سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

سیراندیشه های شهرسازی در دهه ی 60 تا 70 با تاکید بر اندیشه های جین جیکوب

سیراندیشه های شهرسازی در دهه ی 60 تا 70 با تاکید بر اندیشه های جین جیکوب

 

مقدمه

از پیدایش شهرسازی جدید حدود یک قرن می گذرد که تقریبا سراسر قرن بیستم را در بر می گیرد.قرنی که سرشار از تحولات و رویدادها ی شگرف ، همراه با پیروزی های و شکست های بزرگی برای جوامع بشری بوده است. شهرسازی جدید محصول این قرن پرتضاد است و بنابراین همه ی خوبی ها بدی ها ، شکست ها و پیروزی ها آن را در خود نهفته است. شاید مهمترین مشخصه ی قرن بیستم توسعه ی سریع شهرها و پیچیده تر شدن شیوه زندگی شهری است که در چند دهه ی اخیر شدت پیدا کرده است. اما در یک چشم انداز تاریخی می توان گفت که میان نیمه اول قرن بیستم (تا حدود 1960) و نیمه دوم آن تفاوتهای بنیادی و بارزی وجود دارد که بدون توجه به آنها نمی توان زمینه ها و ریشه های تحول شهرسازی را دریافت.اگر در نیمه اول قرن بیستم شیوه ی شهرنشینی و اندیشه های شهرسازی در زیر سایه توسعه صنعتی ، جنگهای جهانسوز  کشمکش جهان دوقطبی ، خردگرایی علمی و اقتدارگرایی و رقابت دولتهای بزرگ قرار داشت، در نیمه دوم این قرن با گرایشهای جدیدی مثل بحران زیست محیطی، توسعه پایدار ، فروپاشی جهان دو قطبی ، توسعه همکاری بین المللی ، گسترش دموکراسی ، جامعه مدنی ، مشارکت و مانند اینها روبه رو شده است.

ظهور و بروز این تغییرا به اندازه ای عمیق و وسیع است که دیگر نمی توان با همان دیدگاههای و رویکردهای گذشته به تحلیل  ارزیابی و چاره جویی برای مسائل آن پرداخت.شهرسازی جدید ازآغاز پیدایش خود شهر را کانون و مظهر توسعه ی جامعه مدرن و هستی مادی آن را یک ارگانیسم یا یک نظام کالبدی -فضایی تلقی کرده است  و بر اساس این پیش فرض کوشیده است که حیات آن را در چهارچوب خردگرایی علمی و روشهای منطقی متعارف شناسایی و رفتار آن را هدایت و نظارت کند. اما تجارب انسانی در قرن بیستم ، به ویژه تحولات شگرف چند دهه ی اخیر و دستاوردهای نظری و عملی آن به وضوح نشان داده است که ماهیت زندگی اجتماعی و سکونتگاه ها یانسانی بسیار پیچیده تر و پویاتر از آن است که قبلا تصور و تصویر می شده است .اینک دریافته ایم که جوامع شهری بستر اصلی تمدن بشری و مظهر بغرنج ترین ابعاد حیات مادی و معنوی جامعه انسانی و کانون مهمترین شادی ها و رنج ها ی روزگار ماست. رسیدن به این آگاهی سترگ آغاز یک تحول بنیادی در نحوه ی نگرش به جوامع انسانی و نحوه برنامه ریزی و مدیریت آن و از جمله شهرساز است.

از اواخر قرن نوزدهم و اولیل قرن بیستم بیشتر تحولات و جنبش های فکری و اجتماعی در جوامع غربی تحت تاثیر فلسفه ی اثبات گرایی( پوزیتویسم) و خردگرایی علمی بوده است. جهان بینی مسلط در آن دوران -که معمولا به عنوان دروه مدرنیته و مدرنیسم شناخته می شود-بر اعتماد راسخ به قوانین و نظریه های علمی در شناخت و تغییر جهان استوار بود. جهان بینی مدرنیسم با قدرت و قطعیت تمام از پیشرفت  خطی تاریخ ، حقایق مطلق و ایجاد نظم های آرمانی بر اساس برنامه ریزی عقلانی و منطقی دفاع می کرد. در پرتو این جهان بینی معمولاچنین انگاشته می شد که انسان دانش و ابزار کافی برای مداخله در روند های طبیعی و اجتماعی را دارد و می تواند آنها را در جهت اهداف و نیاز ها ی خود سامان دهد.بر پایه این پیش فرض ها در طول نیمه اول قرن بیستم انواع نظریه ها و روشهای علمی به منظور برنامه ریزی و مدیریت جوامع انسانی به صورتی کلان ، مطلق گرا  و جهان شمول پدید آمد و رواج پیدا کرد.

اما در چند دهه ی آخر قرن بیستم به دنبال ظهور ناکامی در آرمانهای مدرنیستی و حاد شدن مسائل بشری در عرصه های سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی  و فرهنگی ب تدریج مبانی خردگرایی علمی و نظریه پیشرفت و تکامل خطی مورد تردید و انتقاد وسیع قرار گرفت. با رواج نظریه هایی مثل پدیدار شناسی ، خردگرایی تحلیل ، خردگرایی انتقادی ، هرمنوتیک و …این اندیشه قوت گرفت که شناخت کامل و مطلق جهان هستی امکان پذیر نیست و نمی توان به آسانی روند ها ی طبیعی و اجتماعی را به دلخواه آدمی مدیریت کرد. از سوی دیگر یکی از درسها وآموزه های مهم قرن بیستم این است که مسئله اصلی مدیریت جوامع انسانی فقط متکی به نحوه و میزان شناخت آنها نیست،بلکه مهمتر از آن وابسته به چگونگی تاثیر گذاری در نیروها و نهادهای موثر در بهسازی محیط زندگی اجتماعی است . به نظر گیدنز” یکی از کشف های بزرگ سازمان اجتماعی و اقتصادی سده ی بیستم این است ککه نظام ها ی بسیار پیچیده مانند سامانه های اقتصادی و مدرن را نمی توان به گونه ای موثر تابع نظارت فرمانی کرد. این نظام ها به علامت دادن های زیر و دایمی نیاز دارند که باید از “پایین ” و از طریق واحد های اطلاع دهند ه ی خرد انجام گیرند و نه با هدایت از بالا”(گیدنز،1377، 196)

در چنین شرایطی است که برای تبیین و تعریف نقش شهرسازی به رویکردها ی جدید معرفت شناختی و جامعه شناختی نیاز است.در تحقیق پیش رو برای درک بهتر ویژگی های سیر اندیشه ها در دهه ی 60 تا 70 ، ابتدا به تفاوت مدرنیسم و پست مدرنیسم و زمینه های ظهور آنها اشاره می گردد و سپس به مهمترین اندیشه های شهرسازی در دهه ی60 اشاره می گرددو در نهایت اندیشه های خانم جین جیکوب به عنوان یکی از اندیشمندان دهه ی 60 مورد توجه قرار خواهد گرفت.

مدرنیسم و پست مدرنیسم

واژه پست در زبان انگلیسی به معنای فوق ، برتر ، فراتر ،بعد از و ما بعد می باشد  بر همین اساس واژه ترکیبی پست مدرنیسم ضرورتا می بایست مفهومی را در بر داشته باشد که فراتر از مدرنیسم است . بنابر این شناخت مدرنیسم پیش شرط شناخت پست مدرنیسم می باشد.

برای تمیز مفهوم مدرنیسم و پست مدرنیسم از یکدیگر ، نخست باید زمینه های پیدایش آنها را مورد توجه قرار داد ؛ یعنی آگاهی بر پایگاه های فلسفی.

واژه مدرنیسم را  به تعبیر هابرماس می توان برای توصیف پروژه ای تحت عنوان “روشنگری”( (Enlightment  به کار گرفت.عده ای زمان شروع مدرنیسم را انقلاب صنعتی می دانند و تعدادی نیز عصر روشنگری قرن هجده و بعد دوره ی اصلاح دینی و رنسانس را مبدا آن می شناسند و اخیرا نظریاتی ابراز شده اند که حاکی از جستجوی ریشه های مدرنیسم در قرن چهارم میلادی و آثار سنت آگوستین هستند.(فرهاد پور به نقل از جمالی،ص82)

بحث از مدرنیسم به یک اعتبار ، صحبت از همه چیز است و به همین جهت انگشت گذاشتن بر ماهیت جهان مدرن و مشخص نمودن آن بسیار دشوار است . مشکل هنگامی مضاعف می گردد که بخواهیم نقطه ای را پایان آن دوره و مبدا پست مدرنیسم قرار دهیم. برای جلوگیری از پراکندگی ، سعی بر آن خواهد بود که اندیشه های دو تن از بزرگان مدنیسم و پست مدرنیسم را به عنوان نمایندگان این دو مکتب مورد بررسی قرار دهیم یعنی کانت و نیچه.

باید پذیرفت که قرن هجده و عصر روشنگری، همان گونه که ناقدان مدرنیسم نیز بر این باورند ، نقطه اوج و دوره تعیین کننده در تحول جامعه مدرن بوده است. در این عصر ، فلسفه ی کانت، نقطه عطف یا بیان فلسفی روشنی است که ماهیت عصر و ایده آلهای جامعه مدرن را به خوبی تبیین می کند. بنابراین طبیعی به نظر می رسد که بحث را از کانت شروع کرده ، با نظریات قویترین نقاد مدرنیسم یعنی نیچه – بنیانگذارپست مدرنیسم به انجام رسانیم.البته در طرح این بحث نباید از دیدگاه های فیلسوفانی نظیر هگل غفلت کنیم ؛ چرا که برای نخستین بار هگل بود گه موضوع خودآگاهی و آگاهی را در ارتباط با تاریخ مطرح نمود و مدرنیسم را به ماهیت تاریخی خود به عنوان عصری جدید رهنمون کرد، ولی به خاطر پیچیدگی موضوع بحث را از کانت شروع می کنیم.

کانت فلسفه ی انتقادی خود را بر سه نقد پی ریزی می کند: نقد عقل ناب، نقد عقل عملی و نقد قوه ی داوری که به ترتیب به سه مفهوم مهم می پردازد، یعنی حقیقت، نیکی و زیبایی؛ در واقع نقد عقل از دیدگاه های نظری و عملی مبین تلاشی است برای توجیه عقلانی دو دستاورد اصلی و مهم جامعه مدرن و روشنگری یعنی علم و اخلاق.تمامی مباحث کانتی به این نکته منتهی می شوند که علوم طبیعی ، ریشه ای عقلانی دارند و هم از این روست که دستاوردهای آن نیز بدون تناقض و بدون هیچ تردیدی قابل قبول اند. منظور کانت از اخلاق ، ارزشهای اخلاقی مسیحیت و تاکید بر اثبات این نکته است که عمل به وظایف اخلاقی بر حکم صورت می پذیرد وهر کسی این اصول را زیر پا گذارد، حکم عقل را نقض می کند. (جمالی، حیدری چیانه،ص 83)

بنابراین ،عقل گرایی اساس فلسفه ی مدرن و مکتب مدرنیسم را شکل می دهد و علم متکی بر آن همان علوم تجربی و پوزیتیو می باشد و تجربه ، یگانه منبع کسب علم و دانش است.شاید بتوان ریشه های مکتب پوزیتویسم منطقی را دراینجا جستجو کرد، مکتبی که بعدها توسط موریتزشلیک تحت عنوان “حلقه وین” پا به عرصه نهاد.(همان)

پذیرش علم تجربی به عنوان محصول جامعه مدرن بدین معناست که ما می باید علی رغم تمامی تناقضات تمدن مدرن ، درحوزه علم ماندگار شویم و آن را به مثابه مقوله ای بامعنی و عقلانی بپذیریم؛ هر چند قیمت آن سلب سعادت بشری باشد در این رهگذر عده ای چون فروید و مارکس ضمن قبول ضمنی آن ، تنها به نقد تلویحی آن بسنده می کنند.

در این بین کسی پیدا می شود که بینشی عمیق و با شعاری نظیر “بزرگی در ارائه طریقت است” مدرنیسم را زیر سئوال می برد.این شخص کسی جز نیچه نیست.معمولا کسانی که می خواهند مدرنیسم را نقد کنند به وی علاقه خاصی نشان می دهند.

نقادان مدرنیسم معتقدند که باید از این تجربه مدرن ، فراتر رفته و به ماوراء و مابعد آن رسید ؛یعنی همان پست مدرنیسم یا مابعد مدرنیسم.این همان مساله ای است که نیچه را این چنین جذاب کرده است.

بنابراین برای روشن شدن و شفافیت ریشه های پست مدرنیسم ، باید به نقد نیچه از کانت و سنت عقل گرایی او بپردازیم .

نیچه به صراحت می گوید که چیزهایی به نام عینیت و واقعیت وجود خارجی ندارد و آنچه وجود دارد، تنها تعابیر و تفاسیری هستند که از رویکردها و نگرشها ی خاصی ارائه می شوند؛ از این رو هیچ یک از تفاسیر ذکر شده به غایت و انجامی منتهی نمی شوند.وی معتقد است که حقایق چیزی نیستند مگر دروغهای سودمند که در زندگی روزمره به کار گرفته شده، بدان تداوم می بخشند. در واقع ما آشفته بازار جهان کنونی را بر اساس مفاهیم به اصطلاح عقلانی خود ، تنظیم و آنها را طبقه بندی می کنیم تا هستی و بقای خودمان را توجیه کنیم و در واقع جهان خارج خود را تحریف کنیم ، یعنی آدمی هنوز ابزاری را پیدا نکرده کاست که با بهره گیری از آن ، خود را بشناسد.

نیچه در ادامه نقد خود، از اخلاق مسیحیت کانت ، به نام اخلاق بردگان یاد می کند و می افزاید که این همان پستی و حقارت و بیزاری ، ستایش کورکورانه از علم ، متحدالشکل کردن و دفن تفاوت ها و تمایزها و تشویق به مساوات و یکسانی است. به نظر او سوسیالیسم و مسحیت ، هر دو یک چیزند و هر دوی آنها نمودی هستند از یکدستی و مرگ”اراده ی معطوف به زندگی ” ریشه در انحطاط خواست و قدرت دارند.  نیچه دراین زمینه تا بدانجا پیش می تازد که می گوید ؛ برای این موجودات بیچاره و بدبخت (یعنی انسانها که غرایزشان سرکوب شده و به عقل روی آورده اند) دیگر چیزی جز تفکر ، استنتاج، تشخیص و تنظیم علت و معلول باقی نمانده است.

بدین ترتیب هم علم و هم اخلاق کانتی که محصول مدرنیسم است ، هر دو در محکمه ی ذهن نیچه به زیر سوالهای بنیادین می روند. شاید با همین نقد است که به نوعی از انهدام کامل مدرنیسم می رسیم.البته صدور حکم کلی و قطعی در این مورد شاید چندان منصفانه نباشد، ولی این خود مدرنیست ها (حداقل در حیطه ی معماری و شهرسازی) بودند که با عصبانیت و ندام کاریهای خود، آخرین نفسهای مدرنیسم را از او گرفتند و بنا به یک سنت دیرین ، ققنوس جدیدی از خاکسترهای آن به نام پست مدرنیسم ، متولد شد. نیچه در استدلال استقلال ذهن از عالم خارج ، اعتقاد بر این دارد که ذهنیت جوهری است بسیط و منشا تمامی اندیشه ها و اعمال ماست ؛ بر همین اساس ، ذهن (سوژه) برای خود از عینیت و واقعیت مستقلی برخوردار است و در عین حال منشا تمام حقایق و واقعیت هاست؛ بنابراین، این تعبیر را می توانیم به عالم خارج تعمیم دهیم؛ بدان معنی که می توانیم جهان و محتوای آن را بر اساس این تفسیر مورد بررسی قرار دهیم.

شاید نتیجه این تفکر ، ظهور نوعی نیهیلیسم باشد، یعنی مجبوریم بپذیریم که در کنه هستی چیزی جز نیستی وجود ندارد.البته باید خاطر نشان کرد که خود نیچه نیز در این میان ازدو نوع نیهیلیسم یاد می کند : منفعل (منفی) و فعال(مثبت) . نتیجه نوع اول این است که به راحتی به نوعی پوچی و طرد هستی و زندگی و جهان می رسد؛یعنی همان مفهوم “اراده معطوف به مرگ” و در مقابل ، کسی که به نوع دوم آن رسیده است ، با اینکه می داند زندگی فاقد هر گونه معنا و ارزش غایی است، شجاعانه شوکران نیهیلیسم مثبت را می نوشد و به نگاه کردن بر گودال ترسناک آن ، نه تنها دچار بیزاری و نفرت از زندگی نمی شود ، بلکه از این شوکران قدرت مضاعفی برای مبارزه کسب می کند و تلاش نیچه نیز بر تندتر کردن این زهر است.این شخص این نکته را قبول می کند که این بازی ، بی انجام و بی ارزش است ولی تنها به خاطر نفس بازی کردن آن را ادامه می دهد و صرفا برای نشان دادن شجاعتش و نفس تحقق اراده خویش یعنی مفهوم “اراده معطوف به زندگی” آن را انجام می دهد و به واقع از این بازی خاص لذت می برد. هم اینجاست که ابر مرد نیچه پا به عرصه وجود می گذارد و آگاهانه به خواب دیدن و خیالپردازی خود تداوم می بخشد. (جمالی، حیدری چیانه،ص 86)

نیچه عقیده دارد که نیهیلیسم منفی ، مولود مدرنیسم است و تنها راه گریز از آن ، پناه بردن به نوع مثبت آن است. آن که جسارت پذیرش ای واقعیت را داشته باشد که زندگی بازی کاملا بی معنی و بی بنیانی است که بی اندازه تکرار شده و تکرار خواهد شد ، واقعا خواهد توانست بر حس نفرت از زندگی غلبه کند و نمونه کامل آن ، ابر مرد نیچه است.

از نظر نیچه برای نو آوری و خلاقیت باید بتوانیم زندگی را در ورای ، تاریخ به مثابه نوعی آفرینش هنری تعریف کنیم و نگاه به گذشته اگر فقط به جهت عبرت و پند آموزی نباشد، نابخردانه است.

می توان از نیچه به عنوان بانی واقعی پست مدرنیسم در تاریخ بشری نام برد ؛انسانی که شنا کردن در جهت خلاف رودخانه را تجربه کرده است.

آیا زمان واقعی آن فرا نرسیده است که از همه پیش افتادگیها و ابتذالهای روزمره روی بگردانیم و قاطعانه راه مبارزه در پیش گیریم و از فقدان اشتیاق سوزان در صحنه علم و عمل سخن به میان آوریم؟(جمالی، حیدری چیانه،ص 87)

پس از فهم زمینه ها ی شکل گیری مدرنیسم و پست مدرنیسم در زیر به مهمترین ویژگی های مدرنیسم اشاره می گردد:

خرد باوری

انسان نوگرا در این دوران به ابزاری به نام عقل دست یافته، می پندارد که به یاری آن ، می تواند شرایط خود را دگرگون سازد و با پشت گرمی به خرد، جبر ها را از میان بر دارد. دانش و فناوری که نیز خود دستاورد های خرد هستند، امکان گزینش انواع راهکارها را برای او فراهم می آورد.

انسان نوین، وجود خویش را وام دار اندیشه های خود می داند؛ او به پیرامونش با نگاهی تردید آمیز می نگرد و تنها آن بخش را که مبتنی بر پایه های روشن و انکار ناپذیر عقلانی ویا استدلال پذیر با روش استنتاج دقیق ریاضی باشد ، می پذیرد.

به باور وی ، خرد ، تنها بنیان مسلم دانش است و عملا حواس ، به واسطه ناپایداری وغیر ازلی بودنشان کنار گذاشته می شوند.به قول دکارت”عقل و خرد هیچگاه پیر و فرسوده نمی شوند و ریاضیات نماد خرد و روابط ازلی تغییر ناپذیر و دقیق ذهن انسان می باشد. مثلث ، جدایی از عواطف و احساسات ، همواره برای عقل سالم، مثلث است و دو به علاوه دو ، همواره و جدایی از فاعل ، چهار می شود” broadbent)به نقل از پاکزاد،1386 ،8)

از این پس ،انسان نوگرا به واسطه ی اندیشه ی خود، خلق می کند و خرد ،به جایی می رسد که هیچ چیز را آنچنان مقدس و متعالی نمی بیند که نتوان آن را به نقد کشید.

علم باوری

برای انسان نو گرا ، علم ، ابزاری است برای سنجش، رویارویی و پذیرش هر موضوع ،مستلزم دلیل و استنتاج های علمی است ، از این رو ، هرآنچه در محدوده ی علم این زمان ، اثبات شدنی نباشد ، پذیرفته نمی شود.اظهار نظر و موضع گیری درباره ی هر موضوع، پیش از اثبات آن ، کاری غیر عقلانی و نادرست می نماید.انسان نوین می کوشد تا بدودن پیش داوری و ارزش گذاری، با مسائل پیرامون خود روبه رو شود . او برای حل مسائل، از فرایند علمی -شناخت ، تحلیل و ارائه ی فرضیه -استفاده می کند تا در پایان به برایندی واجد ارزش برسد.

جدایی سوژه و ابژه

به دنبال تحول فکری و جهان بینی ، اندیشه ی انسان سنتی به کناری می رود و جای خود را به اندیشه ای می دهد که نگاهی تجزیه و تحلیل گرا به پدیده ها داشته و به سادگی ، قانع نمی شود. انسان نو گرا باور دارد که بایدجهان را بر پایه خرد و آنچنان که خود می خواهد بسازد و هیچ نیازی به پذیرفتن آنچه هست و برای او ساخته اند، نیست ؛ این بار اوست که سازنده ی تاریخ و فرهنگ می باشد.

دراین دوران ، ماهیت انسان ، تغییر یافته و به “سوژه” تبدیل می گردد؛ هم هنگام با آن ، همه ی موجودات و حتی طبیعت، “ابژه”ی این سوژه می گردند. انسان ، به عنوان محور همه ی عرصه ی جهان هستی، مطرح و نیروی آفرینندگی او در راستای نیروی پایان ناپذیر خداوند ، پنداشته می شود. به دیگر سخن، جهان پیرامون که موضوع شناسایی سوژه است ، چیزی نه در خود او ، بلکه جدا از اوست و بدین شیوه او طبیعت را شی پنداشته و با آن رابطه ی شیء گونه برقرار می کند.

در پس ایدئولوژی خرد گرا ، این اندیشه نهفته است که انسان موجودی است دانا ، شناسا، متمرکز و کامل که مدار وکانون اصلی همه ی چیزها است. او توان شناخت تمام موجودات را دارد و می تواند آنها را معنا کند. او قادر است چیزها را به شیوه ی دلخواه ، نام نهد؛ خود را مالک آنها بداند و حق دستبردن در آنها را برای خود قائل شود(جابری مقدم ، 1384: 41).بر پایه ی این نگرش ، همه چیز حتی انسان ، نه تنها موضوع مورد شناسایی و ابزار هستن ، بلکه ماده ی خام تجربه سوژه نیز محسوب می شوند؛ آنچنان که کانت هستی شیء را ،ابژه بودنش برای سوژه می داند ؛ یعنی”موجود” چون مورد تجربه  و ادراک سوژه است ، هستی دارد.

در ادامه برای درک بهتر تحولات اندیشه های شهرسازی در قرن بیستم و به ویژه سیر اندیشه ها در دهه ی 60 به بعد به تعریف مفهوم پارادایم و نقش آن در تحولات شهرسازی می پردازیم.

تعریف و گستره ی مفهوم پارادایم

اصطلاح پارادایم (paradigm)را نخستین بار توماس کوهن (thomas kohn) فیزیکدان آمریکایی دردهه ی 1960 به کار گرفت.وی در کتاب ساختار انقلابهای علمی این عقیده را مطرح ساخت که پیشرفت علوم تابع یک روند تکاملی و خطی نیست،بلکه نظریه های علمی در هر دوره تحت تسلط شرایط فکری و گزاره هایی است که در آن زمان معین اعتبار و ارزش دارد. این شرایط فکری و گزاره های مسلط در هر دوره، در واقع زمینه و چهارچوبی برای شناخت علمی پدید می آورد که توماس کوهن آن را پارادایم نامیده است. با تغییر شرایط فکری و اجتماعی پارادایم ها نیز تحول می یابد و در نتیجه انقلاب های علمی پدید می آید. از این دیدگاه نظریه فیزیک نیوتونی تحت تاثیر پارادایم زمان خود بوده و فیزیک نسبیت تحت تاثیر پارادیم دیگری پدید آمده است.

در دهه هفتاد میلادی مفهوم پارادایم بسط و تکامل پیدا کرد و به طور وسیعی در حوزه های دیگر مثل فلسفه ، جامعه شناسی، روان شناسی  و اقتصاد به کار گرفته شد و به تدریج به یک مفهوم اساسی در شناخت شناسی و فلسفه ی علم در دنیای معاصر بدل گردید. مفهوم عام پارادایم (انگاره) را می توان به صورت زیر تعریف کرد:

“انگاره تصویری بینادی از موضوع بررسی یک علم است. انگاره تعیین می کند که در یک علم چه چیزی را باید بررسی کرد،چه پرسشهایی را می توان پیش کشید، این پرسش های را چگونه باید مطرح کرد و در تفسیر پاسخ های به دست آمده چه قواعدی را باید رعایت کرد. انگاره گسترده ترین وجه توافق در چهارچوب یک علم است و درجهت تفکیک یک اجتماع ( یا خرده اجتماع) علمی از اجتماع دیگر عمل می کند . انگاره، سرمشق ها ، نظریه ها، روشها و ابزار های موجود در یک علم را دسته بندی ، تعریف و مرتبط می کند”(ریترز:1374،623)

بر پایه این تعریف می توان گفت که نظریه ها و قوانین و روشهای علمی فقط بخشی از پارادایم های گسترده تر به شمار می روند و در پرتو آنها قابل تفسیر و ارزیابی هستند. به بیان دیگر یک پارادایم دو یا چند نظریه  و نیز برداشت های گوناگون راجع به موضوع بررسی ، روشها و ابزارهای یک علم را در برمی گیرد. کاربرد پارادایم در حوزه شناخت به این معناست که هر گونه نظریه ی شناخت علمی تابع نیازها، ارزشها، پرسشها و شرایط اجتماعی در هر دوره معین تاریخی است و بنابراین اعتباری نسبی و تغییر پذیر دارد و فاقد قطعیت ، ثبات و عینیت مطلق است.پارادایم ها تا زمانی که توان پاسخگویی به نیازهای زمان را دارند معتبرند و یا به قول کوهن بهنجار هستند ، ولی با تغییر شرایط با بحران (نابهنجاری) روبه رو می شوند و ناگزیر جامعه به دنبال پارادایم های جدید می رود.از این منظر اعتبار پارادایم ها در این است که بهترین روشها و راه حل های را برای شناخت و تحلیل واقعیت در زمان خود ارائه می دهند.به همین دلیل وابستگی شدید به پارادایم های قبلی مانع پیشرفت است و وقتی تعداد کافی از مردم یک جامعه پارادایم گذشته را نفی کنند دریچه های جدیدی به سمت مردم و علم گشوده می شود(عضدانلو:1384،142)

به طور خلاصه می توان ویژگیهای مفهوم پارادیم و کاربرد پارادایم را در جدول زیر آورد:

(مهدیزاده:1385 ،9)

جایگاه پارادایم در تحولات شهرسازی

مفهوم پارادایم در اواسط دهه ی 1970، زمانی که دانش برنامه ریزی شهری با مشکلات مهم نظری و علمی روبه رو شده بود، وارد عرصه ی شهرسازی شد . در این دوره بسیاری از نظریه پردازان شهرسازی به این نتیجه رسیدند که برنامه ریزی و مدیریت شهرها و منطقه ها بسیار پیچیده تر و دشوارتر از آن است ه قبلا تصور می شد. به همین دلیل برخی از شهرسازان به این باور رسیدند که شهرسازی با “بحران پارادایم ” روبه رو است و به پارادیم های جدید نیاز دارد(hall:1996,387)

با استناد به مفهوم پارادایم می توان گفت که دانش برنامه ریزی و طراحی شهری ، نیز نمی تواند ادعای جامعیت ، قطعیت  ثبات داشته باشد و در نهایت هر نظریه یا دیدگاه برنامه ریزی محدود و مشروط به شرایطی است که جوامع انسانی در هر دوره تاریخی با آنها روبه رو هستند. با توجه به روند تحولات در مبانی نظری و اجتماعی شهرسازی جدید می توان گفت که در طول قرن بیستم وآغاز قرن بیست و یکم دو پارادایم اصلی در برنامه ریزی و شهرسازی جهان مطرح شده است.هریک از اینها متعلق به دوره تاریخی معین با محتوای اجتماعی متفاوت است و بنابراین شناخت و تمایز آنها به شناسایی زمینه های اجتماعی و فکری آنها نیاز دارد. این دو پارادایم با توجه به شرایط تاریخی و اجتماعی خود عبادتند از :1-پارادایم برنامه ریزی جامع -عقلانی ، که متعلق به دوران مدرنیسم (بخش اعظمی از قرن بیستم)است و “شهرسازی مدرن ” بر پایه آن شکل گرفته است.2- پارادایم برنامه ریزی راهبردی،که اواخر قرن بیستم و آغاز دوران پسامدرن رو به تکوین و تکامل نهاده است و مبنای “شهرسازی پسامدرن” محسوب می شود.

با توجه به مطالب فق االذکر می توان این گونه عنوان نمود که از انجا که پارادایم ها کامل نیستند و تنها میتوانند سطحی از حقیقت را نشان دهند تنها در دوران حاکمیت خود،پاسخ قانع کننده ای برای بشر دارند. به مرور زمان ، پدیده هایی متناقض ظهور می کنند که انسان در آغاز به آنها توجهی ندارد ؛ چرا که با خرد خود ، می توان پاره ای از ناهمخوانی ها میان خواسته ها و واقعیت ها را توجیه نمایند. اما گاه این ناهمخوانی ها به اندازه ای می رسند که دیگر عقل سلیم ، توان توجیه آنها را ندارد و اندک اندک به بحرانی بدل می شوند که حس بی اعتنایی نسبت به قواعد حاکم را برانگیخته و به این ترتیب زمینه پذیرش پارادایم جدید، فراهم می شود .با پیدایی پارادایم جدید ، پارادایم قبلی فراموش می شود و یا به شرایط ویژه ای محدود می گردد.این دوره گذار را “دوره ی انتقال یا پارادایم شیفت ” و به فرایند آن ، “تغییر پارادایم” گویند.(علی احمدی،1382، 87)

دهه ی شصت سده ی بیستم را می توان آغاز دوره ی گذار یا انتقال پارادایم ، به ویژه در شهرسازی دانست.

سالهای طلایی(1960-1973)

زمینه های سیاسی -اجتماعی-اقتصادی  در دهه ی  60

  • تقسیم جهان میان دو بلوک قدرتمند شرق و غرب و رشد سریع اقتصادی آن ها
  • استعمار زدایی جنبش های استقلال طلب  و آزادی خواه در کشورهای عقب مانده
  • تشکیل گروهای کوچک مدافع محیط زیست مثل گروه دوستدار زمین و جنبش سبز مردم
  • کاربرد علوم کشارزی و بهره گیری از بذرهای اصلاح شده ی برنج وگندم و نهایتا افزایش بازدهی در تولید
  • کسب دستاوردهایی در زمینه ی فناوری اطلاعات و مهندسی ثنتیک
  • گسترش فرهنگ جدید توسط رسانه های همگانی
  • زیر سوال رفتن نظام سرمایه داری در نتیجه شورش ها اعتراض ها در برابر شرایط موجود

اندیشه های شهرسازی در دهه ی 60:

خط مشی های شهرسازانه ای که در پی نیاز شدید کشورهای اروپایی به بازسازی شهرسای ویران شده در جنگ جهانی ، گرایش های نوگرایانه و ضدیت با شهر متعارف در دهه ی 30 را دنبال می کرد،در سال ها ی دهه ی 60 به شدت توسط نظریه پردازان ، زیر سوال رفت و با مخالفت رو به رو شد؛ هر چند توصیه های لوکوربوزیه به اجرا درآمد و خیابان تبدیل به “ماشین تولید ترافیک” شد، اما هم زمان ،زندگی شهری و تعامل اجتماعی،بسیار کم رنگ شد؛ افزون بر آن شهرسازی ، در حد تفکیک و آماده سازی اراضی از نظر راه و تاسیسات زیر بنایی تنزل یافت.در این دوره تامین دسترسی سواره به هر قطعه زمین ، بی توجه به پیامدهای آن ، نه تنها سطوح وسیعی از زمین را به زیر آسفالت برد، بلکه به خاطر قیمت بالای زمین در شهر، محله های جدید حاشیه ای را گسترش داد و به دور شدن خانه ها از محل کار انجامید. (reinborn،به نقل از پاکزاد ،1996 ، 232)

تراکم ناچیز محله های جدید، تامین شبکه حمل و نقل همگانی میان محله ها و شهر موجود را پرهزینه می نمود.این گونه حاشیه نشینی، ساکنان خود را از داشتن امکانات فرهنگی ، آموزشی ، بهداشتی و درمانی کافی بی بهره ساخت و بافت های مسکونی یکنواخت و کسل کننده ای را برای شهروندان ، به ویژه زنان خانه دار و کودکان به ارمغان آورد.( reinborn، به نقل از پاکزاد، 1969، 88-81)

در اخرین سالهای اجرای شهرسازی نوگرا ، حمله به الگوهای باغ شهر و پارک شهر همه گیر شده و برنامه ریزان و متخصصان مختلف ، به انتقاد و تشریح نارسایی های آن پرداختند. راه حل جایگزین زمانی چهر بست که بسیار ی از تجار و سیاستمداران باززنده سازی مراکز شهری و با فت های قدیمی را در خواست نمودند. ایشان که در پی تنوع بخشی و ارتقاء کارایی این بافت ها بودند، انگیزه ای بیش از مدرنیزاسیون وتامین زیرساخت های جدید برای کالبدهای فرسوده داشتند.

اصطلاح طراحی شهری، که برای نخستین بار در همایشی در دانشگاه هاروارد در سال 1956 به کار رفته بود ، در دهه ی 60 به عنوان انتقادی بر محیطی که توسط معماران مدرن ، برنامه ریزان شهری ، معماران منظر و دیگر حرفه های مرتبط ساخته شده بود، ظاهر شد و کارهای زیر بنایی جین جیکوب ، کوین لینچ و کریستوفر الکساندر بدنه اصلی آن را شکل داد .

واکنش های گسترده ای که در اروپای غربی و ایالات متحده نسبت به نو گرایی شکل گرفت، در طراحی شهری ، به شکل واکنشی در مقاله شهر نشینی معاصر، خصوصا جنبش نو گرا و منشور آتن بروز کرد

شدت و ضعف انتقادها ، متفاوت بود؛ گاهی منتقدان ، همه ی اصول نوگرایانه را زیر سوال برده و گاه فراورده های چنین اصولی را که قادر به اجرای تعهدات خود نبودند ، هدف قرار می دادند.معمار آلمانی ، اشمیت ،با اندوه فراوان گزارش داد : ((معماری مدرن که می خواست با خلق فضا های جدیدی برای زندگی نقش خود را در آزادی نوع بشر بازی کند ، به موسسه ی غول آسایی تبدیل شد که به انحطاط عادات انسانی کمک کرد. (ellin،  به نقل از پاکزاد، 1996، 182)

گرایش های پدید آمده ، کارکردگرایی و جهانی گرایی مدرن را به عنوان ایده منفی و ارتجاعی برشمرده و تجدید علاقه ای به خصوصیات منطقه ای -تاریخی سبک ها و گوناگونی و کثرت گرایی فرهنگی از خود نشان می دادند . این اندیشه ها که ابتدا از خاک قاره اروپا نشات گرفته اند برخرد گرایی جدید، کلاسیسیسم جدید و معماری آزاد ، متمرکز شدند و بروز انتقاداتی را بر دیدگاه طراحی شهری لوکوربوزیه در پی داشتند.

برنامه ریزان انگلیسی به مخالفت با افزایش محددیت های جدی مدرن شدن فیزیکی زندگی شهری پرداختند؛در این میان کتاب گوردن کالن در سال 1961 با نام منظر شهری که بر زیبایی و دیگر کیفیت های فضای شهری تاکید داشت بسیار تاثیر گذار بود. در فرانسه نیز عکس العمل های همگانی در برابر برنامه ریزی غیر مردمی افزایش یافت .

اصولا دهه ی 60 نقطه ی عطفی در روند برنامه ریزی غرب محسوب می شود که در نهایت به تغییرات بنیاد در الگوی برنامه ریزی و طرحهای جامع سنتی منجر شد. دراین سالها روند جدیدی با ورود جغرافیدانان و، استفاده از امار و پیش بینی های گوناگون ، آنالیز هزینه ها ، توسعه و تکامل دانش مدیریت و نظریه تصمیم ، دانش سایبرنتیک و نفوذ نظرات علوم اجتماعی در ساختار برنامه ریزی ، شروع به شکل گیری کرد؛ در آکادمی برنامه ریزی انگلیس، برایان مک لولین و جرج چدویک ، بهترین نمونه های راهبرد سیستمی در برنامه ریزی شهری را ارائه دادند.همچنین ایده های بیشتری درباره ی روشهای سازماندهی در ایالات متحده شکل گرفت(ward، به نقل از پاکزاد، 2002، 246 -247)

میان سالهای 60 تا 80 ، تحولات قابل ملاحظه ای در نظریه های طراحی شهری به وقوع پیوست و گرایش های متعددی شکل گرفتند که همگی کارکردگرایی را منفی و بازدارنده تلقی کرده و در برابر جهان شمولی مدرنیسم ، واکنش نشان دادند. (ellin،  به نقل از پاکزاد، 1996، 22)

به طور کلی آلترناتیوهای نظری معماری ، شهری و فرهنگی در این دوران ، کمتر آرمانگرایانه بوده و بیشتر در جستجوی واقعیت و راهکارهای عملی می باشند؛ از این رو تحقق پذیرتر ، برنامه ریزی شده تر و تحلیلی به حساب می آیند این نظریه ها تمایل دارند تا خود را از جریانات سیاسی دور نگه دارند. (ellin،  به نقل از پاکزاد، 1996، 286)

در دهه ی60 با پایان گرفتن روند بازسازی شهرها، رشد و توسعه ای جهان شمول آغاز شد؛رشد جمعیت هم در کشورهای پیشرفته وهم درکشورهای عقب مانده ، روندی صعودی به خود گرفت و ویژگی های آن شامل جابه جایی نیروی انسانی از بخش کشاورزی به صنعت، گسترش بخش خدمات، تغییر ترکیب جمعیتی و سبک زندگی تقریبا سراسر کره زمین را دگر گون کرد.از این دهه جمعیت شهرها از 30 به 40 درصد کل جمعیت ، یعنی از یک میلیارد به یک و نیم میلیارد رسید و به همین نسبت بر شمار مجموعه های گران پیکر افزوده شد.(بنه ولو به نقل از پاکزاد،1384 ، 1126)

تمرکز هر چه بیشتر کار و درامد در شهرهای بزرگتر و رشد شتابان جمعیت ،نه تنها به حومه نشینی و ساخت شهرک های اقماری انجامید ، بلکه در بهترین حالت شهر های جدیدی را به همراه داشت که نه تنها ضربه گیری در مقابل هجوم جویندگان کار به کلانشهرها نشد ، بلکه کم وبیش به خوابگاه قشر کم درامد یا خانواده های جوان شهری تبدیل شدند.

طرح های متعددی در زمینه ی تامین قرارگاه های انسانی جدید یا تغییر و تبدیل قرارگاه های موجود، با چالش از میان بردن بی مکانی و نیاز به اجتماع شهری ، از نیمه دوم دهه ی شصت یک به یک فرصت تحقق یافتند.تدبیر ساخت شهر جدید ، که از باغشهر هاوارد الهام می گرفت و جنبه بارز آن داشتن سکنه محدود بود -50 تا 100 هزار -منسوخ شناخته شد.آنچه کماکان مطرح ماند ایجاد قرار گاه های جدید با استفاده از روش های شناخته شده در گذشته و همخوانی با نیازهای بومی بود. تعداد سکنه در هر مورد متقاوت بود و شهر می توانست شهرکها و محله های قدیمی را نیز دربرگیرد(بنه ولو به نقل از پاکزاد، 1384 ،1127)

در فاصله ی سال های 1961 تا 1970 در انگلیس 13 شهر جدید ساخته شد تا جمعیتی را که از  شهرهای ایالتی مهاجرت کرده بودند ، درخود جای دهند. بهترین نمونه پروژه میلتون کینز است.که در سطح جهانی نیز تاثیر گذار بود.طرح جامع میلتون کینز که در 1970 انتشار یافت ، در زمینه جذب ساکنان و سرمایه،بسیار موفق عمل کرد(لاین به نقل از پاکزاد،1386، 36 )

ساخت شهرهای جدید کوچک در فرانسه از ساله های پایانی دهه ی 50 آغاز شده بود ، اما در سال 1960 ، شهرهای جدید برای اسکان 4/2 میلیون نفر ، برنامه ریزی شدند.این شهرها که کوچکترین آنها لوودرو -برای اسکان 140 هزار نفر بود- از بزرگترین شهرهای انگلستان نیز بزرگتر بودند. ترکیب رشد اقتصادی حاصل از برنامه ریزی اقتصاد ملی فرانسه و رشد جمعیت ، سبب رشد فزاینده ی مادر شهر پاریس شد که در 1968، 17 درصد از جمعیت ملی را در خود جای می داد.

این روند درآمریکا ، با توجه خاصی به شهرهای جدید ، به ویژه شهر های نزدیک واشینگتن همراه بود.شهرهای ارواین در نزدیکی لس آنجلس ، رستون درسال 1962-برای جذب 72000 نفر-و کلمبیا در1963-برای جذب 110000 نفر -نشان دادند که شهرهای جدید ، می توانند بدون تشکیلات دولتی معمول ، ساخته شوند. این امر بسیار مهم است ، زیرا سبک انگلیسی توسعه ، در امریکا بسیار مورد توجه بود ، در حالی که به لحاظ سیاسی ناممکن می نمود و امریکایی ها تمایلی نداشتند دولت فدرال، پول خود را صرف سیاست های شهری کند.

یکی از داغ ترین بحث های سال های پایانی دهه 50 و آغاز سالهای 60، مسله ی زمین بود . کمبود زمین شهری و مالکیت  های خصوصی زمین بر زمین ، نه تنها بهای اراضی و مسکن را به صورتی  سرسام آور افزایش داد ، بلکه محدودیتی را که قطعات ملکی برای برنامه ریزی شهر ایجاد می نمود ، به مسئله ای آزار دهنده تبدیل کرد. منتقدان اجتماعی اروپا ، همچون بارت و میچرلیخ به این مهم پرداخته ،تقدس واهی مالکیت خصوصی بر زمین های شهری را زیر سئوال بردند. اینان با مالکیت خصوصی بر عرصه ، به شدت مخالفت و باور داشتند که بر خلاف اعیانی که می تواند در مالکیت بخش خصوصی باشد، عرصه یا زمین می باید در مالکیت عمومی بماند.

با آن که راهکارهای بسیاری برای برون رفت از مسئله ی زمین پیشنهاد شد و بسیاری از دولتمردان و سیاستمداران نیز با این موضوع موافق بودند ،اما ترس از انگ کمونیست خورن و از دست دادن محبوبیت سیاسی ، باعث شد بسیار محتاطانه عمل کرده و کمتر به آن نزدیک شوند . دستاورد نهایی این مباحث ، بسنده کردن به واگذاری زمین های قابل ساخت ، به عنوان زمین شهری – در اختیار شهرداری-برای شکستن قیمت ، و از سوی دیگر تقویت ساخت و ساز مسکن اجتماعی به دست نهادهای دولتی و غیر انتفاعی بود.

در استانه دهه ی 60، تبدیل شدن اقتصاد به اصل اول پیشرفت فرد و جمع و همچنین سود سرشار از ساختمان سازی ، باعث شد تا هشدارهای بجایی از سوی کسانی چون رودلف هیلبرشت مطرح شود.او باور داشت که تکیه بر عاملی چون اقتصاد و سود ، که قدرت دخالت در شهر را دارد ، سیاست مسکن را نیز مانند سده ی نوزدهم ،دوباره پیرو اقتصاد بازار کرده و به پیامدهای ناهنجاری برای شهر و جامعه خواهد انجامید.

کسترش بی رویه شهر در دهه ها ی50 و 60 میلادی و اجبار مدیریت شهری در تامین تاسیسات زیر بنایی و خدمات شهری محله های جدید ، چنان توجهی را به خود جلب کرده بود که مسئله ی بافت های قدیمی ، به حاشیه رانده شد .در آن سالها بودجه ی اصلی شهرداریها به محله های نوبنیاد سرازیر شده و بافت قدیم و مرکزی شهر ، مورد  بی اعتنایی واقع شده بود. این کم توجهی به بافت های مرکزی و سنتی از یک سو وقدمت و استهلاک ساختمانها ، از سوی دیگر ، مشکلات و معظلات روز افزونی را برای شهرها در پی داشت.خروج ساکنان مرفه جوان از مرکز و باقی ماندن سالمندان ، جایگزین شدن اهالی و شهروندان عادی ، توسط خانواده ها ی کم بضاعت ، مهاجرت بیکار و شاغل خارجی ، همگی باعث تنزل وجهه ی مرکز شهر و بافت سنتی شد. این رون به مرحله ای رسید که این مراکز و محله ها را به ” بافت های مسئله دار” یا “بافت های فرسوده “معروف گرداند(zapf به نقل از پاکزاد،1386، 39)

کنگره مدیران شهری المان در 1960 ، رشد پیش بینی نشده ی شهرهای المان را زنگ خطر برای جامعه اعلام کرده  خواستار جمع و جور کردن هر چه بیشتر از هم پاشیدگی شهرها شد. نتیجه ی این تغییر رویکرد، محدود کردن ساخت و ساز محله های جدید ویلایی در حومه شهر و بالا بردن تراکم ساختمانی و جمعیتی در اطراف ایستگاه های مهم حمل ونقل همگانی -مانند مترو- بود؛ که به “متراکم کردن غیر متمرکز” معروف شد.(durth به نقل از پاکزاد،1386، 39)

 

جین جیکوبز

جین جاکوبز (Jane Jacobs ) به سال 1916 در شهر معدن زغال سنگ، اسکرانتون پنسیلوانیا، به دنیا آمد. پدر او دکتر و مادرش پرستار و معلم سابق مدرسه بود. پس از فارق التحصیل شدن از دبیرستان موقعیت کاری بدون دستمزد را به عنوان دستیار برای ویراستاری صفحه ی زنان در Scranton Tribune، بدست گرفت.

یک سال بعد، در میانه ی کسادی، او اسکرانتون را به مقصد نیویورک سیتی ترک کرد. در طول سالهای ابتدایی اقامت در شهر مشاغل متنوعی را بر عهده گرفت، به عنوان یک نویسنده ی آزاد اغلب در مورد حوزه ها ی کاری در شهر می نوشت. آنگونه که او اذعان می دارد این تجارب، ” … بیشتر از صرف یک اندیشه در مورد آنچه که در شهر می گذشت و آنچه مورد قبول تجارت و کار بود، را در اختیار من قرار داد.” در زمانی که مشغول به کار در اداره ی خبررسانی جنگی بود همسر خود یعنی رابرت جیکوبز (Robert Jacobs) معمار را ملاقات کرد.

در سال 1952 جیکوبز ویراستار مرتبط با Architectural Forum شد و این اجازه را یافت تا مشاهده ی نزدیک تری را نسبت به مکانیزم طراحی و نوسازی شهری داشته باشد. در این فرآیند او با مشاهده ی اینکه تعداد زیادی از پروژه های بازسازی شهری که وی در مورد آنها نوشته بود دارای امنیت، جذابیت، سرزندگی، یا به گونه ای اقتصادی؛ دقیق، نبودند، به سرعت بدل به منتقد نظریه ی طراحی قراردادی و عملی شد. او سخنرانی را در ارتباط با همین موضوع در دانشگاه هاروارد به سال 1956 ایراد کرد و ویلیام وایت (William H. Whyte) از وی دعوت کرد تا مقاله ای مشابه این سخنرانی را به عنوان ” پایین شهر برای مردم است” (Downtown is for People) در مجله ی Fortune، بنویسد. در سال 1961 او این مشاهدات و نوشته های خویش را در کتاب شناخته ی شده خویش ” مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی” (The Deat and Life of Great American Cities)، ارائه کرد. کتاب حاکمیت مؤسسات طراحی حرفه ای مدرنیستی را به چالش کشیده و از مشاهده ی تجربی آگاهانه و بصیرت اجتماعی، دفاع می کند.

در طول سالهای 1960 او برای هدایت ارگانهای محلی در جهت مخالفت با از بین بردن  top-down neighborhoodو ساخت بزرگراه که توسط رابرت موسز (Robert Moses) عضو هیئت علمی New York City Parks مورد حمایت قرار گرفته بود ، جذب نهضت عمل گرایی شهری شد. د رسال 1962 در واکنش نسبت به طرح موسز برای ساخت بزرگراهی که از میان پارک میدان واشنگتن در منهتن Manhattan’s Washington Square Park و روستای غربی می گذشت، مسئول کمیسیون مشترک توقف طرح  Lower بزرگراه منهتن شد. تلاشهای وی در جهت توقف ساخت بزرگراه منجر به دستگیری او در تظاهرات سال 1968 شد، زیرا بزرگراه به عنوان یکی از نقاط مستعد در توسعه ی شهر نیویورک اغلب مورد توجه بوده است. موسز پیش از این با وجود مخالفت همسایه ها، در سرتاسر بزرگراه Cross-Bronx و دیگر مسیرهای ماشین رو پیش رفته بود و شکستLower  بزرگراه منهتن پیروزی بزرگی برای طرفداران جامعه ی محلی و عامل سقوط موسز از موضع قدرت بود. انتقاد تند جیکوبز نسبت به طرح “نوسازی محله های فقیر نشین” “slum-clearing” و رشد سریع پروژه های خانه سازی همچنین ابزاری برای به چالش کشیدن آنها بود که سابقا فعالیت های برنامه ریزی را به گونه ای جهانی حمایت می کرد.

در سال 1968 جیکوبز با هدف مخالفت با جنگ ویتنام، به همراه خانواده اش به تورنتو نقل مکان کرد. در تورنتو او به عنوان یک منتقد صریح برنامه ریزی شهری top-down، باقی ماند. در آغاز دهه ی 70 او به توقف طرح حفاری در جلگه کمک رساند تا از ساختن بزرگراه اصلی که از میان زمین های قابل سکونت در اطراف تورنتو Toronto’s liveliest neighborhoods می گذشت، خودداری کند. مخالفت با ساخت بزرگراه و حمایت از همسایگی ها از موضوعات متداول در زندگی او به شمار می آمدند. سؤال همواره ی او این بود که آیا ما شهرها را برای مردم می سازیم و یا برای ماشین ها .

جیکوبز مدعی بود که ” شهرهای سالم و بانشاط، شهرهای ارگانیک، خود جوش و خوش اقبالند. آنها بر پایه ی تنوع اقتصادی، انسانی و معماری، جمعیت های متراکم و اختلاط کاربری ها می بالند نه بر مبنای برنامه های به سامان شده ی توسعه ی مجدد که به نام زاغه روبی یا زیبا سازی شهری، کل محلات را بر پارک ها و میادین مشخص  آن دگرگون کند”(جیکوبز، 1386: 15).

به اعتقاد او وقتی با شهر سر و کار داریم، سر و کارمان با زندگی آن هم مشکل ترین و بارز ترین صورت آن است. از همین رو در طرح شهر محدودیتی موجود است که آن را از طرح یک اثر هنری متمایز می کند. ” در سامان دادن به شهر، به هنر احتیاج داریم؛ همان گونه که در سایر عرصه های زندگی به آن محتاجیم، برای اینکه بتوانیم زندگی را درک کنیم و برای اینکه رابطه ای که بین زندگی هر یک از ما و زندگی برون از عرصه ی حیات ما موجود است، روشن گردد و یا اصلا شاید، بیشتر بدین دلیل به هنر احتیاج داریم که از انسانیت خود مطمئن شویم.” به نظر او ” هنر برنامه ریزی شهری و روش های شبه علمی همراه آن، کوشش نکرده اندکه با دنیای واقعی سر و کار داشته باشند”( مزینی، مقالاتی در باب شهر وشهرسازی)

جین جیکوبز در سال 1996 به خاطر نوشته ها و افکار اثر گذارش به دریافت نشان عالی کانادا نائل شد. در 1997 کنفرانسی به نام ” جین جیکوبز “: اندیشه های ارزشمند” بر گزار شد که منجر به کتابی به همین نام و برقراری جایزه ای شد که هر سال به پاس تشکر و سپاسگذاری به مبتکران شهر تورنتو، ” قهرمانان گمنامی” داده می شود که خود را وقف فعالیت هایی می کنند که به سر زندگی شهر کمک نماید”.

او همچنین به خاطر این گفته ی خود یعنی ” چشمان خیابان” مشهور شد. جین جیکوبز سرانجام در 25 آوریل سال 2006 در شهر تورنتو دیده از جهان فرو بست.

دامنه ی علاقه مندی و نوشته های وی حول مباحث معماری و شهرسازی، اقتصادی، اخلاق، و روابط اجتماعی می گذشت. کتابهایی که از این اندیشمند به جای مانده اند موارد زیر را شامل می شوند:

مرگ و زندگی د رشهر های بزرگ آمریکایی (The Death and life of Great American Cities

این کتاب تأثیر گذارترین اثر جیکوبز و حتی می توان گفت تأثیرگذارترین کتاب آمریکایی در زمینه ی برنامه ریزی شهری و شهرهای آمریکایی است. کتابی که به گونه ای وسیع از جانب برنامه ریزان حرفه ای و به طور کلی عموم مردم مورد مطالعه قرار گرفت، کتاب نقدی جدی را بر سیاست های نوسازی شهری در سالهای 1950 وارد وارد می کند، او معتقد است این سیاست ها جوامع را ویران کرده و فضاهای شهری غیر طبیعی و منزوی را ایجاد می کند. کتاب علاوه بر درسهایی عملی در زمینه ی طراحی و برنامه ریزی شهری زیرساخت های نظری را برای چالش کاری mindest توسعه ی مدرن ارائه می کند.

اقتصاد شهرها (The Economy of Cities (1969) )؛

تز کتاب این است که شهرها محرک های اولیه ی برای توسعه ی اقتصادی هستند. استدلال اصلی جیکوبز این است که رشد قابل ملاحظه ی اقتصادی منتج از جایگزینی واردات شهری است. او همچنین مدعی است که تولید افزوده صادر شده به سایر شهرها، شانس جدیدی را به آنها برای ملحق شدن در واردات جایگزین می دهد که حاصل آن جریان تولید در چرخه ی رشد مثبت است.

در این کتاب او برای اولین بار به طور جدی نظریه ی تقدم کشاورزی بر پیدایش تمدن شهری را زیر سؤال برد. این نظریه با استناد به یافته های باستانشناسی در چتل هویوک، پدایش کشاورزی را محصول شهر ها دانسته، اهلی کردن حیوانات را نیز در شهر های آغازین جست و جو می کند (اسماعیلی و دیگران، 1384: 118)

مسئله ی جدایی طلبی (The Question of Separatism(1980) )؛

این کتاب به تحلیل مبارزه ی کبک برای جدایی طلبی می پردازد. به نظر او پرداختن به این موضوع مهم بود و این به دلیل فهم این سؤالات بود که شهرها چگونه آشکار می شوند و چه تأثیری بر پیشرفت ملت ها می گذارند؟

شهرها و ثروت ملل (Cities and the Wealth of Nations(1984

این کتاب به مطالعه ی تخصصی در مورد اهمیت شهرها و نواحی شهری در کشورشان و به تبع آن در اقتصاد جهانی میپردازد. کتاب یکی از اساسی ترین مفروضات اقتصاد کلاسیک و نئو کلاسیک که به دولت ملی به عنوان بازیگر اصلی در صحنه ی اقتصاد کلان نگاه می کند را به چالش می کشد و در این زمینه از فرضیه ای که در کتاب اقتصاد شهر ها مطرح کرده بود، استفاده می کند.

نظام بقا (Systems of Survival(1993

این کتاب گفتگویی در مورد شالوده های اخلاقی جنبش های تجاری و سیاسی خارج از شهر است، مطالعه ای در مورد شالوده های اخلاقی کار. او د راین کتاب نیز رویکردی مبتنی بر مشاهده دارد. کتاب به صورت یک گفتگوی افلاطونی نوشته شده است. به نظر می رسد او ( آنگونه که بوسیله ی شخصیت ها در کتابش توصیف شده) با کنار هم قرار دادن بخش هایی از روزنامه ها که در مورد قضاوتهای اخلاقی مرتبط با کار بودند دو الگو از رفتار اخلاقی را با نامهای ” سندرم اخلاقی A، یا سندرم اخلاقی تجاری، و ” سندرم اخلاقی B، یا سندرم اخلاقی پشتیبان، را بدست آورد. نظریات اخلاقی که در این سندروم ها قرار نمی گیرند در هر دو سندرم قابل اجرا هستند.

مهمترین کتاب او در سالهای اخیر یعنی ماهیت اقتصاد (The Nature of Economies(2000

این کتاب گفتگویی میان دوستان بر سر یک قضیه ی  اثبات شده است. د رطول گفتگو، شخصیت جیکوبز شباهت های میان عملکرد اکوسیستم و اقتصاد را آشکار و امتحان می کند. موضوعات شامل توسعه ی اقتصادی و محیطی، رشد و توسعه، و اینکه اقتصاد و محیط  چگونه از طریق ” خود سوخت گیری” “self-refueling” حیات می یابند، است. مفاهیم کتاب با مثال های زیستی و اقتصادی مجهز شده اند و انسجام خویش را در این دو لغت به نمایش می گذارند.

عصر تاریکی در پیش رو(2004) Dark Age Ahead

در کتاب جاکوبز استدلال می کند که تمدن ” آمریکای شمالی” نشانه هایی را از منحنی نزولی که قابل قیاس با فروپاشی امپراطوری روم است را نشان می دهد. نظریه ی او متمرکز بر 5 رکن از فرهنگ ماست که ما برای پا بر جا ماندن متکی به آنها هستیم که می توانند به گونه ای خلاصه شامل: خانواده ی هسته ای (یا شاید اجتماع)، تحصیلات، علم، مالیات و نمایندگی دولتی، و سازمان و ضمانت حرفه ای، باشند. هر چند در نتیجه او می پذیرد که، ” در مدت زمان معلوم گفتن اینکه آیا کدام یک از نیروهای زندگی یا مرگ فرهنگی مستولی هستند، دشوار است. آیا گسترش حومه های شهری، با از بین بردن جوامع و هدر دادن زمین، زمان، و انرژی نشانی از زوال نیست؟ یا اینکه آیا میل به پیشرفت در ابزار تسلط ، نشانه ی قدرت و توانایی تطبیق در فرهنگ  آمریکای شمالی است؟ به گونه ای تقریبی، هر یک از این ها می توانند درست باشد”.

جین جاکوبز مشاهدات خود در مورد شهر ها را برای چارچوب بندی فلسفه خویش در مورد آنها، به کار برده است. اگرچه برخی از اندیشه های وی در جهت مخالفت با نگرش های سنتی برنامه ریزی حرکت می کند، با این حال آثار او از جانب برنامه ریزان اجرایی و دانشجویان برنامه ریزی بسیار مورد احترام است.

موضع جاکوبز هر چند تا حدودی در جهت گیری های تازه در ساخت مجتمع های مسکونی و سیاست های شهری در این زمینه تأثیر داشته است اما کمتر توانسته پاسخی به معضل شهر نشینی شکننده ی کشورهای در حال توسعه و هرج و مرج آشکار «خیابانی» در آنها بدهد (فکوهی، 1383: 207). در واقع ایده های او این امکان را برای فراهم می آورد تا از زاویه ای متفاوت به شهر بنگریم.

نظریه ی سلامت روان خانم جیکوب

اصول اولیه نظریه سلامت روان:

1-اصل پویایی فضا و ایجاد محیط های عاطفی

2-اصل ایجاد روابط همسایگی ، به عنوان حافظ ارزش ها و سنت ها

3-اصل توجه به خیابان ، به عنوان شالوده ی محکم کالبد شهر، که ساکنین را در رابطه با ساخت و سازمان شهر قرار می دهد.

جیکوب به همراه افرادی چون “لئو نارد دوهل” وارد مسایل روان شناسی شده و مهمترین چیزی که مطرح می کنند “محیط عاطفی” است ؛ محیطی که امکان اجتماعی بودن و رشد شخصیت فردی و اجتماعی در آن فراهم می شود.در واقع اینان معتقدند جوامع بسته و منسجم ، در درون خود روابط عاطفی قوی دارند، که ندر نتیجه شخصیت های معقول تر و موزن تری را پرورش خواهند داد. (بشیری، عطارد زاد،1387، 84)

محیط باید به گونه ای باشد که “وجود” پرورش یابد و دقیقا از همین لحظه ، اینان به مدرنیست ها هجوم برده و تفکیک عملکردی آن ها را مورد نقد قرار می دهند ؛ چرا که معتقدند در این تفکیک عملکردی ، تفکیک روابط نیز صورت گرفته ، محیط عاطفی از بین رفته و نظارت اجتماعی کمرنگ می شود؛ در نتیجه انواع بزهکاری ها حاصل می شود . از بین رفتن محیط عاطفی و نظارت اجتماعی ، گم گشتگی ، ترس و از خود بیگانگی را به دنبال دارد.

اساس کار جیکوب روی خیابان است . خیابانی که از نظر مدرنیست ها ، فاضلاب شهری نامیده می شد و آن را رد می کردند؛ در نتیجه از نظر آنان خیابان ، جاده ای است که دارای عملکرد تردد در عبور و مرور است و در اطراف آن نباید هیج گونه ساخت وسازی از جمله مغازه های تجاری باشد . جیکوب معتقد است خیابانی که روی آن نظارتی نباشد، به دلیل این که مکان خلوتی است ، محل جنایت و بزهکاری خواهد شد . “دوهل” هم ین قضیه را مطرح می کند ، و به همراه جیکوب معتقدند که خیابان ها بسان جاده ای باید از میان جنگل ساختمان ها عبور کنند ، در نتیجه اینان ، در مقابل اصل تراکم زدایی مدرنیست ها ، تراکم را برای برقراری یک محیط عاطفی مطرح می کنند. به اعتقاد اینان منطقه بندی مدرنیستی، سبب عدم تمایز گشته و رفتار انسانی نیز تغییر می کند و در نتیجه ارتباطات شهری قطع شده و محیط عاطفی کمرنگ خواهد شد. به دنبال این قضایا ، ناراحتی روانی و ذهنی برای افراد به وجود می آید که به نقصان های جسمی مثل خستگی ، پرخاشگری و … می انجامد. یعنی ، آن فضاهای بیکران که در دنیای مترقی و مدرنیستی وجود دارد، به فضاهای مرگ بار تبدیل می شود.(همان)

به نظر خانم جیکوب ، هر چه محله ی شهری متنوع تر باشد ، جذاب تر است. به نظر وی عوامل زیر برای تنوع بیشتر لازم است:

1- محله باید دارای کاربری های متنوع باشد، هر محله باید بیش از یک و حتی المقدور بیش از دو کاربری داشته باشد.

2- بلوک های مسکونی باید کوچک باشد ، بلوک های بزرگ نمی توانند واجد تنوع باشند.

3- ناحیه باید ، مخلوطی از ساختمان هایی که از قدمت و شرایط متناوب برخوردارند را در بر داشته باشد.

4- در محله باید تمرکز و تراکم مناسبی از مردم وجود داشته باشد.(پاکزاد،1386، 141)

جیکوب به همراه لوئیس مامفورد معتقد بود که راه حل ترقی گرایان برای مسئله ی مسکن ، راه حلی وحشتناک و غیر قابل قبول است  که هرگز به ایجاد شهرهای زنده و ارگانیک نخواهد انجامید. یکی از عوامل عمده ای که کیفیت خوب و جالب شهرهای قدیمی را به وجود می آورد ، همین بی نظمی ظاهری  تنوع و زنده بودن بافت آن شهرها است.

 

نتیجه گیری

با توجه به مطالب عنوان شده می توان اینگونه استنتاج کرد که پارادایم و اندیشه های مطرح شده در دهه ی 60 به بعد در واقع پاسخی است به مشکلات و پیامدهای شهرهای مدرنیستی. شهرهایی که علیرغم ظاهر پر زرق و برق خود نتوانستند به نیازهای گوناگون شهروندان پاسخگو باشند. بنابراین اندیشه هایی که از دهه ی 60 به بعد مطرح می شوند به دنبال پر کردن خلاء موجود در اندیشه های مدرنیستی می باشد. شهرسازان پست مدرن(دهه ی 60 به بعد) در واقع کسانی هستند که همواره خود را ملزم به رعایت اصولی می دانند که همکاری و تعامل،ایجاد صمیمیت و آرامش و چشم اندازهای چشم نواز، احترام به سایرین و التذاذ از تفاوت  تنوع از عمده ترین آنها محسوب می شود. از جمله اندیشمندنی که در دهه ی 60، نظریاتش مورد توجه قرار گرفت خانم جین جیکوب بود، جیکوب اعتقاد داشت که برای داشتن شهرهایی که پاسخگوی نیازهای روانی و عاطفی شهروندان باشد باید خود شهروندان”مشارکت” داشته باشند، مشارکتی که نهایتا به شهری ایمن و پاسخگو به نیازهای روانی و عاطفی شهروندان منجر می شود. خانم جیکوبز در کل نقش برنامه ریزی را در شهرها به عنوان عاملی در جهت کاهش بزهکاریها معرفی می نماید.

 

منابع:

پاکزاد،جهانشاه،سیر اندیشه ها در شهرسازی جلد (2)، شرکت عمران شهرهای جدید،1386

کمپل،اسکات-فاینشتاین، سوزان، نظریه برنامه ریزی شهری(1)،اقوامی مقدم،آذرخش، 1388

بشیری، سعید –عطارد زاده، میثم، سیر اندیشه های شهرسازی، انجمن علمی شهرسازی واحد ملایر،1388

جمالی، فیروز-حیدی چیانه،رحیم، بحثی درباره شهرسازی پست مدرن،نشریه دانشکده ادبیات و علوم انسانی

اسماعیلی، شبنم و دیگران. مدخل های پیدایش شهر، فصلنامه ی اندیشه ی ایرانشهر، سال دوم، ش 6، 1384.

جیکوبز، جین. مرگ و زندگی در شهر های بزرگ آمریکایی، ترجمه ی حمیدرضا پارسی- آرزو افلاطونی، تهران، دانشگاه تهران، 1386.

فکوهی، ناصر. انسان شناسی شهری، تهران، نی، 1383

مزینی، منوچهر. مقالاتی در باب شهر و شهر سازی، انتشارات دانشگاه ملی ایران.

فرهاد پور،مراد، مدرنیسم و پست مدرنیسم، فصلنامه هنر ، شماره 25،1373

جابری مقدم ، مرتضی؛شهر مدرنیته، فرهنگستان هنر، چاپ اول ، تهران،1384

ریترز ، جرج؛ نظریه های جامعه شناسی در دروران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی،1374

عضدانلو، حمید؛ آشنایی با مفاهیم اساسی جامعه شناسی، نشر نی 1384

مهدیزاده ، جواد؛ تحول در پارادایم های شهرسازی،مجله جستارهای شهرسازی، شماره 15 و16، 1385

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها