .با هر دو معنی فیزیکی و عملکردی.برای مثال میادین عمومی با شکل فیزیکی مشخص ،احتمال بیشتری دارد که گره خاطره انگیزتری را بوجود آورد.

5= نشانه ها : نشانه ها مراجع نقطه ای هستند. برخی- برج ها،مناره ها، تپه ها- دوردست هستند و به طور نمونه از بسیاری زوایا و فاصله های بالای نوک عناصر کوچک تر دیده می شوند. بقیه- مجسمه،نشانه ها،درختان- محلی هستند در مکان های محدود و از معابر معین نمایان می باشند. نشانه ها با یک شکل واضح و شفاف با زمینه شان تضاد ایجاد می کنند و یک مکان فضایی برجسته بیشتر به سادگی قابل تشخیص است و حتما برای مشاهده کننده مهم می باشد. لینچ استدلال کرد که خصوصیات فیزیکی مهم یک نشانه،مختص است: برخی مناظر که دریافت منحصر به فرد یا خاطره انگیز هستند و این که اهمیت فضایی می تواند عناصری را به عنوان نشانه ها ایجاد کند از طریق نمایان ساختن آنها از بسیاری مکان ها و یا خلق تضاد با عناصر مجاور همچنین چگونگی استفاده از یک محیط،ممکن است اهمیت یک نشانه را تقویت کند. برای مثال،موقعیت اش در یک تقاطع مستلزم تصمیم های مسیر می باشد.

هیچ یک از عناصر لینچ به طور مجزا وجود ندارند . همگی برای فراهم کردن تصویر کلی با هم ترکیب می شوند . عناصر به تدریج همپوشانی میکنند و در هم نفوذ می کنند. مجموعه های تصاویر اغلب با همپوشانی و تداخل یک سری سطوحی مقیاس محدوده را منعکس می کنند. بنابراین، مشاهده کننده گان تا جایی که لازم است ، از تصاویر خیابان ها شروع می کنند تا به همسایگی ،شهر و فراتر از آن می رسند.

ورای تصویر شهر :

مطالعه اصلی لینچ،بر پایه یک نمونه کوچک مردم دربستر های متنوع تکرار شده است . لینچ استدلال کرد که در هر نمونه،ایده های پایه نگهداشته شده، با این شرط مهم که تصاویر بواسطه فرهنگ و میزان آشنایی تغییر یافته اند. وی ذکر کرد که ” عناصر پایه سیمای شهر به طور حیرت انگیز در برخی مکان ها و فرهنگ های بسیار گوناگون شباهت داشته است. لینچ در مطالعات خودش می گوید که ما خوش شانس بودیم چرا که اطلاعات با ارزش فراوانی در مورد گروه های مختلف در مکان های مختلف و چونگی ساخت تصاویر شهری آن ها داریم .

De Jonge برای مثال، دریافت که آمستردام برای ساکنانش بیشتر از Rotterdam و Hague خوانایی داشت. از مقایسه میلان و روم، فرانسیسکو و Mebane دریافت با وجود اینکه هر دو شهر از خوانایی بالایی بر خوردارند،این خوانایی در حالت های مختلف وجود دارد. نقشه های ذهنی میلانی ها از طریق یک سری راه های متصل به هم و مرتبط با الگوی خیابان منشعب شهر،شکل گرفته اند.در صورتیکه نقشه های ذهنی رومی ها یک گوناگونی وسیع تر ارتباط را ارائه دادند و به شکل گیری حول نشانه ها و لبه هایی که با ساختمان های تاریخی شهر،تپه ها و رودخانه، Tiber کار می کنند، منجر شدند.

برخی کارها انقادهایی را بر یافته ها و شیوه لینچ دارند.این انتقادها تا اندازه ای،بی انصافی است،چون لینچ صریحا ابراز کرد که این کار به عنوان یک طرح جزئی اولیه است.سه سطح انتقادبه صورت جزئی ذکر می شود:

1.تنوع ناظر: جمع کردن تصاویر محیطی مردمی با زمینه ها و تجارب مختلف ، سوال برانگیز است. مطالعه Meban ، Francescateدرمیلان و رم و مطالعه اپلیارد درCiudad Guyana ،نشان دادندچگونه تصاویر شهری مردم در نتیجه طبقات اجتماعی و استفاده عادی ،متفاوت می گردد.

2.خوانایی و قابلیت تصور: درشکل خوب شهر،لینچ تاکید بر خوانایی را تقلیل دادو خوانایی را به عنوان یک نوع حس در حد یک بعد تجربه شهر در نظر می گیرد. با ناچیز شمردن اهمیت خوانایی در “تجدیدنظر سیمای شهر”، وی پذیرفت پیدا کردن راه به عنوان یک مشکل برای بیشتر مردم است.درصورت گم شدن در یک شهر ، فرد همیشه می تواند راه را بپرسد یا از نقشه کمک بگیرد. وی ارزش محیط های خوانا را مورد سوال قرار داد: اگر مردم تصویر واضح و روشن از محلیت خودشان داشته باشند ،دیگر به چه چیز توجه می کنند؟و آیا آنها از طریق غافلگیری و رمز و راز،لذت نمی برند؟این مسئله، موضوع تفاوت بین محیط هایی که قابل تصور هستند و آنهایی که مورد علاقه قرار گرفته اند را پر رنگ تر کرد.مطالعهDe Jonge در هلند اظهار کرد که مردم محیط های ناخوانا را دوست داشتند،همانطور که کاپلان وکاپلان نیاز به غافلگیری و رمز و راز را خاطرنشان کردند.

3.معنا و سمبولیسم : همچنین این موضوع مورد بحث قرار میگیرد که توجه باید معطوف گردد به آنچه محیط شهری را برای مردم معنا دار می کند و چگونگی احساس مردم (بعد عاطفی)به علاوه شکل گیری تصاویر ذهنی.تکنیک های تهیه نقشه شناختی منجر به غفلت از آن مسایل می شوند.

Appelyard با شناسایی 4 روشی که به واسطه ی آنها ساختمان و عناصر دیگر در محیط شهر شناخته می شوند کار لینچ را گسترش داد:

  • از طریق قابلیت تصور یا مشخص بودن شکلشان
  • از طریق رویتشان هنگام حرکت مردم در شهر
  • از طریق نقششان به عنوان یک زمینه برای فعالیت
  • از طریق اهمیت نقش ساختمان در اجتماع

Gottdiener وLagopoulos استدلال کردند که،در شیوه لینچ، معنی- فرآیندی که به موجب آن مکان ها، مردم و چیزها معنای نمایشی می گیرند- تحلیل می رود به یک دانش ادراکی شکل فیزیکی، به خرج عناصر مهم از قبیل معنای یک محیط و آیا مردم آن را دوست می دارند یا خیر. اگر چه لینچ در صدد کنار گذاشتن مسائل معنا بر آمد، وی در نظر گرفت که این مسائل همیشه شاخه دوانیدند در اینکه چرا مردم نمی توانند به ارتباط پیرامونشان با بقیه زندگیشان کمک کنند. نتیجه گرفته شد که معانی اجتماعی و احساسی، ارتباط دارند یا ایجاد می شوند از طریق عناصر محیط شهری که حداقل به اندازه جنبه های فیزیکی و ساختاری تصور مردم مهم هستند. محیط ها می توانند به یاد ماندنی یا فراموش شدنی، دوست داشتنی یا غیر دوست داشتنی باشند. شیوه لینچ تنها منجر به ثبت اولین گزینه ها می شود. مسائل معنا و سمبولیسم در حقیقت ترکیب کننده های مهم تصاویر محیطی هستند.

معنا و سمبولیسم محیطی :

تمام محیط های شهری شامل نشانه ها ،معناها و ارزش ها هستند . مطالعه نشانه ها و معنا یشان به عنوان مطالعه نشانه ها و مکتب علائم رمزی هستند. جهان پر از نشانه هایی می باشد که به رسم      عملکرد اجتماع، فرهنگ و ایدئولوژی، تعبیر و تفسیر و درک میشود. saussure  Ferdinand de ، فرایند خلق معنا را معنی و مفهوم می نامد . معنی دادن ها یعنی به آنچه به آن ارجاع داده می شود. دلالت کننده ها چیزهایی هستند به آنها ارجاع داده می شود و نشانه ها مشارکت بین این دو را برقرار می کند . یک نشانه ، چیز های دیگر را ارایه می دهد: به عنوان مثال ،در زبان ،یک کلمه یک مفهوم را ارایه می دهد. گونه های مختلف نشانه تعریف شده اند :

  • Iconic signs : یک تشابه مستقیم با موضوع دارد.مثل یک پرتره که مدل را نشان میدهد.
  • Indexical signs: یک ارتباط مادی با موضوع دارد. مثل سیگار که برآتش دلالت می کند.
  • Symbolic signs: یک ارتباط اختیاری تری با موضوع دارد و ذاتا بواسطه سیستم های فرهنگی و اجتماعی ساخته می شوند. مثل ستون های کلاسیک که شکوه و عظمت را نشان می دهند.

هنگامی که کلمات یک زبان رسما رمز آلود بر سر معانی،توافق دارند، معنای نشانه های غیر لفظی (غیر زبانی) هم از قرار دادهای فرهنگی و اجتماعی بر می خیزد. ولیکن در تفسیر حروف قابلیت انعطاف بیشتری وجود دارد. همزمان با تغییرات جامعه، معنی هم تغییر می کند. معنای ارتباط دارند با محیط مصنوع که به عنوان ارزش های اجتماعی تعریف شده اند در پاسخ به تغییرات الگوهای سازمان اقتصادی- اجتماعی وسبک های زندگی.

یک ایده ی کلیدی در semiotic(مکتب علایم رمزی) ، لایه بندی معنی است. لایه ی اول ، نشانه معنی عملکرد اولیه ی موضوع است. لایه ی دوم ، عملکرد ثانویه به معنی اشاره ی ضمنی و ماهیت رمزی و کنایه دار . لایه بندی قادر است بین استفاده ی موضوعات برای عملکرد ضروری و بیواسطه شان و درک اجتماعی از آنان تفاوت ایجاد کند. بنابراین ساختمان ها یا عناصر ساختمان دستور دوم، اشاره ضمنی دارند: برای مثال، یک ایوان سر پوشیده (عملکرد اولیه، فراهم کردن یک سر پناه در برابر آب و هوا) ساخته شده از مرمر ایتالیایی با ستون های دوریک، بر یک عملکرد رمزی متفاوت اشاره ضمنی دارد.

Eco نشان می دهد که عملکرد ثانویه می تواند بسیار مهمتر از عملکرد اولیه باشد. برای مثال، یک صندلی بر عملکرد توانایی نشستن دلالت می کند. چنانچه یک تخت باشد، یک وقار مشخص را ایجاد می کند. اشاره ضمنی از نظر عملکردی بسیار مهم می شود. در اشاره ضمنی کردن به سلطنت، یک تخت اغلب ایجاب می کند که فرد به صورت ناراحت و به سختی بر روی آن بنشیند. معنای دستور دوم قادر است بین موضوعات تفاوت بوجود آورد .به موجب آن میتواند مصرف را تحریک کند:کالاها ازچیزی بیشتر از کیفیت موادشان تشکیل شده اند، همچنین ما ایده آنهاوچه اندازه آنها به ما اجازه زیبنده بودن میدهند را تحلیل می کنیم. ایده می تواند بسیار مهمتر از خود کالا شود-برای مثال توسعه دهندگان به جای فروش خانه،تصاویردلپذیر سبک های زندگی را می فروشند.بنابراین،قدرت های اقتصادیو تجاریدر خلق معنای محیط های ساخته شده،تاثیر بالایی دارند.

ازآنجایی که معانی در محیط ها و چشم انداز ها ،هر دو تعبیر و تولید می شوند، بحث در مورد ارزیابی این که کدام معنی در موضوع یا ذهن بیننده ماندگار می شود وجود دارد. روشن است که عناصر معین ،معانی نسبتا ثابتی برای بیشتر  مردم دارند.Pinch , Knox  تفاوت بین پیام های درنظر گرفته شده که بوسیله مالکان/تولیدکنندگان از طریق معماران و طرحریزان و … فرستاده می شوند و پیام های دریافت شده مصرف کنندگان محیطی را متذکر می شوند.شکاف بین معانی ادراکی معمار و نمایش نمادین معمارانه ، می تواند به بحث “مرگ مولف ” Barthes ربط داده شود .-یعنی مرگ مجازی آن موسسانی که یک سیستم معنی بر پایه تقلید را طرح کردند- خلاصه که یک تصویر ،کلمه یا موضوع (یا کار معمار )یک پیام ثابت را دربردارد که از طریق موسس(معمار ،اسپانسر) تعیین شده است .از نظر Barthesخواننده از روی سنگدلی یک متن جدید در عمل خواندن می سازد. بنابراین تفسیر یک محیط مستلزم درک کردن این موضوع است که چگونه چیز های متفاوت برای مردم مختلف معنا پیدا می کند و چگونه معانی تغییر می یابند . بنابراین ، بسیاری ازمعانی اجتماعی محیط مصنوع به حضار و تصور کلی حضار بستگی دارد که از طریق سرمایه گذاران و معماران و مدیران محیط مصنوع ایجاد می شود .

نقش نمادی ساختمان ها و محیط ها یک بخش کلیدی بین جامعه و محیط است . بیشتر توجهات بر روی این مسئله است که چگونه محیط ها الگوهای سلطه و برتری را بیان می کند و از طریق آن ارتباط برقرار می سازند . به نقل از Lass Well اثر برتری(اقتدار) به دو روش آشکار می شود : به واسطه ی راهبردهای هیبت و حیرت : که حضار را با نمایش با شکوه قدرت مرعوب می سازند و به واسطه ی راهبردهای تعجب و تحسین : که توجه حضار را با آثار طراحی تماشایی معطوف کنند. هنگامی که به عنوان مثال knoxاستدلال میکند، منشا این نمادگرایی در طی زمان تغییر کرده است .-از اشرافیت (اشراف سالاری)تا سرمایه داری صنعتی و امروزه دولت بزرگ یا تجارت بزرگ – هدف همیشه یکسان بوده است: تصویب یک ایدئولوژی یا سیستم قدرت خاص از طریق تمرکز فیزیکی برچیزی که بتوان احساسات را به آن پیوند داد. از آن جایی که نمایش قدرت همیشه دلپذیر نمی باشد ، نمادگرایی ممکن است درگیر موضوعات اصلی معماری میشود یا عمدا پیام های گمراه کننده را  برای اهداف  حفظ هماهنگی اجتماعی در بر داشته باشد. به هر حال ، ممکن است تداعی معانی و تفاسیر با هم رقابت کنند: برای برخی ،بلوک های اداری بزرگ نشانه برتری و قدرت مالی می باشد و برای دیگران این بلوک ها ، نشانه “طمع صنفی” می باشند . قدرت اقتصادی و سیاسی صرفا انتقال پیام نمی باشد بلکه عناصر ایدیولوژی متقابل ، محیط ها و ساختارهای نمادی شان را خلق می کنند . مضمون نمادین محیط مصنوع معاصر ، چندین لایه می باشد و اغلب مبهم و دو پهلو می باشند .

تمام محیط های انسان سازجهت ساخت یا تغییر محیط ، قدرت را به نمایش می گذارند. Knox، استدلال می کند که محیط مصنوع حقیقتا بیان قدرتی نمی باشد که در زمان های مختلف از طریق افراد ، گروه ها و حکومت ها اعمال شده اند بلکه ابزاری است که از طریق سیستم عمومی (متداول)قدرت ،برقرار شده اند . Dovey مشاهده می کند که: چگونه بیشتر از آن که ساختار ها و نمایش های قدرت بتوانند در چارچوب زندگی هر روزه جاسازی شود، آن ها کمتر مورد تردید قرار میگیرند و بیشتر می توانند موثر عمل کنند. وی استدلال می کند که : اعمال قدرت ، بی ثبات است و همواره تغییر می کند . قدرت خود را منطبق می سازد و خودش را چون سوسمار کوچکی در بسترش پنهان می کند. انتخاب نقاب ، یک بعد قدرت است . در زمان های دیگر ، بیان قدرت بیشتر علنی و آشکار است .حقیقتا، بسیاری از رژیم های شاهنشاهی یا دیکتاتوری ، محیط مصنوعی را برای نشان دادن قدرت سیاسی به کار برده اند .

با تصدیق اثر نمادگرایی در محیط مصنوع ، مدرنیستهای معماری نمایش آن را در شکل تزئینات و آرایش کاربردی رد کردند . به طوریکه ward استدلال می کند ساختمان های مدرنیست ، هیچ تداعی معانی را پشت بیانیه با شکوه مدرنیستی خودشان منتقل نمی کنند  و عموماً فرای فرهنگ های ملی و محلی بوده و در هر جایی قابل تکثیر می باشند-هیچکاک و جانسون در امریکا این سبک را تحت عنوان “سبک بین المللی” معرفی کردند.

با وجود این مدرنیستها قادر نبودند کاملاً از فرم اجتماعی اجتناب کنند . تمام عناصر محیط به ناچار نماد هستند. رابرت ونتوری در کتاب بسیار تاثیر گذارش ” پیچیدگی و تضاد در معماری” ، Elitism, Minimalism سبک بین المللی و نقش نمادگرایی و معنی در معماری مدرنیست را به چالش میگذارد .  رابرت ونتوری در کتاب learning from las vegas ، 3 روش بیان ظاهری معنی یا عملکرد یک ساختمان را شناسایی کرد :

  • the las vegas way: جانمایی یک نشان بزرگ در جلوی یک ساختمان کوچک .
  • the Decorated shed: طراحی یک ساختمان کارآمد و موثرو پوشاندن نما با نشانه ها .
  • the duck: شکل کلی ساختمان ،عملکردش را بیان می کند.

ونتوری خاطر نشان کرد که زمانی که بیشتر ساختمان ها ی قبل از قرن بیستم ، الونک های آراسته بودند ، ساختمان های مدرنیست که برای بیان عملکردهای بین المللی شان طراحی شدند، duck بودند.تحت تاثیر استدلال های رابرت ونتوری ، ایده های پست مدرن جدید درباره معماری پدیدار شد ، تاکید بر کثرت گرایی دارای سبک ،خواص ضمنی و آراسته با معمارانی که تنوع روش هایی را که درآن مردم معانی را از محیط کسب می کنند ، اکتشاف می کنند . از قرن 1970 به بعد علاقه و استفاده ی بیشتر از معماری نمادگرایانه به وجود آمد . بنابراین بسیاری از ساختمان های پست مدرن ، اختلاط زبان ها و سبک های بصری متفاوت هستند و اشاره هایی به فرهنگ عمومی ، تکنولوژِی، بافت و سنتهای محلی دارند .

در تضاد با معنی جهانی و تک ارزشی مدرنیسم ، Jencks (1987) استدلال کرد که پست مدرن ، چند ارزشی می باشد و به سمت معانی و تعابیر مختلف را ه می گشاید . این جابجایی، بحث های زیادی را از ادبیات معماری استخراج کرده است .

از آنجاییکه پست مدرن از شکل هایی استفاده می کند که از قبل وجود داشته اند و نمادهای صریح و روشنی هستند ،  بسیاری معماری پست مدرن را به عنوان “تاریخ گرایی” توصیف می کنند Jameson  (1984) یک مقوله دو بخشی را پیشنهاد کرد : تقلید مسخره آمیز ” (استقبال شعری)،تقلید سبک های قدیمی که Ward پیشنهاد می دهد این بخش یک لبه انتقادی دارد و بخش دیگر “تقلید ادبی یا صنعتی”است. Jencks بین اصول بیداری مذهبی صریح –حیرت انگیز چون به جای رقابت با سنت و عرف ، به سادگی تکرار می شود .-و مکتب التقاطی ابتدایی(اصلی) تفاوت قایل شد . ترکیب کنایه دار سبک ها و مراجع ، یک طرز برخورد انتقادی تر در مورد سنت و معماری را بیان می کند . زمانی که اثر تاریخی می تواند طعنه آمیز یا جدی باشد ، Doug Davis ،استدلال می کند که در رد کردن مفهوم مذهبی یا ایدئولوژیکی دوره های نقل شده ، به طور فرضی معماران تاریخ گرا و شهرنشین ها در حقیقت ضد تاریخ هستند.

تفسیر مکان :

ادراک/ شناخت محیطی و ایجاد معنی در محیط شهری بحث شده است، بخش دوم این فصل ، در مورد یک نوع معنی که به طور ویژه در طراحی شهری مهم است بحث می کند به نام “حس مکان” . حس مکان اغلب بر حسب مفهوم لاتین “genius loci”  مورد بحث قرار می گیرد که   اشاره دارد به اینکه مردم برخی چیزهارا ورای خصوصیات فیزیکی و حسی مکان ها تجربه می کنند و می توانند یک تعلق و دلبستگی به روح مکان را احساس کنند .

حس مکان یا جوهره مکان اغلب با وجود تغییرات عمیق ، همچنان پا برجاست . بسیاری از شهر ها و کشورها علی رغم تغییر قابل توجه صنعتی فرهنگی اجتماعی هویتشان را حفظ کردند .از نظر Relph، جوهره مکان به واسطه یک چنین تغییراتی که دقیق و محو هستند و به سادگی به ضوابط ادراکی و صوری تجزیه نمی شوند اما با این حال ، به شدت آشکار هستند ، باقی می ماند.از نظر چشم انداز تجاری تر ،Sircus ، حس یا جوهره مکان را به یک براند تشبیه میکند که بر انتظارات مسلم کیفیت ، پایداری و اعتبار اشاره ضمنی دارد :هر مکان به طور بالقوه یک براند است . از هر لحاظ ، چندان که Disney Land و لاس وگاس ،شهر هایی مثل پاریس ادینبرگ و نیویورک براند های خودشان را دارند ، چون یک تصویر روشن و پایدار پدیدار شده است از آن چه هر مکان می بیند ، مانند آن احساس می کند و داستان یا تاریخی را انتقال می دهد.

Montgomery این موضوع را برای طراحان شهری پررنگ می کند : فکر یک مکان موفق و همینطور تجربه ی آن نسبتاً آسان است .آنچه دشوارتر است تشخیص این است که چرا یک مکان موفق است و آیا موفقیتی مشابه آن می تواند در جای دیگری به وجود آید ؟ بخش بعدی در مورد حس مکان بحث می کند .با فراهم کردن یک چارچوب داوری وسیع تر ، بخش نهایی در مورد مفهوم بی مکانی و نمود مکان های مصنوع بحث می کند.

حس مکان :

در دوران بعد از قرن 1970 ، توجه بسیار به بررسی رابطه ی مردم با مکان ها و مفهوم مکان ها دیده می شوند  و اغلب این بررسی ها از پدیده شناسی برداشت شده است که بر پایه ی مفهوم قصدمندی Edmund husserl  می باشد و قصد توصیف و درک پدیده ها را دارد به عنوان تجربه ها در جایی که هوشیاری انسانی اطلاعات را درک میکند . بنابراین زمانیکه معانی مکان ها ریشه در فعالیت ها و محیط فیزیکی شان دارند ، معانی خصوصیت مکان ها نیستند بلکه خصوصیت منظورهای انسانی و تجربیات می باشند . بنابراین آنچه محیط نشان می دهد عملکرد تعبیر و تفسیر ذهنی خود ما از محیط است. از آنجایی که توجه به “تجربه زندگی” مستلزم یک چشم پوشی مسلم به اثرات ساختار اجتماعی و آرمانی بر تجربه هر روزه است .

Dovey پدیده شناسی را به عنوان یک دیدگاه لازم اما محدود برای درک مکان می بیند، زمانی که تمرکز برتجربه زنده مستلزم یک “چشم پوشی قطعی” بر اثرات ایدئولوژی و ساختار اجتماعی بر تجربه هر روزه می باشد.  Jurgen Habermas یک تفاوت مفید بین “دنیای اطراف”،جهان تجربه هر روزه مکان ، یکپارچگی اجتماعی و نظام و فعالیت ارتباطی ، ساختارهای اقتصادی و اجتماعی دولت و بازار ، بوجود آورده است . پدیده شناسی قصد دارد که بر گذشته ها جهت خارج کردن مسایل آینده تمرکز کند.

مکان و بی مکانی Relph یکی از ابتدایی ترین کارهایی بود که از پدیده شناسی برداشت می شد و بر حس مکان تجربی و روانشناختی متمرکز بود . Relph  استدلال کرد که ،هر قدرغیر مشخص و غیر عینی،هرکاه ما فضا را احساس می کنیم یا می شناسیم ، نوعا وابسته به مفهوم مکان است . از نظر  Relphمکان ها در اصل مراکز معانی هستند که خارج از تجربه موجود ساخته می شوند. به واسطه ی اشباع کردن مکان ها با معانی ، افراد ،گروه ها یا جوامع ، فضاها را به مکان ها تبدیل می کنند : برای مثال نقطه شروع انقلاب Velvet ، میدان Wenceslasبه طور خاص برای شهروندان پاراگوئه معنی دار است .

مفهوم های مکان ، اغلب بر اهمیت یک حس تعلق وابستگی احساسی به مکان تاکید می کنند . مکان می تواند بر حسب ریشه دار بودن و یک حس هوشیار ارتباط یا هویت با یک مکان خاص مطرح شود . ریشه دار بودن به یک حس مکان عموماً به طور نا خودآگاه بر می گردد. از نظر Relph این به معنای داشتن یک نقطه مطمئن است از آنچه چشم انتظار جهان است ، یک درک راسخ از موقعیت خودش در مرتبه اشیا و یک تعلق روانی و معنوی قابل توجه به مکانی خاص.

اغلب استدلال می شود که مردم نیاز به یک حس هویت و تعلق به یک قلمرو یا گروه خاص دارند .

Crang اظهار کرد که مکان ها یک مرجع تجربیات مشترک بین مردم و تسلسل و پیوستگی در طول زمان را فراهم می کنند . افراد نیاز دارند که حس تعلق به یک مکان یا هویت  جمعی و هویت فردی که از طریق منطقه بندی یا جداسازی فیزیکی بدست می آید و یا حس ورود به یک محدوده ی خاص را بیان کنند. راهبرد های طراحی می توانند بر این ها تاکید کنند .

Norberg schulz استدلال کرد که  بودن در داخل ( To be inside ) منظور اولیه قبل از مفهوم مکان است به همین ترتیب از نظر Relph “ماهیت مکان”،گهگاه ناخودآگاه،تجربه داخل به عنوان چیزی مجزا از خارج را ادعا می کند. وی انواع هویت مکان بر پایه تصور داخلی ها و خارجی ها را بیان کرد (Insiders and outsiders)

 

قلمروگرایی و رنگ تعلق :

مفهوم درون و برون به سادگی بر حسب قلمرو گرایی و تعریف مردم و دفاع از خودشان – به طور فیزیکی و روانی – از طریق خلق یک قلمرو دارای مرز و غالباً انحصاری ، قابل درک است . با اظهار این که مردم ،گروه ها را سازمان می دهند و هر یک را از طریق جداکردن داخلی ها و خارجی ها تعریف می کنند ، قلمرو گرایی خیلی اوقات مبنایی برای ایجاد محیط های اجتماعی مشخصی است که رفتارهای ساکنانشان را شکل می دهند.

هویت فردی به فرد گرایی وابسته است ، زدن یک مهر مشخص بر محیطش . نوعا این موضوع به طور صریح آستانه یا گذار بین گروه همگانی و قلمرو فردی و خصوصی را بوجود می آورد ،جایی که جزییات طراحی کوچک مقیاس در نمادگرایی یا تعیین حدود فضا شرکت می کنند. رنگ تعلق فضای خصوصی ، سلیقه ها و ارزش ها را بیان می کند و اثر خارجی ناچیزی دارد . رنگ تعلق عناصر قابل رویت از قلمرو عمومی با این سلیقه ها به اجتماع وسیع تر ارتباط برقرار می کند . اگرچه عموماً طراحی و ساخت به وسیله ی شخص دیگری انجام می گیرد ، اما افراد محیطهایشان را تغییر می دهند و اصلاح می کنند . –سازماندهی دوباره مبلمان ، تغییر دکورا سیون، گیاهکاری باغ.

Von meiss، سه راهبرد طراحی جهت کمک به حس هویت مردم و گروه ها را تعیین می کنند :

  • خلق یک محیط پاسخ ده و مبنی بر طراحان مطلع از ارزش ها و رفتار مردم و گروه های علاقه مند و خصوصیات محیطی تعیین کننده هویتشان .این مسئله مستلزم شناخت اشکالاتی است که از طریق شکاف بین استفاده کننده و طراح بوجود آمده اند .
  • مشارکت استفاده کنندگان بعدی در طراحی محیطشان. این مورد مستلزم شناخت شکاف بین استفاده کننده و طراح است .
  • خلق محیط هایی که استفاده کنندگان بتوانند آن را تغییردهند و سازگار کنند .

Herman Hertzberger از “معماری مهمان نوازی” حمایت کرد که تولید انبوه و ماشینی را با نیاز ها ی ما جهت هویت فردی تطبیق می دهد .این مسئله مستلزم موضوعات قدرت و چارچوب های زمانی متفاوت تغییر نسبتا پایدار و یا کوتاه مدت عناصر محیطی شهری می باشد . همچنین خواستار آن است که عامل بالقوه رنگ تعلق فردی و گروهی در فرآیند طراحی لحاظ شود.

درگیری گروهی یا فردی با فضا به آن به عنوان مکان ، معنا می دهد یا دست کم آن را از مکان های دیگر متفاوت می کند. اما حس مکان فراتر از این است .

لینچ هویت مکان را تعریف می کند که این همان چیزی است که رنگ تعلق یا تمایز ازدیگر مکان ها را ایجاد می کند . از نظر Relph ، هویت مکان صرفاً تصدیق می کند که هر مکان یک نشان منحصر به فرد دارد بدون اینکه توضیح دهد چگونه قابل شناسایی است . وی استدلال می کند که “محیط فیزیکی” ،”فعالیت ها” و”معانی” سه عنصر اصلی هویت مکان  را تشکیل می دهند. حس مکان هر چند در این عناصر قرار نمی گیرد ، اما در تعامل انسانی با این عناصر قرار میگیرد . در تعریف معروفش از مکان بر این حس تاکید میکند: هرچه فضا و زمان معنی خاصی داشته باشند ، مکان و مقطع زمانی ، بیشتر معنا پیدا می کند .فضا در تصور انسان ،مکان است و زمان در تصور انسان ،مقطع زمانی است .تاثیر مقطع زمانی به مکان به طور برجسته بوسیله تقابل یک استادیوم ورزشی پر از تماشاچی با استادیوم مشابه خالی نشان داده می شود.

با برداشت از کار Relph، Canter مکان ها را به عنوان عملکرد های فعالیت ها بعلاوه خواص فیزیکی بعلاوه ادراک و تصورات نگاه کرد . با تاکید برنظرات Cancer, Relph ،(1991) Montgomery,Punter  (1998)اجزای حس مکان را در اندیشه طراحی شهری تعیین کردند. این نمودارها توضیح می دهند که چگونه اعمال طراحی شهری می تواند به حس مکان کمک کند و آن را تقویت کند.

مفهوم مادی مکان ها اغلب اغراق شده می باشد : فعالیت ها و معانی ممکن است به همان اندازه یا بیشتر در  خلق حس مکان اهمیت داشته باشد .Jackson بررسی جامع می کند که حس مکان در اروپا بیشتر از امریکا بر پایه مادیت فضاهاست ،وی استدلال می کند که متوسط امریکایی ها آنقدر حس مکان را به معماری یا مونومان یا یک فضای طراحی شده ارتباط نمی دهند ،به همان اندازه که به برخی اتفاقات ،برخی رویدادهای روزانه یا هفتگی یا فصلی که ما انتظارشان را داریم یا به یاد می آوریم و آنچه با دیگران تقسیم می کنیم .دیدن از پرسپکتیو موقتی،ابعاد فیزیکی مکان ها در کوتاه مدت بیشتر نمایان است .در بلند مدت ،ابعاد اجتماعی –فرهنگی جایگزین آن می شوند .

مکان های موفق نوعاً حرکت و سرزندگی دارند” یک همهمه ی شهری”. جیکوب (1961) استدلال کرد که آوردن مردم به خیابان ،سرزندگی و حرکت را ایجاد می کند .

ما ممکن است از سر ذوق ،این موضوع را شکل هنری شهر بنامیم و آن را به یک رقص تشبیه کنیم نه یک رقص ساده با دقت که درآن همه یک زمان پا میکوبند .رقص پیچیده که رقاص ها ی فردی و دسته جمعی ،همگی،بخش های مشخصی دارند که به طور معجزه آسا ،یکدیگر را تقویت می کنند و یک کل منظم را می سازند .

فضاهای عمومی موفق ، به واسطه ی حضور مردم شخصیت پیدا می کنند . ( در یک فرایند کاملاً خودیار ) فضاهای عمومی ذاتا محیط های اختیاری هستند : مردم نیاز به استفاده از آن ها دارند و به طور امکان پذیر می توانند یک جای دیگر را برای رفتن انتخاب کنند . فضاها برای این که مردمی و سرزنده شوند،بایدآنچه مردم در یک محیط امن و جذاب می خواهند ،عرضه کنند . طرح ریزی فضای عمومی (1999) ، چهار مشخصه کلیدی مکان های موفق را تعیین کرده است :

راحتی و تصور ، دسترسی و اتصال ، کاربرد و فعالیت و معاشرت پذیری .

ازنظر Montgomery (1998) ، کلید ورود به یک ناحیه عمومی موفق” مبنای فعل و انفعالی” است که تاحد امکان پیچیده خواهد شد ،بدون یک مبنای فعل و انفعالی فعالیت اقتصادی در سطوح و لایه های متفاوت بسیار ،خلق یک مکان شهری مناسب امکان ندارد . از آن جایی که تمام فعل و انفعالات ،اقتصادی نیستند ،محدوده های شهری و شهرها باید فضایی را جهت داد و ستد فرهنگی و اجتماعی نیز فراهم کنند . Montgomery یک تعداد شاخص های کلیدی سرزندگی را لیست می کند:

  • وسعت تنوع در کاربری های عمده و اصلی شامل مسکونی .
  • تناسب محلی حرفه های مستقل یا شخصی بخصوص مغازه ها.
  • الگوهای ساعت های باز کردن و وجود فعالیت های عصرگاهی و نیمه شب
  • دسترسی به سینماها ،تئاترها ،بارهای مشروب ،میخانه ها و رستوران ها و دیگر مکان های ملاقات فرهنگی ،عرضه سرویس با کیفیت ،قیمت و انواع مختلف .
  • دسترسی فضاها شامل باغ ها ، میدان ها ، کنج ها ، توانایی تماشایی مردم و فعالیت هایی از قبیل برنامه های سرزنده فرهنگی .
  • الگوهای کاربری مختلط،خودبهسازی و سرمایه گذاری کوچک مقیاس در ملک را فراهم می سازد.
  • دسترسی اندازه های واحد مختلف و هزینه های مختلف مالکیت
  • درجه ی ابداع و راز گویی در معماری جدید تنوع گونه ها ی ساختمانی ،سبک ها و طراحی ها را فراهم می سازد .
  • ارائه ی یک زندگی فعال خیابانی و نماهای خیابان.

هنگامی که طراحان شهری نتوانند مکان هایی به حالت قطعی یا ساده بسازند ، می توانند پتانسیل مکان را افزایش دهند.احتمال دارد که مردم فضا را یک مکان معنادار و قابل توجه تصور کنند . ابعاد عملکردی و اجتماعی مکان در فصل 6و 8 مورد بحث قرار می گیرد .

بی مکانی :

با توجه به اینکه ایجاد حس مکان تا اندازه ای به ارتباط با ارزش ذاتی منجر می شود ، بی مکانی اصولاً به طور منفی دیده می شود . با این وجود ، درک ارزش مفهوم “بی مکانی”می تواند یک چارچوب مرجع برای طراحی شهری فراهم کند. Relph (1976) ، بررسی مکان فضایی بدون در نظر گرفتن بی مکانی را مطرح کرد،که وی تحت عنوان “ریشه کنی اتفاقی مکان های مشخص”و”ایجاد چشم اندازهای استاندارد” تعریف میکند.

بی مکانی به فقدان یا گمگشتگی معنا منجر می شود . همزمان با ایجاد این فقدان ، نگرانی های رو به رشدی درباره نتایج آن بوجود می آید. فاکتور های متنوعی در پدیده بی مکانی ،نقش دارند از قبیل بازار و راهبردهای منظم . سه فرایند مرتبط به هم در اینجا مورد بحث قرار می گیرد : جهانی شدن ،ظهور فرهنگ جمعی و فقدان مناسبات فرهنگی و اجتماعی موجود در مکان ها و مناطق خاص.

1-جهانی شدن :

بسیاری به سمت یکسان سازی و فقدان معنادر مکان هایی که به فرآیند های جهانی شدن و خلق فضای جهانی بواسطه اجتماعات پیشرفته (هم از نظر فیزیکی و هم الکترونیکی)مربوط می شوند.جهانی شدن یک فرآیند چند منظر می باشد که درآن جهان به طور فزاینده به هم پیوسته می شود،با تمرکز تصمیم گیری بهره برداری از صرفه جویی های مقیاس و استاندارد سازی.تغییرات و مشکلات مربوط به رابطه بین زمینه جهانی و محلی ، دلالت بر آنچه مفهوم مکان را بیان می کند ، دارد .Castells(1989) عوامل تکنولوژی  اطلاعات در خلق “فضای جریان ها”که بر فضای مکان ها که بطور تاریخی شکل گرفته اند،چیره میشود، توصیف می کند.از نظر Zukin یک تنش بنیادی بین سرمایه جهانی و اجتماع محلی وجود دارد،از آنجایی که Harvey مشاهده می کند که سرمایه چندان به مکان وابستگی ندارد:”سرمایه نیروی کار کمتری نیاز داردو بیشتر آن می تواند  در سراسرجهان حرکت کند و به دلخواه جمعیت ها و مکان های مسئله دار را ترک کند.سرنوشت مکان های محلی به طور فزاینده دورادور از طریق قدرت های اقتصادی غیرشخصی و بی نام تعیین می شود.

جهانی شدن عوامل متفاوتی دارد. Entrikin (1991) اشاره به دو سناریو ممکن  دارد :

1.همگرایی :در جایی که یکنواختی بواسطه استانداردسازی چشم اندازها ،پدیدار شده است.

2.واگرایی :در جایی که عناصر مختلف ،تمایز فضایی و فرهنگی را برقرار می کند.این وضعیت گویا بسیار پیچیده است :King (2000)استدلال می کند از آنجایی که این وضعیت در بستر محلی جای دارد ، طراحی شهری بین نمایش و تجلیل زمینه جهانی و افزایش و اغلب رها کردن زمینه محلی پاره شده است. وی همچنین ذکر می کند که چگونه تبادل جهانی شدن به غنای فرهنگ محلی بستگی دارد که تبادل جهانی تهدیدی برای تغییر ،تنزل ،در باتلاق فرورفتن و سرانجام نابودی فرهنگ می باشد (King 2000). Dovey(1999) استدلال می کند ،از آنجایی که تفاوت های محلی فرهنگ شهری برای راهبردهای بازار جهانی ،جذاب هستند،جهانی شدن براحتی تفاوت های بین شهر ها را از بین نمی برد گذشته از این، آنها را برمی انگیزد.

2=فرهنگ جمعی :

با جهانی شدن ، فرهنگ جمعی آمده است ،از فرایندهای تولید ،فروش و مصرف انبوه پدیدار شده است که مکان ها و فرهنگ های یک جور و استاندارد شده بر فرهنگ های محلی برتری یافته و تسلط دارد و حتی آنها را تخریب می کنند . به عقیده Crang(1998) ، بیشتر نگرانی ها ازبی مکانی می تواند در نتیجه ترسی باشد که اشکال فرضا معتبر و محلی فرهنگ –که از آن ساخته شده و خصوصیات محلی را می سازد –جای خود را به اشکال تجاری تولید انبوه تحمیل شده بر مکان بدهند. ازنگاه Relph ، ان ها از طریق تولیدکنندگان ، دولت ها و طراحان حرفه ای ،به شکل قاعده در آمده اند و بواسطه رسانه جمعی ارتباط برقرار می کنند و هدایت می شوند . آن ها بواسطه مردم قاعده مند نمی شوند و توسعه نمی یابند. مکان ها و تولیدات یک شکل برای مردمی خلق شده اند که نیازها و علایقشان را یکسان فرض کرده اند یا شاید برعکس.

3- فقدان( وابستگی)  قلمرو:

بی مکانی نیز یک واکنش به فقدان یا زوال محیط هایی هستند که ما به آنها علاقه مندیم. چنین مکانهای بدون مرز ( وابستگی)آنچه Relph وجود خارجی می نامد را ترویج می کنند کاز آنجایی که مردم نسبت به آن ها احساس تعلق نمی کننند ( وابستگی)چندان به محیط شان علاقه نشان نمی دهند. (1998 Crang). Auge(1995)نا کجا آباد هایی را مقایسه می کند که از طریق رشد انزوا”تسلط یافته اند-جایی که افراد یا گروه های کوچک بواسطه تعامل های محدود و خاص با جامعه وسیع تر ارتباط دارند –با مکان هایی که “گروه گرایی ارگانیک ” دارند –جایی که مردم ارتباطات و تعامل های طولانی مدت را بیشتر از اهداف عملکردی بی واسطه به کار می برند .

با نظر به توسعه یک اجتماع بی مکان ،  Meyrowitz(1985)جابجایی از فرهنگ های ساکن در محدوده های خاص، به یک جامعه با سیالیت بیشتر (تحرک)را نشان داد.تکنولوژی ارتباطات و حرکت، جوامعی که براساس مصلحت مکان محور بودند را حذف کردند.

Crang اظهار میکند که فرهنگ های کمی امروزه “مقید مکان”باقی مانده اند و آن ارتباطات جغرافیایی گذشته بیشتر به صورت محدوده های جوامع و حمل و نقل عمل می کنند تا به صورت هر ارتباط بنیادی تر. با فرض این وضعیت ،وی نتیجه می گیرد فقدان مکان واقعا مهم نیست .

مکان های مصنوع

یک پاسخ به استاندارد سازی مکان ، ایجاد عمدی تفاوت است . درشرایط خاص تر به طراحی شهری ، ابداع و برخی اوقات ابداع دوباره مکان ها می انجامد. Crang صنعتی را ذکر می کند که تصویر سازی مکان ها ، خلق یگانگی جهت جلب توجه و جلب دیدارکنندگان و در آخر جذب ثروت را بیان می کند . اگر مکان ها به طور فزاینده شبیه هم شوند،تلاش جهت برجسته بودن افزایش می یابد. مکان های مصنوع از افکار خلاق موسسان، هنرمندان ، معماران، طراحان و ایده پردازان خارج می شوند.مکان های دوباره ساخته شده در حقیقت، از یک پایه شروع شده اند.اما عموما به یک درجه قابل توجه تغییر، اغتشاش و فقدان اعتبار منجر می شوند.(توجه به شکل 901)از نظر Sircus، Disney Land(پارک تفریحی در Anaheimساخته شده توسط Walt Disneyدر سال 1955)مکان ساخته شده اصلی می باشد .

این پارک به طریق سمبولیک و ناخودآگاه ، واقعیت را از خیال بیرون می کشد:از طریق تاثیر عمیق بر روان استفاده کننده،ارتباط برقرار کردن با تصاویر میان فرهنگی و خاطرات متعدد. این مکان موفق است چون با اصول معین تجربه متوالی و داستان گویی جور می باشد. یک حس مکان پر معنا و درخور که درآن هم فعالیت و هم خاطرات منحصر بفرد و مشترک هستند، خلق می کند. تاثیر پارک های موضوعی و مکان های مصنوع ، گسترده و فراگیر می باشد.ساخت مکان ها و ارزش های مکان که از تکنیک های پارک های موضوعی برداشت می کند-معمولا جهت پیش بردن اهداف مصرفی-درتنوع محیط (زمینه)اتفاق می افتد شاملmall های خرید محدوده های تاریخی، محدوده های سرگرمی شهری، بهسازی های مرکز شهر و مقاصد توریستی .Crang استدلال می کند که هنگامی که Mall های جدید ممکن است حس مکان را بواسطه تکرار الگوهای جهانی و بی نام و از طریق جداکردن مشتریان از دنیای بیرونی ،تخریب کنند.برای مثال،مال West Edmonton بخش های موضوعی دارد بر Old Orleans(شهری در شمال مرکز فرانسه)وبر بلوارهای پاریسی مشابه.

در اشکال خالص ترشان، مکان های مصنوع به درجه ی بالای نظارت-خصوصابستر- و به مقیاس معین بهره برداری بستگی دارند . Marvin  و  Graham به پدیده ی معاصر محیط های شهری همراه سیستم های خیابان مصنوع با تفرجگاه های خرید ، پارک های موضوعی و پاتوق های شهری،اغلب با ارتباطات قوی با(Disney، Nike، Time Warner ) ،جهت بهره برداری از بازاریابی محصولات جنبی اشاره می کنند . چنین توسعه هایی به طور فزاینده ردپاهای بزرگ را می پوشانند هنگامی که توسعه دهندگان تلاش می کنند جهت جمع کردن حداکثر مقدار استفاده های همکاری کننده درون مجموعه های منفرد –خرده فروشی،سینماها، امکانات ورزشی، رستوران ها، هتل ها، امکانات سرگرمی، کازینوها، چشم اندازهای تاریخی مشابه، موزه ها، باغ وحش ها، مسیرهای بولینگ، زمین های اسکی ساختگی و…

John hannigan در کتابش” شهر خیالی: لذت و برتری در متروپلیس پست مدرن”

fantasy city : pleasure and profit in the postmodern metro polis یک نوع خاص مکان مصنوع را مطرح می کند – مقاصد تفریحات شهری ( UED)

وی بیان میکند که نمونه بارز UED یا شهر خیالی این خصوصیات را دارد:

  • Theme-o-centre

موضوع محور همه چیز از اجتماعات تفریحات فردی تا سیمای شهر خود،

باموضوع مکتوب مطابقت می کند که به طور معمول از فروش،

تاریخ یا سرگرمی محبوب گرفته شده است .

Aggressively branded  مقاصد سرگرمی شهری نه منحصرا بر پایه توانایی شان جهت عرضه درجه بالای سرگرمی و ارضای مشتری، سرمایه گذاری شده اند نه بر مبنای پتانسیل شان جهت فروش کالای دارای مجوز ،عرضه می شوند..

  • Open day and night
  • Modular آمیزش و تطبیق نظم استاندارد اجزا در اشکال متنوع
  • Solipsistic (تک نگری)جداسازی از همسایگی های اطراف ،از نظر فیزیکی،اقتصادی و اجتماعی.
  • Postmodern به اندازه ای که پیرامون تکنولوژی های شبیه سازی، واقعیت مجازی و هیجان تماشا،ایجاد شود.

با وجود اینکه انتقاد های زیادی در مکان های مصنوع وجود دارد، این مکان ها فرصت هایی را برای طراحی شهری و خلق مکان های مردمی فراهم می کنند . از این رو ، مفهوم یک تعداد موضوعات طراحی شهری را تولید می کند :

  • بی مایگی (superficiality ) : انتقادهای متنوع بر سطحی بودن مشهود و کم عمقی بسیاری از معماری ها و توسعه های شهری پست مدرن وجود دارد.توجه پست مدرن معطوف به مکانی است سطحی ،تحلیل بردن واقعییا هویت منحصر بفرد مکان ها.Dovey مشاهده می کند که چگونه “جریان و لمس ناپذیری”حس مکان در بسیاری موارد از طریق بازار مورد بهره برداری قرار می گیرد جهت تصویب پروژه های طراحی.

برخی این بی مایگی را به عنوان یک خصوصیت معین پست مدرن می دانند . Jameson(1984) ،به عنوان مثال بی عمقی معماری پست مدرن را مورد انتقاد قرار می دهد.در برخی ملاحظات ،این یک شکل یادگارپرستی معماریمی شود که Harveyاظهار می کند که منجر به یک رابطه مستقیم با نمودهای سطحی می شود که معانی اساسی را پنهان کرده اند.

  • وابستگی به غیر (other-directedness): بیشتر از بیرون خلق می شود تا از درون .از آنجاییکه نمادگرایی مکان های مصنوع به نشات گرفتن از بیرون بیشتر از درون تمایل دارند این مکان ها در اصطلاح Relph وابسته به غیر هستند . بیشتر عبارات فرهنگ محلی معانی و وابستگی های مکانی ، ابداعات خارجی هستند .در اصطلاحات Habermas،این عبارات،موارد سیستم تهاجمی و استعمارکننده زندگی جهانی است که به موجب آن ،Dovey توضیح می دهد که مکان های زندکی هر روزه به طور فزاینده در رابطه با ضروریات سیستم بازار و ارتباطات تحریف شده،اعلان و ساختار معنی شده اند. اینجا،فضای اقتصادی بر فضای زندگی تجاوز می کند و “دنیای اطراف” کمتر فی نفسه یک هدف است و به طور فزاینده وسیله ای میشود در جهت اهداف سیستم.
  • فقدان اعتبار ( lacking authenticity ) : Relph تشخیص داد که حس مکان شاید معتبر یا غیرمعتبر با برنامه یا ساختگی باشد. استفاده از اصطلاحات معتبر و غیرمعتبر اغلب بی ثبات و تصادفی می باشد-معتبر چیزی است که کارشناسان ویژه به آن مایل هستند.

با بحث اصلی و شبیه سازی،Baudrillard ،استدلال می کند که سه سطح شبیه سازی وجود دارد:

  • مرتبه ی اول شبیه سازی ها ، کپی برداری های مشهود از واقعیت می باشند .
  • مرتبه ی دوم شبیه سازی ها ،کپی برداری هایی هستند که مرزهای بین واقیعت و بازنمایی را از بین می برد .
  • مرتبه ی سوم شبیه سازی ها ، تقلید چیزهایی هستند که هرز واقعاً وجود نداشته اند .

مرتبه سوم شبیه سازی،چیزی را بوجود می آورد که Baudrillard آن را “ماورای واقعیت “می نامد –دنیایی بدون منبع واقعی.وی استدلال می کند که ماورای واقعیت،سرانجام شیوه برجسته تجربه جهان خواهد شد.در مرتبه اول و دوم شبیه سازی،اصل وجود ندارد. Baudrillard،Disney Landرا به عنوان مرتبه سوم شبیه سازی ،نگاه می کند.زمانی کهDisney Land ،به مفهوم یک نمونه بارز خیابان اصلی در هر جای USAبود، این مکان از جایی نیامده بود:این خیابان تصوراتی را که مردم واقعا دارند از آنچه امریکا شبیه آن است ،کنار هم قرارداد.

در بازبینی” امریکای خیالی” Huxtable، Rybczynski ، توضیح می دهد که تحلیل های Huxtable،  مسلم می داند که عامه مردم نمیتوانند بین آنچه واقعی است و آنچه غیرواقعی،تفاوت قائل شوند. وی مخالفت می کند با اینکه مردم تماشای فوران کردن مواد مذاب آتشفشانی Mirageدر لاس وگاس را با یک کوه آتشفشان اشتباه نمیگیرند، همانطور که مسافران قطار هنگام استفاده از محل اجتماع نئوکلاسیک ایستگاه پنسیلوانیای قدیم، می دانند که در رم باستان نیستند.وی ادعا می کند که ارتباط بین واقعیت و خیال همیشه نامشخص می باشد :ایستگاه پنسیلوانیا همزمان با بدل حمام های کاراکالا و یک مکان واقعی بود.خیابان اصلی Disney Land با یک خیابان واقعی ممکن است اشتباه گرفته شود.خطر در اینجاست که مردم خیابان اصلی واقعی –یادرواقع مکان های واقعی-ندارندتاپیوسته مقایسه کنند.

ازنظر Fainstein، DisneyWorldانعکاس صحیح متضمن فرآیند های اجتماعی و اقتصادی می باشد.این درست است . با تفسیر “تمجید اعتبار”وی مشکلات “تعریف مفهوم ضمنی اعتبار”را که جهت متهم کردن پروژه های جدید استفاده می شدند، را ذکر می کند:اگر چه ادبیات منتقدانه پر از اتهام تظاهر می باشد، اما طبیعت قابل اعتماد طراحی اواخر قرن بیستم به طور فوق العاده مشخص شده است.رد پیش فرض های ساختگی ،یک شهرسازی معتبرتر بوده ،هست و می تواند باشد ،اما وی استدلال می کند که اعتبار ارزش مناسبی جهت اعمال نمی باشد چرا که واسازی محیط شهری تعریف انصافا دقیق نیروهای اجتماعی که در زیر آن قرار دارند را معلوم می سازد.Fainstein  استدلال می کند در صورتی که انتقاد عمیق تر محیط های فرضا مصنوع،اثبات می کند که چگونه این محیط ها در ارضای نیازهای مهم انسانی موفق نیستند،اما کارشناسان نسبت به انجام آن بی میل به نظر می آیند چون این انتقاد ،آن ها را بر روی زمینه سخت توضیح دقیق آنچه فعالیت ها ،واقعی انجام می دهند در مقابل رضایت ساختگی.به همین نحو Ellin استدلال می کند که  اگر چه محیط های موضوعی به جهت ساختگی بودن مورد انتقاد قرار می گیرند . اما این محیط ها ممکن است کیفیت هایی باشند که مردم حقیقتاً دوست دارند .

محیط های موضوعی متهم به این هستند که حواس مردم را از بی عدالتی هاو زشتی های زندگی شان پرت می کنند و آنها راتسکین می دهند و مکان های تماشا و نظارت هستند. گذشته از این ، محیط های موضوعی ممکن تحسین شوند به خاطر سرگرمی که ارائه می دهند به قصد مهیا کردن مکان هایی که مردم در آنها بتوانند راحت باشند .

انتقاد مکان های مصنوع سوالی را برمی انگیزد: چرا طراحی شهری مکان هایی را ایجاد نکند که مردم دوست دارند و لذت می برند؟  Fainsteinمشاهده کرد که محبوبیت بسیاری از مجموعه های خرید خارج مرکز شهر و محدوده های احیا شده،انتقادهای فرهنگی به تشنج های رنجش را پدیدار می کند.زمانی که این مجموعه ها تلاش می کنند که نشان دهند که مردم دائما باید در معرض شناخت های زندگی در اعماق پایین تری قرار گیرند، سرانجام مردم مکان ها را می سازند و آن ها را با معنی ها و ارزش ها اشباع می کنند.از این گذشته، بیشترین مکان ها محیط های اختیاری هستند.

طراحان شهری نیاز دارند که یاد بگیرند  چگونه از طریق مشاهده مکان های موجود و از طریق گفتگو با  استفاده کنندگان و سرمایه گذاران مکان ها ،مکان ها را بسازند.

نتیجه گیری :

این فصل،بعد حسی طراحی شهری را مورد بحث قرار داده و بر ادراک محیطی و ساختار مکان تمرکز داشته است. ارزش این بعد طراحی شهری به خاطر تاکید بر مردم  است و این که چگونه مردم محیط شهری را درک می کنند ،ارزش قائل می شوند،معانی را از آن بیرون می کشند و معانی را به آن اضافه می کند . مکان هایی که از نظر مردم واقعی هستند ، درگیری ذهنی و یا حسی را ایجاد می کنند و یک حس وابستگی روانی به وجود می آورند . اگر چه طراحی شهری به عنوان یک فرایندی است که مکان ها را با یک درجه کم یا بیشتر دقت ، اعتبار می دهد و خلق می کند ، اما مردم هستند که مکان ها را می سازند و به آنها معنی می دهند . بنابراین هنگامی که پیام ها فرستاده می شوند، دریافت شده و تفسیر می شود:این موضوع برای استفاده کنندگان فردی وجود دارد که تعیین کنند که آیا یک مکان معتبر می باشد یا خیر و کیفیت و معنی تجربه شان در آن جا را معین کنند. بیشتر از کیفیت “معتبر”و “غیرمعتبر”،تعیین درجه اعتبار ،ضروری می باشد.

خلاف آنچه بسیاری از کارشناسان ممکن است اظهار کنند، مردم ناچار به وابستگی به اعتبار نیستند-دست کم، مردم کمتر به آن علاقمند هستندتا اینکه آیا یک مکان را دوست دارند یا نه.ادراک مردم ،مهم است.Nasar اثبات می کند که :محتوا ی تاریخی ممکن است معتبر باشد یا نباشد.اگر مشاهده کنندگان تصور کنند که یک مکان تاریخی است ، مکان برای آن ها مضمون تاریخی دارد. بنابراین همانطورکهSircus استدلال می کند : مکان حقیقتاً خوب یا بد نیست چون مکان در مقابل بدل ،واقعی است و در مقابل تقلید ، معتبر است.مردم از هر دو مکان لذت می برند چه مکانی که بیش از قرن ها ساخته شده باشد چه به تازگی . یک مکان موفق ، مانند یک رمان یا فیلم سینمایی ما را مجذوب تجربه ی حسی می کند که جهت ارتباط برقرار کردن با داستان و هدف ، سازماندهی شده است .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها