سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

مؤلفه‌ي تجربي – زيبايي شناختي كيفيت طراحي شهري

مؤلفه‌ي تجربي – زيبايي شناختي كيفيت طراحي شهري

كيفيت محيط كالبدي – فضايي

فرم و شكل شهر

كار اصلي طراحي شهري، تعيين شكل مطلوب براي شهر است. اگرچه طراحي شهري به غير از مقياس شهر و مناطق شهري در دو مقياس طراحي پروژه و طراحي شبكه نيز كاربرد دارد ليكن مباحث نظري مربوط به شكل شهر عمدتاً در مقياس كل شهر مطرح شده است. (بحرینی،260،1382)

مواد خامي كه طراح شهر از آنها به منظور شكل دادن به شهر استفاده مي‌كند عبارتند از: (بحرینی،260،1382)

فضا: به مفهوم فضاهاي عمومي شهر نظير خيابان‌ها، ميدان‌ها و ….

فعاليت‌هاي مرئي: مي‌توانند در جذابيت و عملكرد بهتر فعاليتها و فضاها مؤثر باشند.

توالي: فضاي شهري متشكل از شبكه‌اي از فضاها است با ديدهاي متوالي. يكي از كارهاي اساسي طراحي شهري اينست كه فضاهاي شهري را به عنوان فضاهايي مورد تجزيه و تحليل قرار دهد كه شخص در آنها به حركت مي‌پردازد.

سطوح: رويه‌ي ديوارها، سقف‌ها و كف‌ها از مشخصات بارز و مرئي هر فضاي شهري است با عملكردها و معاني نمادي گوناگون.

عناصر طبيعي (نظير سنگ، خاك و آب): اينها بستر اصلي زيستگاه‌ها را تشكيل مي‌دهند و بصور و معاني مختلف مي‌توانند در شكل‌دهي شهر نقش داشته باشند.

گياهان: گياهان نيز يكي از اجزاء اصلي تشكيل دهنده و شكل‌دهنده‌ي محيط‌اند.

جزئيات: در يك فضاي شهري بسته به مقياس بسياري از جزئيات ممكن است مدنظر قرار گيرد. نظير: نرده، نيمكت، سطل آشغال. اين اجزاء معمولاً ابزار كار طراحي شهري در پايين‌ترين مقياس است.

اهميت دادن به شكل شهر به خاطر نقشي است كه شكل شهر مي‌تواند در تحقق اهداف يك شهر داشته باشد. ارتباط بعضي از اهداف شهر با شكل شهر از گذشته براي ما روشن است. براي مثال نياز به امنيت و دفاع از شهر در تعيين مكان، اندازه و شكل و جزئيات آن شامل حصار و خندق، فشردگي بافت و وسعت معابر اصلي جهت حركت ابزار جنگي، قرار گرفتن فعاليتهاي خاص در مركز و از اين قبيل اثر تعيين كننده‌اي داشته است. بعضي از اين روابط آگاهانه صورت مي‌گيرد و برخي نظير تأثير عوامل طبيعي – جغرافيايي بطور ضمني اثر خود را بر شكل شهر مي‌گذارند. (بحرینی،261،1382)

مسائل زيست محيطي، رفتاري، هويت، تنوع، خوانايي، معني، ادراك و محدوديتهاي مختلف فضايي، طبيعي، اقتصادي، اجتماعي، فني و فرهنگي عواملي هستند كه بايد در فرآيند شكل‌دهي به محيط مورد توجه قرار گرفته و شكل حاصله متناسب و در رابطه با مسائل و اهداف فوق باشد. (بحرینی،261،1382)

تعريف شكل شهر: شايد جامع‌ترين تعريف، تعريفي باشد كه كوين لينچ ارايه كرده است. شكل شهر عبارتست از توزيع فضايي افراد و فعاليت‌ها و نتيجه‌ي فضايي و كالبدي حركت افراد، كالاها و اطلاعات در فضا و همچنين آن دسته از عوامل فيزيكي كه در فضا تغيير قابل ملاحظه‌اي ايجاد كنند (نظير بسته شدن فضا، سطوح، محورها و مسيرها، فضاهاي جالب و غيره) و بالاخره تغييرات دوره‌اي و ادواري كه در توزيع فضايي، كنترل فضا و درك آن حاصل مي‌شود. (بحرینی،264،1382)

شكل شهر را مي‌توان بصورت زير تقسيم‌بندي كرد: (بحرینی،264،1382)

از ديد شكل كلي شهر:

  • ستاره‌اي مانند مسكو، كپنهاك و واشنگتن

  • تار عنكبوتي

  • اقماري

  • خطي مانند استالينگراد، مادريد و ورشو

  • شطرنجي منظم: كه قديمي‌ترين شكل در ايران و چين بوده است.

  • شطرنجي نامنظم: كه خصوصاً توسط الكساندر مطرح شده و بيشتر مناسب مناطق بزرگ شهري است.

  • شبكه محور باروكي: كه از مراكز و نقاط بصري و نمادي حساس تشكيل مي‌شود. نظير رم در قرن 16. اين نوع شكل براي محلهاي ناهموار و جايي كه رفت و آمد زياد باشد، مناسب است.

  • تركيبي از شطرنج: کم تراکم خطی كه بيشتر در مناطق روستايي متداول است.

  • شهر درون گرا: نظير شهرهاي اسلامي

  • شهر آشيانه‌اي (جعبه‌هاي متداخل): بر اساس تئوري سلسله مراتبي، هندي، ژاپني و چيني

  • شكل‌هاي نوآورانه: نظير كلان شهر (megaform) كه شهر را يك ساخت واحد شامل كليه‌ي عناصر تشكيل دهنده‌ي آن دانسته و بعنوان يك مجموعه‌ي واحد با تراكم زياد آنرا جوابگوي نيازهاي زيستي قرن اخير مي‌داند.

از ديدگاه مكان‌هاي مركزي:

  • الگوي مراكز: اصل سلسله مراتب و كاربرد آن در تمام جوانب

  • مراكز تخصصي و چند منظوري

  • مراكز خطي: نظير محورهاي تجاري

  • مراكز محله‌اي: مركز محله با خدمات لازم نظير مدرسه، فروشگاه، كليسا، مسجد

  • مراكز خريد

  • مراكز متحرك: با مفهوم انتقال و استقرار مراكز خدماتي به محل مورد نياز استفاده كنند.

از ديد بافت و ساخت شهر:

  • سلول‌هاي شهري: بعنوان سلول‌هاي زنده و فعال يك موجود زنده (شهر)

  • گستردگي و فشردگي (پراكندگي و تمركز)

  • جدا يا مخلوط: از نظر كالبدي، اجتماعي و فعاليتهاي مختلف

  • بافت و تركيب كلي شهر: كه مثلاً يك شهر اروپايي را از يك شهر ايراني متمايز مي‌سازد.

  • گونه‌هاي مسكن

از ديد نوع شبكه‌هاي ارتباطي:

  • وسيله‌ي نقليه (نظير اتومبيل، اتوبوس، قطار، تراموا، پياده، دوچرخه و …)
  • الگوي ارتباطي: سلسله مراتب، شطرنجي، شبكه محوري و شعاعي

  • تفكيك وسايل حمل و نقل (بر اساس سرعت، عملكرد و عمومي – خصوصي)

  • تغيير در فاصله ي رفت و آمدها: محل كار – سكونت

  • طراحي يك محور اصلي مهم مثل: بزرگراه، خيابان تجاري و …

از نظر فضاهاي باز عمومي:

  • توزيع فضاهاي باز: به صورت متمركز و غيرمتمركز

  • شكل نقشه و بصورت كمربند سبز، قطعه‌اي و شبكه‌اي
  • طبقه‌بندي فضاهاي باز: (از جمله: پارك منطقه، پارك شهري، ميدان و فضاهاي باز مشابه، پاركهاي خطي و …)

از نظر سازمان زماني (و نه فضايي) شهر:

  • اداره و كنترل رشد: مثلاً چه اندازه‌اي براي شهر مطلوب است؟
  • استراتژي عمران و نوسازي: نوسازي مراكز مهم شهري
  • تداوم و ثبات: بر اساس اين اصل هر چه پايدار بماند خوبست. (حفظ بناهاي تاريخي)
  • زمان‌بندي و تفكيك زماني استفاده از فضاها

لينچ و رادوين جهت برداشت و تحليل شكل شهر 6 ضابطه را به شرح زير معرفي مي‌نمايند:

1- نوع و گونه عناصر: گونه‌هاي اصلي فضاها را مي‌توان با توجه به خصوصيات برجسته‌ي هر يك و تفاوت‌هاي عمده‌ي بين آنها بصورت كيفي توضيح داد.

2- كميت عناصر: در اينجا تعداد و مقدار هر يك از عناصر را بر حسب واحد مربوطه اندازه‌گيري و ثبت مي‌كنيم.

3- تراكم: در اين مرحله تراكم عناصر در واحد سطح محاسبه مي‌شود.

4- بافت: نحوه‌ي تفكيك و جدايي گونه عناصر و تراكم آنها در فضا را مي‌توان بر حسب كميتي از يك نوع كه در يك مجموعه جمع شده طبق تعريف درشت و يا ريز و برحسب نحوه‌ي جدايي آنها از يكديگر صريح و يا مبهم ناميد.

5- ساختار مركزي: توزيع فضايي و ارتباط دروني نقاط اصلي را مي‌توان در كل محيط مورد بررسي قرار داد. اين نقاط ممكن است نقاط داراي حداكثر تراكم، تمركز گونه‌هاي ساختماني خاص، فضاهاي باز اصلي، پايانه‌ها و يا تقاطع‌هاي اصلي شبكه ارتباطي باشد.

6- توزيع كلي فضايي: اين قسمت مي‌تواند دربر گيرنده‌ي كليه‌ي تجزيه و تحليل‌هاي فوق باشد. به اين مفهوم كه شكل كلي بصورت بسيار ساده و تجريدي، با فضاهاي دو بعدي يا سه بعدي نشان داده مي‌شود. براي اينكار عواملي چون محدوده شهر و الگوي كلي مناطقي كه توسط گونه‌هاي اصلي عناصر و تراكم اشغال شده بكار گرفته مي‌شود. اين معيار در حقيقت براي تكميل معيارهاي قبل استفاده مي‌شود تا به اين وسيله امكان توصيف كل الگو فراهم گردد.

در اين روش تنها عناصر اصلي تشكيل دهنده‌ي شكل شهر مورد بررسي قرار مي‌گيرد تا امكان برداشت و تحليل شكل شهر ميسر گردد. (بحرینی،262،1382)

لينچ در يك تلاش بي‌سابقه سعي در ارائه‌ي يك تئوري هنجاري براي ارزيابي شكل شهر نموده است. به اين منظور وي هفت معيار را براي يك شكل خوب شهر پيشنهاد كرده است:

1- سرزندگي: كه به مفهوم اينست كه شكل شهر از عملكردهاي حياتي، نيازهاي بيولوژيكي و تواناييهاي انسان حمايت كرده و بقاء همه موجودات زنده را تضمين كند.

2- معني: يعني اينكه شهر به وضوح قابل ادراك بوده و از نظر ذهني و رواني توسط ساكنين آن در فضا و زمان قابل تشخيص و تجسم باشد. به علاوه اين ساخت ذهني بايد با ارزش‌ها و مفاهيم جامعه در ارتباط باشد.

3- تناسب: كه به مفهوم انطباق فعاليتها و رفتارها با فضاهاي مربوطه است.

4- دسترسي: به معني تواناييهاي دسترسي به ديگر افراد، فعاليتها، منابع، خدمات، اطلاعات و يا مكانها شامل مقدار و نوع عناصر و عواملي كه مي‌توان به آنها دسترسي پيدا كرد.

5- كنترل: يعني استفاده و دسترسي به فضاها و مكان‌ها و فعاليت‌ها و ايجاد، اصلاح و اداره‌ي آنها تا چه حد در كنترل كساني است كه از آن فضاها استفاده مي‌كنند، در آنها كار مي‌كنند و يا اينكه در آنها سكونت دارند.

6- كارآيي: يعني هزينه‌ي نسبي تحقق موارد فوق در يك شهر

7- عدالت: به مفهوم توزيع عادلانه منابع و مضار (درآمدها و هزينه‌ها) هر يك از اشكال فوق بين مردم بر اساس اصول قابل قبول جامعه. (بحرینی،275،1382)

بر اساس سه عامل عمده‌ي زير مي‌توان شكل مناطق بزرگ شهري را تعريف و ارزيابي نمود:

عامل اول: ميزان و الگوي تراكم ساختمان (يعني نسبت زيربناي ساختمان به زمين) و وضعيت ساختمان‌ها (يعني ميزان فرسودگي و مرمت). اين خصوصيات را مي‌توان با نشان دادن محل تراكم‌هاي مختلف از تمركز بالا تا پراكندگي زياد و وضعيت‌هاي مختلف ساختمان‌ها از بد تا عالي بر روي نقشه آورد.

بافت

دومين عامل: ظرفيت، نوع و الگوي تأسيسات براي حمل و نقل اشخاص، راه، راه‌آهن، هواپيما، شبكه‌هاي عبوري و كليه‌ي شبكه‌هاي ديگر ارتباطي است. اين عامل اساسي‌ترين عملكرد يك شهر را تشكيل مي‌دهد.

دسترسی

عامل سوم: در ايجاد الگوي فضايي يك منطقه‌ي بزرگ شهري، فعاليتهاي ثابتي هستند كه جمعيت كثيري را به طرف خود جلب كرده و به آنها خدماتي را ارائه مي‌دهند. نظير: فروشگاه‌هاي بزرگ، كارخانجات، ادارات دولتي، عمده فروشي‌ها، دانشگاه‌ها، بيمارستان‌ها، سينماها، پارك‌ها و موزه‌ها. (بحرینی،276،1382)

بر اساس معيارهاي فوق مناطق شهري بزرگ مي‌توانند اشكال زير را بخود بگيرند:

  • پراكنده
  • متمركز
  • كهكشاني
  • ستاره‌اي
  • حلقوي
  • شبكه چند مركزي(بحرینی،278،1382)

پراکنده

متمرکز

کهکشانی

ستاره ای

حلقوی

شبکه چند مرکزی

كل ساخت يك شهر را مي‌توان به دو بخش اصلي و غير اصلي تقسيم كرد. بخش اصلي، استخوان‌بندي و ستون فقرات شهر را تشكيل مي‌دهد و معرف ثبات، تداوم و هويت شهر است. اين بخش معني اصلي شهر را كه به مفهوم انتقال پيام باشد، انجام مي‌دهد. ساير قسمت‌هاي شهر بخش غيراصلي را تشكيل مي‌دهند كه نماينده تغيير، تنوع، آزادي و اختيار است. بخش اصلي مي‌تواند از عناصري همچون محورهاي اصلي ارتباطي، فضاهاي باز عمده، بناهاي عمومي و نظاير آن تشكيل شود. در حاليكه محلات شهر و جايي كه زندگي روزمره مردم شهر در آن صورت مي‌گيرد، بخش غيراصلي را تشكيل مي‌دهد. (بحرینی،36،1382)

از نظر طراحي شهري چنين تمايزي بين بخش اصلي و غير اصلي در شهر حائز اهميت است زيرا در شرايطي كه امكان طراحي و يا دخالت در كل ساختار يك شهر عملاً ناممكن است و نامطلوب. تنها راه ممكن جهت ساماندهي و تحقق نظم، تعيين ساخت اصلي و اعمال كنترل لازم در جهت تحقق اهداف مورد نظر بطور مستقيم و اعمال كنترل غيرمستقيم از طريق تدوين ضوابط و مقررات لازم در مورد بقيه‌ي شهر است. چنين تقسيم‌كاري داراي فوائد بيشماري است. بدين ترتيب كه اولاً امكان دستيابي به اهداف متضاد نظير نظم – بي‌نظمي، ثبات – تغيير، تداوم- تنوع، آزادي – كنترل فراهم مي‌شود. ثانياً در مقابل طراحي و دخالت مستقيم در شكل شهر، شكل‌گيري قابل انعطاف و تا حدودي ارگانيك بافت شهر نيز تحقق مي‌يابد. ثالثاً از فشار بر بودجه عمومي جهت طراحي كل شهر مي‌كاهد و بالاخره زمينه‌ي مشاركت مردم در شكل‌دهي به محل سكونت و كار خود را فراهم مي‌سازد. به اين ترتيب، شهر كليه‌ي خصوصيات لازم را دارا خواهد شد، ضمن اينكه از طراحي بيش از حد (نظم تحميلي) و آزادي بيش از حد (هرج و مرج) نيز آسيب نخواهد ديد. (بحرینی،36،1382)

برخي معايب فرم‌هاي شطرنجي و خطي: (قریب،24،1382)

فرم شطرنجي:

  • فاقد مركزيت شهري و طرحي بدون انتها
  • فاصله‌ها زياد و زمان تلف مي‌شود.
  • عموماً پخش بدون كنترل وسايل نقليه در تمام جهات
  • تردد وسايل نقليه غيرمحلي به مناطق و نواحي دروني و ايجاد مزاحمت براي واحدهاي مسكوني
  • تعداد زياد تقاطع‌ها و خطر تصادفات
  • كاهش امنيت عابر پياده به جهت تقاطع‌هاي زياد معابر پياده و سواره
  • هزينه‌ي زياد شبكه به جهت دوبله بودن خيابان‌ها

فرم خطي:

  • مخارج سنگين ايجاد تأسيسات زيربنايي
  • بزرگترين اشكال آن اينست كه توسعه‌ي شهر موجب فاصله گرفتن نواحي مختلف آن از مراكز شهر مي‌شود.
  • در اين مدل تمام ترافيك محورهاي فرعي، بي‌واسطه و بدون سلسله مراتب به داخل محور اصلي سرازير مي‌شود.

شكل شهر (شكل اگويي شهر):

شكل حلقوي شكل ستاره‌اي شكل شعاعي

شكل منظومه‌اي شكل صفحه‌اي شكل خطي

شكل شاخه‌اي شكل شطرنجي شكل اقماري

چنين طبقه‌بندي‌هايي از شكل شهر، اشارات مشخصي از عملكرد شهر نيز دارند. هر يك از شكل‌هاي الگويي بالا، نقاط ضعف و قوتي در جريان حركت، نزديكي به فضاي باز و مفصل‌بندي ميان محله‌ها يا ناحيه‌ها دارند. بعلاوه اين طبقه‌بندي‌ها مي‌توانند براي يك شهر به صورت يكپارچه يا براي بخش‌هايي از آن نظير فضاهاي باز و يا جريان حركت و حمل و نقل به طور جداگانه مطالعه شوند.

اندازه شهر: اندازه‌ي شهر جنبه‌اي كمي است كه از چندين راه مي‌توان به آن نزديك شد. مي‌توان اندازه‌ي شهر را بر حسب گسترش كالبدي شهر و يا برحسب تعداد ساكنين تشريح كرد. ارتباط بين اندازه و تراكم مهم است زيرا دلالت بر توزيع جمعيت و توده‌ي ساختماني دارد.

دانه‌بندي و بافت:

مفهوم دانه‌بندي درجه‌ي ريزي يا درشتي اجزاء عناصر در يك حوزه‌ي شهري است. بافت به معني درجه تركيب عناصر ريز و درشت است. در شهر، بلوك‌هاي بزرگ با بناهايي در اندازه‌هاي مختلف مي‌توانند يك بافت درشت و ناهمگون را توصيف كنند و يا يك بافت درشت و همگون.

چنين تفاوت‌هايي به آساني مي‌تواند در يك نقشه‌ي دستي مشخص شوند. اين تفاوت‌ها در ارزيابي شكل يك حوزه و در تصميم‌سازي براي درمان آن حوزه مفيد هستند.

نظريه‌ي توده و فضا يا شكل و زمينه در طراحي فضايي شهر:

اين نگرش بر مبناي بررسي پوشش نسبي، زمينه‌اي كه بوسيله‌ي ساختمان‌ها (بعنوان فضاي پر) كه «شكل» را تشكيل مي‌دهد در مقابل فضاهاي خالي يا «زمينه» پي‌ريزي شده است. هر محيط شهري داراي يك الگوي فضاي پر و خالي مي‌باشد. نگرش «شكل – زمينه» به مسئله‌ي طراحي فضاي شهري، تلاشي است براي تأثيرگذاري روي اين روابط. اين امر بوسيله ي جرح و تعديل يا تغيير شكل هندسي اين الگو انجام مي‌گيرد.

هدف اين تأثيرگذاري‌ها تبيين ساختار فضاهاي شهري در يك شهر و يا منطقه‌ي شهري از طريق ايجاد سلسله مراتب در فضاهايي است كه به اندازه‌هاي مختلف و بصورت انفرادي ولي بطور هدفداري در رابطه با هم تركيب يافته‌اند. در اين نگرش نقطه‌ي شروع براي درك فرم شهري، تجزيه و تحليل روابط بين فضاهاي پر و خالي است. تجزيه و تحليل شكل – زمينه ابزار مهمي براي شناخت بافت، شكل‌گيري الگوهاي بافت شهري و مسائل سازماندهي فضايي است كه يك كار دو بعدي و ايستا است.

بهترين نمونه براي بيان نظريه‌ي شكل – زمينه در طراحي شهري، نقشه‌ي نولي براي شهر رم مي‌باشد كه در سال 1784 ترسيم شده است. نقشه نولي شهر را به شكل يك سيستم مشخص از فضاهاي پر و خالي نمايان مي‌سازد. در اين نقشه سطوح پر از فضاهاي باز، متراكم‌تر بوده و در نتيجه فضاهاي باز را شكل مي‌دهند. بعبارت ديگر فضاهاي خالي يا فضا بعنوان شكل بوجود آمده است. فضاي باز بعنوان يك موجود مثبت در يك رابطه‌ي بهم پيوسته با احجام ساخته شده‌ي اطراف آن تصور مي‌شود.

چالش نظريه‌ي شكل – زمينه، تدبير و ساماندهي ماهرانه‌ي فضاهاي پر و خالي مي‌باشد. زماني كه رابطه‌ي متقابل بين فضاي پر و فضاي خالي شهري كامل و قابل درك باشد، در آن صورت شبكه‌ي فضايي بصورت موفقيت‌آميزي عمل خواهد كرد. اگر اجزاء بتوانند در يك چارچوب آميخته شوند، آنها شخصيت ناحيه را به خود مي‌گيرند. اگر تعادل فضاي پر نسبت به فضاي خالي ضعيف باشد، اجزاء پراكنده شده و خارج از چارچوب قرار گرفته، در نتيجه فضا گم مي‌شود. براي باز يافتن فضاي گم شده مي‌بايست به بازنگري در موضوع پرداخت، بعبارتي بايد ارزيابي دوباره شود تا شكل بتواند در حد مناسب مورد توجه قرار گيرد. طراحي احجام مي‌بايست براي ساختار بخشيدن به فضاهاي خالي در نظر گرفته شود تا ساختمان و فضا بطور مؤثر همزيستي داشته باشند.

اگر يك مجموعه‌ي شهري صرفاً بر مبناي تئوري شكل – زمينه طراحي شود، نتايج دو بعدي و صرفاً از ديد نيازهاي استفاده كنندگان غيرواقعي خواهد بود. بنابراين راز موفقيت آن است كه از هر تئوري بطور مناسب و هماهنگ با تئوري‌هاي ديگر استفاده شود.

كيفيت محيط ادراكي – حسي:

گوردون كالن در سال 1961 در كتاب پايه‌اي خود به نام منظر شهري با مهارت به بيان نوشتاري و تصويري جنبه‌هاي بصري در شهر پرداخت. او در اين كتاب با استادي تمام نوشته و تصوير را با هم تلفيق كرده است. كالن در شهر به هنري وراي معماري معتقد است، هنري مبتني با ارتباط. به گفته‌ي او آميختگي عناصري مانند بنا، درخت، طبيعت، آب، ترافيك و … محصولي ايجاد مي‌كند كه تسلط بر طراحي مطلوب اين مجموعه در حوزه‌ي فعاليت معمار به تنهايي نيست. وي همچنين معتقد است براي فهم درست، ما ناگزيريم به قوه‌ي بينايي روي آوريم. جوهر بيان فضايي كالن بر ديدهاي پياپي قرار دارد كه به نوبه‌ي خود بر كشش، حركت و كشف ديدهاي جديدتر مبتني است كه اصطلاحاً مي‌توان آن را شناخت جنبه‌هاي بصري ناميد.

از ميان انواع عناصر و اجزاء فضاهاي شهري آن بخشي را كه توسط شهروندان ادراك مي‌شود منظر شهر مي‌گويند. (پاکزاد،95،1385)

چگونگي عناصر و رابطه‌ي موجود ميان عناصر ادراك شده فضا، كيفيت‌هايي را ساطع مي‌كنند كه به تنهايي يا با يكديگر باعث احساس‌هايي در فرد مي‌گردند. مانند: هويت، خوانايي و … اين احساس‌ها خود كيفيت‌هاي فضايي محسوب نشده بلكه معلول كيفيت‌هايي مي‌باشند كه به آنها كيفيت‌هاي فضايي مي‌گويند. بعنوان مثال كيفيت‌هايي مانند وضوح، تفوق، منحصر بفرد بودن يك عنصر مي‌توانند احساس خوانايي را بوجود آورند. (پاکزاد،121،1385)

كيفيت‌هاي فضايي، كيفيت‌هاي توپولوژيك فضا مي‌باشند. به اين معنا كه كيفيت‌هاي فضايي وابسته به هندسه فضا (ابعاد اجزاء، جايگاه، فاصله كمي ميان اجزاء يك فضا و …) نبوده بلكه وابسته به مناسباتي است كه از آن روابط هندسي ناشي مي‌گردند. مانند: نحوه‌ي مجاورت عناصر، ترتيب آنها، جدايي، محاط شدگي و پيوستگي آنها. (پاکزاد،121،1385)

كيفيت‌هاي فضايي را مي‌توان نسبت به منشأ وجودي آنها به سه گروه تقسيم كرد: (پاکزاد،121،1385)

1- كيفيت‌هاي عنصر:

شدت (Intensity): ميزان قدرت موجود در اطلاعات ظاهري (بصري، سمعي و …) عملكرد و معنائي يك عنصر فضايي را شدت گويند.

تنش (Tension) : كيفيتي است كه بر اثر انحراف معيار رخ مي‌نمايد. تنش هميشه جايي وجود دارد كه انحرافي باشد از آنچه كه عادي محسوب مي‌شود.

نقش‌انگيزي (Ingravibility): خاصيت يك پديده براي ايجاد تصويري به ياد ماندني از خود و مناسباتي بين اجزاء آن در ذهن بيننده مي‌باشد. اين خاصيت مي‌تواند تسهيل در بازشناسي عناصر تصوير ذهني (گره، مسير، لبه، حوزه، نشانه) بوده و شرطي اساسي براي يادآوري و تجديد خاطره از يك فضا مي‌باشد.

2- كيفيت‌هاي بين عناصر (در سازمان فضايي):

تعادل (Balance): تعادل زماني احساس مي‌شود كه نيروهاي متقابل يكديگر را جبران كنند. در يك فضاي متعادل عناصر فضا اغلب به طور مساوي توزيع مي‌شوند. در يك فضا زماني تعادل احساس مي‌شود كه كنش و واكنش تمام نيروها منجر به يك موازنه شود، بطوري كه نتوان هيچ گونه تغييري در تركيب آنها بوجود آورد.

تقارن (Symmetry): تقارن، ترتيب مساوي (همسان) دو يا چند عنصر حول يك خط بعنوان محور و يا يك نقطه بعنوان مركز است. وضعيت تقارن نمي‌تواند بدون وجود محور يا مركز شكل بگيرد.

تناسب (Propartion): رابطه‌ي نسبي و قياسي بين ابعاد مختلف يك عنصر را تناسب گويند. مفهوم نسبت و تناسب در ارتباط ميان ابعاد يك تركيب نهفته است.

تفوق (Dominance): تسلط عنصري از فضا بر ساير عناصر،‌توسط موقعيت، ابعاد، شدت، شكل، رنگ (هر يك از عوامل صوري و ظاهري) را تفوق بصري آن عنصر گويند. نمي‌بايستي به تفوق بصري بسنده نمود بلكه تفوق عملكردي و تفوق معنايي نيز قابل شناسايي بوده و در ارزيابي و طراحي مي‌بايستي مدنظر قرار گيرند.

وضوح (Clarify): قابليت پيش‌بيني نوعي نظم در فضا كه به آساني قابل فهم باشد، موجب وضوح مي‌گردد. در اينگونه فضاها، بيننده خواه از روي تجربه، خواه از روي منطق و يا مشاهدات خويش، مي‌تواند پيش‌بيني كند كه عناصر در كل فضا چگونه مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

وضوح

ابهام

تراكم (Density): هر فرم ممكن است از واحدهاي معيني تشكيل شده باشد كه به طرق و تعداد مختلف با هم تركيب مي‌شوند و ساختار واحدي را ارائه مي‌دهند. چگونگي دوري و نزديكي اين واحدها را تراكم فضا مي‌‌ناميم. لازم به ذكر است كه علاوه بر تراكم صوري، تراكم عملكردي و معنائي نيز قابل شناسايي و ارزيابي است.

3- كيفيت رابطه‌ي عنصر خاص با ديگر عناصر (نقش و زمينه):

تضاد (Contrast): به اين معني كه آنچه ساخته مي‌شود به عمد خود را از محيط جدا كرده و به عنوان «چيزي ديگر» خود را نشان مي‌دهد.

تقابل (Versus): در تضاد بين نقش و زمينه نوعي تفاوت وجود دارد. حال آنكه در تقابل نه فقط تفاوت وجود دارد بلكه نقش به مقابله با زمينه نيز مي‌پردازد.

تجانس (Conformity): تجانس به معناي هم جنس بودن نقش و زمينه مي‌باشد. بدين معنا كه نقش زبان زمينه يا محيط را پذيرفته است.

در تجانس زمينه تسلط غالب دارد و نقش است كه از زمينه تبعيت مي‌كند. در حالت تضاد زمينه و نقش با يكديگر اختلاف دارند ولي هر دو كنار هم قرار دارند بي‌آنكه يكي بر ديگري غلبه داشته باشد. در حالت سوم (تقابل) نقش در مقابل زمينه ايستاده است و تسلط خود را بر زمينه اعمال مي‌كند.

مزيت (Advantage): منظور از مزيت يك موقعيت، كيفيت نقاطي در فضاي شهري است كه داراي عملكرد، ظاهر يا معناي خاص بوده باعث تغيير رفتار يا بروز رفتارهاي خاصي از طرف شهروندان مي‌گردد. اين موقعيت‌ها يا بصورت بالفعل داراي چنين توانمندي بوده يا بصورت بالقوه براي رفتاري مشخص مناسب مي‌باشند.

انسداد (Hindrance): برخي عناصر با حضور خود در كف يا بدنه‌ي فضا حركت يا ديد را تحت تأثير قرار داده، باعث اخلال در ادراك كليت فضا شده و يا آنرا به جزء فضاهايي تقسيم مي‌كنند. درختان، باجه‌ها، تابلوهاي عمود بر جداره و … را مي‌توان نمونه‌اي از اين موانع ناميد.

تأكيد (Emphasis): كيفيتي است كه بر اثر شاخص شدن عنصري فضايي به خاطر ويژگي‌هاي ظاهري آن در يك منظر شهري بوجود مي‌آيد.

محصوريت (Enclosure): منظور محدود شدن يك فضا بوسيله‌ي جداره‌هايش مي‌باشد. به صورتي كه انسان احساس نمايد داخل ظرفي قرار گرفته است. محصوريت داراي درجات خاصي است كه حداقل از دو عامل نسبت ارتفاع جداره با كف و ميزان پيوستگي جداره فضا سرچشمه مي‌گيرد. رنگ، بافت، شكل مصالح جداره و كف نيز بر محصوريت فضا تأثير مي‌گذارند.

تنگي (Narrowness): باريك شدن ناگهاني يك مسير مي‌تواند باعث تغيير سرعت حركت عابرين شده و باعث تقسيم فضا گردد. عناصر محصور كننده و يا جلو آمدن بخشي از ساختمان، تابلوهاي عمود به نما و حتي سايبان‌ها مي‌توانند عامل باريك شدن فضا گردند.

گشادگي (Wideness): گشاد شدن يك مسير باعث فراغ بال بيشتر و پراكنده شدن فعاليت‌ها مي‌گردد. در مسيرهاي تعريض شده سرعت عابرين بالا رفته و غيرمستقيم انزواي فرد شدت مي‌گيرد.

توالي (Succession): كيفيتي از منظر يا عناصر آن مي‌باشد كه به فرد احساس تحرك و پويايي را القاء مي‌كند. تكرار درختان در يك رديف و يا نور چراغ‌هاي يك خيابان نمونه‌هاي ايجاد كننده توالي مي‌باشند.

تمركز (Concentration): كيفيتي است كه بر اثر جمع شدن عناصر يك مجموعه، حول يك مركز پديد مي‌آيد. ميادين بارزترين نمونه از فضاهاي متمركز مي‌باشد.

كيفيت‌هاي ناشي از ميزان سازگاري بين مؤلفه‌ها:

ميزان سازگاري بين فرم، عملكرد و معناي محيط موجود كيفيت‌هايي را ايجاد مي‌نمايد. كيفيت‌هاي مورد نظر كيفيت‌هاي فرمال، عملكردي يا معنايي نيستند بلكه كيفيت‌هايي مي‌باشند كه از روابط بين مؤلفه‌هاي فرم و عملكرد و معنا نشأت گرفته‌آند. بعنوان نمونه:

تناقض بين فرم و عملكرد: بسياري از ساختمان‌هاي ما داراي فرمي همخوان با عملكرد خود نيستند. مدارس، شبيه به ساختمان‌هاي مسكوني مي‌باشد. كتابخانه‌ها را شبيه مساجد مي‌سازيم.

تناقض بين فرم و معنا: فضاهاي سراسر آسفالت را پارك كودك مي‌ناميم و يا خيابان‌هاي عريض و بي‌درخت را بلوار مي‌گوييم.

كيفيت سكانس‌ها:

مسير حركت را مي‌توان به صورت يك ريسمان حسي تصور كرد كه فضاهاي يك بنا يا مجموعه فضاهاي داخلي و خارجي يا سلسله‌اي از فضاهاي شهري را به يكديگر مربوط مي‌سازد. يك مسير طولاني معمولاً به خاطر ويژگي‌هاي متفاوتي كه در طول آن وجود دارد به بخش‌هاي مختلف تقسيم مي‌گردد. هر بخش خود داراي مشتركاتي است كه باعث تمايز آن بخش از بخش‌هاي ديگر مي‌شود. هر يك از بخش‌هاي متباين را يك سكانس مي‌نامند. سكانس‌ها به نوبه‌ي خود از يك سري تصاوير مقطعي تشكيل شده است كه آنها را «تصوير يك لحظه» يا «مقطع» مي‌ناميم.

كيفيت سكانس‌ها شامل: كليه‌ي كيفيت‌هاي مطرح شده در كيفيت‌هاي فضايي + كيفيت‌هاي مؤثر بر رفتار ميزان سازگاري بين مؤلفه‌ها بوده، علاوه بر آن كيفيت‌هايي را كه از نحوه‌ي ترتيب كيفيت‌هاي فوق‌الذكر نشأت مي‌گيرد، نيز دربر دارد:

تباين (Distinction): تباين در لغت به معني تفاوت و فرق و جدايي ميان دو چيز است. تباين ارتباط يك پديده با زمينه‌اش يا يك پديده با پديده‌هاي مجاورش آشكار مي‌شود. از عدم تقليد و عدم تكرار شروع شده و تا درجات نامتناهي از تغيير و تحريف پيش مي‌رود.

تفاوت و اختلاف درجاتي از تباين هستند.

تفاوت: در مورد چند پديده كه در اساس با هم موافق‌اند اما در جزئيات و ويژگي‌هاي افزوده با هم اختلاف جزئي دارند، بكار گرفته مي‌شود. مانند تفاوت در اندازه، مصالح، رنگ، نور و … (تمايز هويتي)

اختلاف: در مورد چند پديده كه در بنيان و اساس با هم فرق دارند بكار گرفته مي‌شود. يعني دو نوع از هم متمايزند. (تمايز ماهيتي) مانند:‌اختلاف ميدان و فلكه، بازار و مجتمع تجاري.

تضاد: حالتي است كه در آن جدايي ميان دو پديده تا جايي پيش مي‌رود كه از مرز تباين گذشته و اساساً به دو پديده مستقل از هم تبديل مي‌شوند.

تكرار (Repetition): تكرار به معناي مجموعه‌اي بي‌انقطاع از واحدهاي متصل به هم است. اين فن بويژه براي فضاهايي كه از واحدهايي تشكيل شده‌اند، بسيار مهم است. تكرار شامل نيروي منسجم كننده‌اي نيز هست كه به كل تركيب‌بندي استحكام و قوام مي‌بخشد.

تكرار يك عنصر، پرت اطلاعاتي آنرا بالا مي‌برد يعني هر چه كه بيشتر يك عنصر ديده شود، پرت اطلاعاتي آن بيشتر و در نتيجه بداعت و تازگي آن كمتر مي‌شود.

يكمرتبگي (Abruptness): در يك سلسله از سكانس‌ها، فرد احساس‌هاي مختلفي را تجربه مي‌كند. اين احساس‌ها ممكن است تكراري يا غيرتكراري باشند. مواجهه با عناصري جديد و ناگهاني ايجاد يكمرتبگي مي‌كند. كيفيت يكمرتبگي براي بروز خود علاوه بر داشتن بداعت در نقش، نيازمند زمينه‌اي بالنسبه يكنواخت و هماهنگ مي‌باشد.

ضرباهنگ (Rhythm): تكرار هر عنصري از لحاظ فرمال (شكل، رنگ و …) طبق نظمي معين، ريتم، ضرباهنگ مي‌باشد.

سلسله مراتب (Hierarchy): دو سكانس در اصل هرگز كاملاً هم ارزش نمي‌باشند. اين اختلاف ارزش مي‌توان در مؤلفه‌هاي فرم،‌عملكرد و معنا متجلي گردد. اين اختلاف ارزش‌ها و تجلي ارزش يك سكان كم يا بيش از ساير سكانس‌ها ايجاد سلسله مراتب مي‌كند. سلسله مراتب در هر كجا كه سكانس‌هايي در كنار هم قرار گرفته باشند، وجود دارد.

كيفيت سكانس‌ها، نتيجه‌ي تأثيرات روحي و رواني است كه در طول يك مسير بطور متوالي بر انسان وارد مي‌شود.

اصول سازمان دادن فضاهاي شهري (شهرهاي قديمي ايران):

فضاي خارجي، فضاي داخلي:

طراحي شهري با طراحي فضاهاي خارجي يا عمومي سرو كار دارد. مفهوم فضاي خارجي و فضاي داخلي اساساً يكي است. جز آنكه مقياس اين دو فضا فرق مي‌كند.

تركيب فضاي داخلي، خانه در فرهنگ معماري ايران عمدتاً به صورت حياط مركزي است كه با فضاهاي دور بسته مي‌شود. در مقابل حياط مركزي بعنوان فضاي داخلي، ميدان و تكيه سرباز و سرپوشيده قرار دارد كه از اطراف با بدنه‌اي مركب از دكان‌ها، حمام عمومي، مسجد و مانند آن يا خانه‌هاي مسكوني محصور مي‌شود. به همان اندازه كه معمار به طراحي فضاهاي داخلي توجه دارد، طراح شهري بايد به شيوه‌ي طراحي فضاهاي خارجي توجه كند. (توسلی،24، 1365)

اصل هم پيوندي عناصر شهري و واحدهاي مسكوني: (تركيب خانه‌ها يكي و اختلاف در اندازه‌ها است)

در شهرهاي قديمي ايران واحدهاي مسكوني با حياط مركزي به يكديگر پيوسته‌اند و مجموعه‌ي يكپارچه‌اي را تشكيل مي‌دهند. يك معمار ايراني كه خانه‌اي را در زمين معين طراحي مي‌كرد، اصولي را مي‌شناخت كه بر اساس آن خانه‌هاي مجاور از پيش شكل گرفته بود. هماهنگي شكلي و هم پيوندي واحدهاي مسكوني نسبت به هم در نتيجه رعايت اين اصول ميسر شده است. (توسلی،25، 1365)

اصل محصور كردن فضا:

از محصور كردن فضا بعنوان نخستين اصل حاكم بر طراحي مكان‌هاي شهري نام برده مي‌شود. بطوري كه اگر فضا به شكل مطلوبي محصور نشود، نمي‌توان به يك مكان شهري جذاب دست يافت. در ايران در موارد بسيار بدنه‌اي از طاقنماها و غرفه‌هاي مكرر به صورت متقارن يا متعادل فضا را محصور مي‌كنند. (توسلی،26، 1365)

احساس محصور بودن در فضا اساساً بر رابطه‌ي فاصله‌ي چشم ناظر از ارتفاع بدنه‌ي محصور كننده‌ي فضا استوار است. (توسلی،28، 1365)

درجات محصوریت (توسلی،29، 1365)

– در يك فضاي شهري وجود نسبت 1:1 مابين ارتفاع نماهاي اطراف آن و فاصله‌ي ناظر از نماها (حدود 45 درجه) باعث ايجاد محصور بودن كامل است. در اين حالت لباس بالايي بدنه‌ي فضا داخل ميدان ديد قرار مي‌گيرد.

– وجود نسبت 2:1 ما بين ارتفاع نماها و فاصله‌ي ناظر (حدود 30 درجه) در آستانه‌ي احساس محصور شدن است. در اين حالت لبه‌ي بالايي بدنه تقريباً بر محدوده‌ي بالاي ميدان ديد منطبق است.

– وجود نسبت 3:1 مابين ارتفاع نماها و فاصله‌ي ناظر (حدود 18 درجه) حداقل احساس محصور شدن است. در اينحالت لبه‌ي بالايي بدنه درون ميدان ديد واقع مي‌شود.

– وجود نسبت 4:1 مابين ارتفاع نماها و فاصله‌ي ناظر (حدود 14 درجه) فقدان احساس محصور شدن در فضا است

معماران رنسانس قانون ساده‌اي براي نسبت درازي فضا به عرض آن يافتند. به اين معني كه در حاليكه نماهاي محصور كننده‌ي فضا هم ارتفاع باشند، نسبت درازا به پهنا اگر از سه بيشتر شود، احساس رخنه نمودن فضاي محصور شده به خارج دست مي‌دهد كه اين خود از ميزان محصور بودن فضا مي‌كاهد. (توسلی،29، 1365)

محصور بودن فضايي همچنين مطلبي است كه با پيوستگي بدنه‌ي محصور كننده‌ي فضا ارتباط دارد. يعني نماي ساختمان‌ها بايد در محصور كردن فضاها نقش مؤثري داشته باشند. وجود فواصل متعدد مابين بدنه‌ي ساختمان‌ها، اختلاف فاحش بين نماها و تغييرات ناگهاني در لبه‌ي قرنيز ساختمان‌ها باعث ضعيف شدن كيفيت فضاي محصور مي‌گردد. (توسلی،29، 1365)

تأثيرگذاري مطلوب و مناسب فضاي يك خيابان را مي‌توان توسط نسبت مناسب عرض به ارتفاع و يا تقسيم‌بندي المان‌ها بدست آورد. نسبت‌هاي متفاوت عرض به ارتفاع براي بيننده و استفاده كنندگان فضاي خيابان‌ها، احساسات مختلفي بجا مي‌گذارد: (قریب،42،1382)

– نسبت 2 B/H> : تابش مطلوب نور مصنوعي و نور خورشيد (بيننده قادر است نمايي را كه در آنطرف خيابان واقع شده است بدون آنكه سر خود را حركت دهد، به صورت كامل ببيند).

– نسبت 1 = B/H : در بيننده تأثيرگذاري فضا را تشديد مي‌كند. (اين نسبت بيشتر در قرن نوزدهم مورد استفاده قرار مي‌گرفته، اما امروزه اين نسبت عموماً به صورت فضايي تنگ و باريك احساس مي‌گردد.)

– نسبت 3 = B/H : قسمت‌هاي فوقاني و محدود كننده نما (مثلاً المان‌هاي پيش آمدگي آخرين سقف بنا)، به طور مشخصي احساس مي‌گردد.

-3 B/H > تا حدود 6 = B/H : فضاي خيابان به صورت بسيار عريض و ميدان مانند احساس مي‌گردد. (فضاي خيابان خصوصيت خطي مانند خود را از دست مي‌دهد.)

عناصر محصور كننده فضا: (توسلی،40، 1365)

  • قسمت سرپوشيده يك معبر
  • رديفي از درختان در يك طرف ميدان
  • در رديف درخت
  • بدنه ديوارهاي كوچه
  • بدنه‌هاي دور ميدان
  • اختلاف سطح

خصوصيات ايستايي و پويايي فضاهاي محصور:

رشته فضاهاي ارتباط دهنده يعني گذرهاي اصلي و فضاهاي ميدان مانند كه عناصر مختلف را در شهر و در مركز آن (شهرهاي قديمي ايران) به هم پيوند مي‌دهند واجد خصوصيات پويايي و ايستايي هستند. بدين معني كه از لحاظ شكل ميدان، ميدانچه و چهار سوق و مانند آن ايستا و گذر و خيابان پويا هستند. (توسلی،49، 1365)

ميدان نقش جهان بعلت عملكرد ويژه‌اي كه داشته، بسيار وسيع و فاقد خصوصيت محصور بودن است. (توسلی،55، 1365)

اصل مقياس و تناسب:

منظور از تناسب رابطه‌ي ميان ابعاد مختلف يك فضا يا يك شيء است، رابطه‌اي مستقل از اندازه. در مورد فضا نسبت بين ارتفاع ساختمان‌ها و عرض فضا اعم از اينكه فضا كاملاً محصور و يا نيم محصور باشد، بحث تناسب را تشكيل مي‌دهد.

مقياس به رابطه‌ي بين اندازه‌ي يك فضا يا يك شيء با فضاها يا اشياء اطراف آن مربوط مي‌شود. (توسلی،51، 1365)

مقياس انساني (مردم واري) چيست؟ اگر اندازه‌ي يك فضا با پيكر انسان ارتباط مطلوب داشته باشد گفته مي‌شود كه فضا مقياس انساني دارد. (توسلی،51، 1365)

تأثير بصري فضا بر ناظر از نظر محصور بودن و يا مقياس انساني داشتن با زاويه‌ي ديد چشمان انسان ارتباط دارد. (توسلی،51، 1365)

براي رسيدن به مقياس انساني، رشته‌اي از فضاهايي را كه طراحي مي‌كنيم از نظر بصري از هم تفكيك مي‌نماييم. هر فضا به تنهايي نه بايد خيلي بزرگ باشد كه تماس بصري با اطراف ضعيف شود و نه خيلي كوچك كه در آن احساس ترس از مكان محصور تنگ به انسان دهد. (توسلی،51، 1365)

اصل فضاهاي متباين:

فضاهاي متباين فضاهايي هستند كه از نظر خصوصيات عرض و طول و ارتفاع از طرفي و عناصر و اجزاء‌ محصور كننده از طرف ديگر با يكديگر تفاوت دارند. (توسلی،62، 1365)

اصل پايه‌اي حاكم در طراحي شهر يا بخشهايي از آن، در واقع ايجاد رشته‌اي از فضاهاي محصور متباين است كه اين فضاها واجد مقياس انساني باشند. (توسلی،62، 1365)

ارزش فضاهاي متباين در اينست كه از يكنواختي فضاهاي ارتباط دهنده مي‌كاهند. (توسلی،62، 1365)

خصوصيت عمده‌ي فضاهاي متباين در شهرهاي قديمي ايران، پهن و باريك شدن فضا و همچنين سرباز يا سربسته بودن آن است، كه خصوصيت دوم در شهرهاي كويري از آنجا كه سايه ايجاد مي‌كند، اهميت خاصي دارد. (توسلی،62، 1365)

روش‌هاي طراحي فضاهاي متباين: (توسلی،67، 1365)

  • ايجاد فضاي متباين با تغيير در مقياس فضا
  • تغيير در درجه‌ي محصور نمودن فضا
  • تغيير در شكل بدنه‌ي محصور كننده
  • تغيير در نوع فضا
  • تغيير عناصر محصور كننده
  • تغيير در روشنايي فضا

همچنين تغيير در ر نگ بدنه محصور كننده فضا و مانند آن در ايجاد فضاي متباين مؤثر

است.

اصل قلمرو:

اگر به بررسي تجربه‌ي گذشتگان در شهرهاي قديمي ايران بپردازيم، سه فضا با خصوصيات متفاوت را از يكديگر مي‌توانيم تشخيص دهيم و از هم تفكيك كنيم:

1- فضاي خصوصي شامل حياط و عناصر دربرگيرنده‌ي آن

2- فضاي نيمه خصوصي – نيمه عمومي به صورت يك بن‌بست اختصاصي يا يك هشتي كه چند خانه راه داشته است.

3- فضاي عمومي به صورت گذر و ميدان(توسلی،68، 1365)

اصل تركيب (كمپوزيسيون):

منظور از اين واژه در اينجا تركيب فضاها و بدنه‌ي محصور كننده‌ي آنها است. (توسلی،73، 1365)

در ايران از يكسو بعلت جهت ويژه‌اي كه ساختمان‌ها بايد داشته باشند و از سوي ديگر اين خصوصيت كه ورود به ساختمان نه بلافاصله بلكه معمولاً از فضاهاي فرعي صورت مي‌گيرد، عناصر دور ميدان الزاماً همگي به آن مشرف نيستند ولي تركيب آنها ميدان را محصور مي‌كند و خصوصيت وحدت شكل با ايجاد رديفي طاقنما كه دور تا دور ميدان مي‌گردد حاصل مي‌شود و در بسياري از فضاها با تقارن پلكاني بدنه‌ي اصلي، چشم ناظر به نقطه‌ي غايت كه در نمونه‌ي ميدان امير چخماق دو منار نيز برفراز آنست و يا در ميدان شاه ولي تفت كه ساده‌تر است، هدايت مي‌شود. اين عالي‌ترين شكل تجلي كمپوزيسيون در فضاي شهر ايراني است. (توسلی،73، 1365)

در صورتي كه بناهاي مختلفي با هم تركيب شوند و فضايي را محصور كنند، لازم است مابين اين بناها آنچنان هماهنگي از نظر وحدت شكل برقرار باشد كه بدنه ي محصور كننده علي‌رغم تشكل از ساختمان‌هاي مختلف، صورتي پيوسته پيدا كند. (توسلی،73، 1365)

در صورتي كه ميان بناهاي مختلف محصور كننده‌ي فضا ناهماهنگي شكلي باشد و عناصر تركيب كننده‌ي نماي هر ساختمان حداكثر براي خود بدون ارتباط با ساختمان‌هاي مجاور طراحي شده باشند، مجموعه فاقد تركيب است. (توسلی،73، 1365)

آگاهي از فضا:

آن اصل پايه‌اي كه طراح بايد در جريان آموزش و عمل ادراك كند، آگاهي پيدا كردن نسبت به فضاهاست. براي اين مقصود بايد دانست كه دو جزء يا دو عنصر اساسي تركيب معماري يا مجموعه‌اي از شهر، حجم يا توده‌ي ساختماني و فضاست. (توسلی،77، 1365)

تناسبات بصري:

همينكه يك مكان بتواند به وسيله‌ي كيفيات ظاهري خويش مفاهيمي را به مردم منتقل كند كه آنها را با حق انتخاب‌هايشان آشنا كند، آن مكان داراي تناسبات بصري است. (بنتلی و دیگران،8، 1382)

مردم اماكن را بر مبناي معاني مترتب بر آن تعبير و تفسير خواهند نمود. وقتي كه اين معاني پشتيبان پاسخدهندگي محيط باشند، مكان داراي كيفيتي است كه ما آن را مناسبت بصري مي‌ناميم. (بنتلی و دیگران،227، 1382)

مناسبت بصري در مكان‌هايي كه به احتمال زياد محل رفت و آمد افراد مختلف با زمينه‌هاي ذهني متفاوت است، به ويژه در مكان‌هايي كه كاربران نمي‌توانند تغييراتي در ظاهر آن ايجاد كنند، اهميت خاصي مي‌يابد. (بنتلی و دیگران،227، 1382)

چه چيز مناسبت بصري را ايجاد مي‌كند؟

تعابير و تفسيرهاي مردم از يك مكان مناسبت بصري را ايجاد مي‌كند كه مي‌تواند پاسخدهندگي را در سه سطح زير تقويت كند:

  • به وسيله‌ي پشتيباني از خوانا بودن در فرم و عملكرد
  • به وسيله‌ي پشتيباني از گوناگوني
  • به وسيله‌ي پشتيباني از انعطاف‌پذيري در مقياس كوچك و بزرگ(بنتلی و دیگران،227، 1382)

شاخص‌هاي زمينه‌اي:

براي پشتيباني از خوانايي، ما نيازمند شاخص‌هايي هستيم كه بعنوان رابط بين ساختمان مورد نظر ما و زمينه‌ي آن تعبير خواهند شد. خواه اين شاخص‌ها با تقويت‌ راه‌ها، گره‌ها، نشانه‌ها، لبه‌ها و نواحي مهم (عوامل خوانايي) از خوانايي پشتيباني كند و خواه مستقلاً در جهت خوانايي به كار گرفته شوند، اينها را شاخص‌هاي زمينه‌اي مي‌ناميم. (بنتلی و دیگران،234، 1382)

شاخص‌هاي تداعي كننده‌ي مكان‌هاي ويژه كه ضرورت دستيابي به هدف خوانايي را طرح مي‌نمايند، آنها را شاخص‌هاي زمينه‌اي مي‌ناميم. (بنتلی و دیگران،240، 1382)

شاخص‌هاي كاربري:

براي پشتيباني از كيفيات گوناگوني و انعطاف‌پذيري ما به شاخص‌هايي نياز داريم كه به مثابه‌ي عناصر متناسب با تنوع كاربري‌هاي مورد دغدغه خاطر تعبير خواهند شد. اين‌ها را شاخص‌هاي كاربري مي‌ناميم. (بنتلی و دیگران،234، 1382)

شاخص‌هاي تداعي كننده‌ي كاربري‌هاي ويژه را، كه ضرورت دستيابي به اهداف گوناگوني و انعطاف‌پذيري را طرح مي‌نمايند، شاخص‌هاي كاربري مي‌ناميم. (بنتلی و دیگران،240، 1382)

علائم موجود در يك نما مي‌تواند به صورت‌هاي زير باشد:

  • عناصر (شامل جزئيات ديوار، پنجره‌ها، در و جزئيات سطح همكف)
  • روابط ميان عناصر (شامل ريتم‌هاي عمودي و افقي و ارتباطات خط آسمان) (بنتلی و دیگران،246، 1382)

عناصر و روابط در يك نما مي‌توانند تماماً متفاوت يا تماماً مشابه باشند. چهار احتمال ممكن است تصور شود كه در شكل زير نشان داده شده است. (بنتلی و دیگران،246، 1382)

غناي حسي:

تنوع تجربيات حسي را كه موجب لذت استفاده كنندگان هستند. (بنتلی و دیگران،265، 1382)

چنانچه شرايط محيطي ثابت باشد، مردم فقط از دو راه مي‌توانند تجربيات حسي متفاوتي داشته باشند:

  • متمركز كردن توجه روي منابع مختلف تجربيات حسي به تناسب فرصت‌هاي مختلف
  • جابجا شدن يا حركت از يك منبع به طرف منبع ديگر(بنتلی و دیگران،266، 1382)

حس‌ها مي‌توانند در طيف وسيعي از امكانات گزينش، از يك حالت انتخاب گري كاملاً بي‌چون و چرا تا يك حالت گزينش مطلوب نوسان داشته باشند: (بنتلی و دیگران،266، 1382)

حس جابجايي:

تجربه‌ي حس جابجايي صرفاً مي‌تواند از طريق حركت صورت پذيرد لذا الزامات حس جابجايي در قابليت‌هاي حركت در يك مكان نهفته است.

بنابراين تجربه‌ي حسي غالباً با فضاهاي بزرگ كه امكان حركت در آنها بيشتر است تناسب پيدا مي‌كند: مكان‌هاي بيروني و مسيرهاي عبور و مرور بين ساختمان‌ها. (بنتلی و دیگران،267، 1382)

حس بويايي:

از آنجا كه حس بويايي نمي‌تواند هدايت شود، گزينش تجربه‌ي پويايي فقط زماني حاصل مي‌گردد كه از يك منبع به سوي منبع ديگري جابجايي صورت پذيرد. بنابراين حس بويايي فقط در مكان‌هاي نسبتاً فراخ تجربه‌پذير مي‌گردد. (بنتلی و دیگران،267، 1382)

حس شنوايي:

عمل شنيدن به خودي خود امري غيرارادي است، طوري كه فقط زماني قادر به تمايز بين صداها خواهيم بود كه روي يك صداي خاص بيش از ساير صداها تمركز نمائيم. بنابراين غناي حس شنوايي صرفاً مي‌تواند در فضاهاي كوچك حاصل گردد. البته فقط به قيمت تحميل آن به كليه‌ي كساني كه در آنجا بسر مي‌برند. اين بدان معني است كه اين حس در فضاهاي فراخ، به دليل امكان گريز مردم از منابع صداهاي جاري از جهات مختلف در فضا، قابليت كنترل شدن پيدا مي‌كند. (بنتلی و دیگران،267، 1382)

حس بساوايي:

حس بساوايي ماهيتاً هم جنبه‌ي ارادي دارد و هم جنبه‌ي غير ارادي. ما مي‌توانيم صرف حركت دادن دست، آنچه را كه مي‌خواهيم لمس كنيم اما زماني مي‌توانيم از لمس شدن به وسيله‌ي يك نسيم يا تابش اشعه‌ي خورشيد در امان بمانيم كه خود را از آن دور نمائيم. بنابراين غناي حسي بافت‌ها و سطوح مي‌توانند در داخل كوچكترين فضاها قرار داده شوند اما بايد تنوع عواملي نظير حركت و درجه‌ي حرارت هوا را به فضاهاي بزرگتر اختصاص دهيم. (بنتلی و دیگران،267، 1382)

در ميدان پرتلند كه به وسيله‌ي «لارنس هالبرين» طراحي شده است، از آب چنان استفاده شده است كه دامنه‌ي پرباري از تجربيات حسي بساوش در اين محيط فراهم مي‌گردد غناي حسي غيربصري (بنتلی و دیگران،277، 1382)

در مركز پمپيدو كه به وسيله‌ي «پيانو و راجرز» طراحي شده است، از بالابرهايي استفاده شده كه تنوعي از احساسات جابجايي را ايجاد مي‌كنند. غناي حسي غيربصري(بنتلی و دیگران،278، 1382)

غناي حسي بصري به طور قابل توجهي به حضور تضادهاي بصري در سطوح مورد بررسي وابسته است. تأثيرگذاري ابزار دستيابي به چنين تضادهايي به دو عامل اساسي زير وابستگي پيدا مي‌كند:

  • چگونگي جهت‌گيري سطوح مورد بررسي
  • موقعيت يا جايگاه‌هاي احتمالي، كه سطوح مورد بررسي از آنجا مشاهده نخواهد شد. (بنتلی و دیگران،269، 1382)

با افزايش شمار عناصر شاخص در نما، غناي حسي نيز به طور قوي‌تري بروز مي‌نمايد. البته چنانچه شمار عناصر شاخص يك سطح معلوم از حد خاصي تجاوز نمايد ديگر نمي‌توان تنوع عناصر را ملاحظه نمود. بعنوان يك راهنماي تقريبي، وقتي شمار عناصر شاخص مورد نظر از 9 تجاوز كند از غناي بصري آن كاسته مي‌گردد. (بنتلی و دیگران،270، 1382)

در روند اتخاذ تصميم جهت تأمين غناي بصري مناسب، بايد سه عامل اساسي زير مورد توجه قرار گيرد:

1- دامنه‌ي فواصلي كه قسمت‌هاي مختلف طرحواره مي‌توانند از آنجا رؤيت شوند.

2- شمار نسبي كساني كه محتملاً از محل‌هاي ديد مختلف، ساختمان مورد نظر را رؤيت مي‌كنند.

3- طول مدتي كه در خلال آن ديدها و مناظر مورد تجربه واقع مي‌شوند. (بنتلی و دیگران،282، 1382)

با اعمال سه راهكار زير مي‌توان بر زمان رؤيت مناظر توسط افراد افزود:

  • از طريق اعمال پيچيدگي بصري عظيم و پرقدرت
  • از طريق ايجاد شگفتي‌ها و يا اعمال رمز و رازهاي بصري
  • از طريق تعبير و تفسير و يا تعميم تصورات ذهني مناسب(بنتلی و دیگران،289، 1382)

در جاييكه دامنه‌ي فاصله‌ي ديد فراخ باشد، تمهيد غناي حسي با مقياس بزرگ ضرورت پيدا مي‌كند. حال آنكه در شرايط فاصله‌ي ديد كم و نسبتاً بسته، بايد غناي حسي را با عناصر كليدي و يا علائم شاخص و تفكيك‌هاي مقياس پايين (كوچك) بدست آورد. (بنتلی و دیگران،271، 1382)

تركيب بدنه‌ها و جوانب شكل‌دهنده:

نظم مبين وضع يا كيفيتي است كه داراي نظام و ترتيب باشد. حالتي به دور از آشفتگي و بهم ريختگي. اصولي مانند نظم، هماهنگي و وحدت در پيوندي نزديك با يكديگر قرار دارند.

كلي مطلوب كه در نتيجه‌ي اتحاد و توافق اجزاء فراهم شده باشد نه تنها تركيبي برخوردار از نظم پديد مي‌آورد بلكه نشاندهنده‌ي وحدت نيز هست.(توسلی،100،بی تا)

استثنايي‌ترين نمونه در معماري ايران كه مي‌توان بيان كننده‌ي اصل وحدت باشد، مسجد شيخ لطف‌الله است. (هر عنصري در اين مسجد در جاي خودش قرار دارد. به هفت فضاي تشكيل دهنده‌ي مسجد نه مي‌توان فضايي افرود و نه از آن فضايي كم كرد.) (توسلی،101،بی تا)

مفهوم وحدت با مفهوم تركيب ملازمه دارد. تركيب بر پيوند و ترتيب اجزاء و عناصر استوار است. در بدنه‌ي ساختمان اگر پيوند و ترتيب اجزاء و عناصر از قبيل در، پنجره، ستون، نيم ستون و جان پناه بام درست باشد، تركيب قوي است وگرنه تركيب ضعيف است. (توسلی،102،بی تا)

به گفته‌ي ماتين با استفاده از نسبت و تناسب يا دادن اهميت و وزن لازم به عناصر، تركيبي فراهم مي‌شود، براي آنكه تركيبي داراي وحدت باشد لازم است كه چنين وزن و اهميتي به عنصري (در اينجا عنصر بصري) مركزي يا كانوني داده مي‌شود. اين عنصر بصري (يا مجموعه‌اي از عناصر مرتبط) بايد در كل تركيب نمايان باشد يعني اصل و عمده باشد و ناظر را تحت تأثير قرار دهد. پنج دري بدنه‌ي حياط خانه‌ي فاطمي در نائين چنين خصوصيتي دارد. در كل بدنه، اين پنج دري است كه از نظر بصري غلبه دارد. رديف طاقنماهاي مركزي و بلند ميدان‌هاي يزد چنين نقشي دارند. در اين تركيب‌هاي پلكاني و متقارن معمولاً طاقنماهاي مركزي بزرگتر و گودتر ايجاد شده‌اند. تركيبي كه فاقد چنين عنصر برجسته و نماياني باشد، وحدت را از دست مي‌دهد و ممكن است به دوگانگي يا يكنواختي انجامد. در طراحي شهري نيز ميدان مركزي يك شهر با عناصر پيراموني خود مي‌تواند نقش اين عنصر برجسته و نمايان را در كل ساخت فضايي شهر بيابد. (توسلی،103،بی تا)

تكرار برخي اجزاء در بدنه‌ها يا در شهر مي‌تواند به وحدت انجامد. براي مثال در مجموعه‌ي قديمي شهر يزد بادگيرها، در اصفهان مناره‌ها چنين نقشي دارند. (توسلی،103،بی تا)

سردر باغ ملي تهران: اين تركيب با دادن وزن و اعتبار لازم به طاقنماي مركزي نه تنها داراي تقارن، بلكه تقارن توأم با وحدت (طاق مركزي كانون توجه بصري) شده است. (توسلی،105،بی تا)

آرايش و نظم و ترتيب و نسبت و تناسب روزنه در بدنه، يكي از مهمترين عوامل موجد وحدت شكلي و استحكام بصري در نماست و اين خصوصيت نه تنها در يك نما بلكه در مجاورت با نماهاي ديگر مطرح است. (توسلی،106،بی تا)

يگانگي و دوگانگي نما: جا دادن و ترتيب روزنه‌ها در نما مي‌تواند به تقويت و يا تباه كردن تركيب بدنه منجر شود و وحدت را از ميان بردارد. در تصوير (الف) نمايي يكسان با محوري معلوم در وسط ديده مي‌شود. در تصوير (ب) وحدت اين نما با آرايش روزنه‌ها در محور تقويت شده و محور نما هم قويتر جلوه مي‌كند. در تصوير (ج ) با ايجاد دو محور قويتر و برابر و در تضاد با محور مركزي وحدت بدنه تباه شده و از ميان رفته است. (توسلی،107،بی تا)

ترتيب و ارتباط روزنه‌ها: براي دستيابي به آرامش بصري در نما، روزنه‌ها بايد به صورتي در بدنه‌ي نما ترتيب يابند كه چشم به راحتي و آساني از يك عنصر در نما به عنصر ديگر حركت كند. تركيب ساده‌ي شطرنجي كه بر خطوط افقي و عمودي استوار است، روشنترين پاسخ است كه در ضمن محدوديتي در بكار بردن انواع پنجره‌ها ايجاد مي‌كند. تصوير (الف) مبين تركيبي داراي سكون و استراحت بصري است. حال آنكه تصوير (ب) فاقد چنين خصوصيتي است. (توسلی،107،بی تا)

تقسیمات کوچکتر در روزنه ها:

ممكن است جايگاه روزنه‌ها در بدنه آرامش بصري را القاء كند اما تقسيمات داخلي روزنه‌ها به گونه‌اي باشد كه اين آرامش را بر هم زند. معمولاً تقسيمات داخلي روزنه‌ها اگر بر اساس محورهاي افقي و عمودي متقارن آرايش يابد، آرامش بصري در پي خواهد داشت. (توسلی،108،بی تا)

استحكام بصري: نسبت نامطلوب سطوح باربر به سطوح پنجره‌هاي بزرگ يا پنجره‌هاي بي‌تناسب، از نظر بصري نما را ضعيف جلوه مي‌دهد. تصوير (الف) نشان مي‌دهد كه سطوح وسيع پنجره استحكام بصري نماي آجري را ضعيف مي‌كند. در تصوير (ب) وسعت و غلبه‌ي سطح بدنه‌ي آجري باعث مي‌شود كه از نظر بصري نمايي استوار ايجاد شود. تصوير (ج) نشان مي‌دهد كه چگونه پنجره‌ي وسيع نزديك به لبه‌ي نما ضعيف جلوه مي‌كند. (توسلی،108،بی تا)

تعادل: تعادل در بدنه‌ي فضاي شهري به معناي برابري، همترازي يا همبستگي وزن‌هاي بصري در نماست. براي دستيابي به آرامش در نما، تمام نيروهاي بصري در يك نما بايد يكديگر را خنثي كنند يعني جمع نيروهايي كه در بالاي جهت قرار مي‌گيرند بايد با جمع نيروهاي جهت ديگر به حال تعادل درآيند.

در دو تصویر (الف) و (ج) نیروهای نما در حالت تعادل قرار دارند. در تصویر (ب) میان نیروها تعادل برقرار نیست.

حتي اگر نيروها در نما يكديگر را خنثي كنند و نما در حالت تعادل باشد، جايگاه روزنه نبايد به صورتي باشد كه تعادل تركيب را برهم زند. تصوير (الف) احجام ساده را نشان مي‌دهد كه در خط محور نزديك به مركز حالت تعادل دارند. در تصوير (ب) مي‌بينيم كه جايگاه روزنه‌ها در كنار، محور ديگري ايجاد مي‌كند كه قوي‌تر است و موجب مي‌شود كه تركيب از تعادل خارج شود. تصوير (ج) وضع مطلوب را نشان مي‌دهد كه با قرار گرفتن روزنه‌ها در مركز، محور تقويت شده و تركيب آن كانون به صورتي طبيعي به چشم مي‌آيد. (توسلی،109،بی تا)

ارتباط، مجاورت: ممكن است عنصري يا جزئي از بدنه به خودي خود نسبت و تناسب مطلوب داشته باشد اما با قرار گرفتن در بدنه‌اي يا در ارتباط با ساير اجزاء در آن بدنه يا در ارتباط با بدنه‌هاي مجاور ارزش شكلي خود را از دست بدهد. مهمترين عامل در ايجاد ارتباط شكلي ميان دو بناي مجاور در نماي شهري، رابطه‌ي ميان تناسب اجزاء و اشكال، روزنه‌ها ، ورودي‌ها، سطوح پرنما، پيوستگي خطوط نماها و مواردي ديگر مانند رنگ و تركيب مصالح است. (توسلی،110،بی تا)

مقياس و نسبت و تناسب: مفهوم نسبت و تناسب در ارتباط ميان ابعاد يك تركيب نهفته است، چنانچه در يك تركيب، دو بعدي مانند در، رابطه‌ي ارتفاع و عرض، تناسب در را تعيين مي‌كند. در يك اطاق رابطه‌ي فضايي مطرح است و رابطه ي ميان ارتفاع و عرض و طول تعيين كننده‌ي تناسب است. در مورد ميدان (فضاي شهري) همچنين رابطه ي ميان ارتفاع بدنه‌ي ميدان و عرض و طول ميدان مورد نظر است.

وقتي كه ناظر در برابر يك نما و يا مجموعه‌ي نماهايي در مسير خيابان يا ميدان قرار مي‌گيرد، از آنچه مي‌بينند به دريافتي مي‌رسد كه با بلنداي قامت او و ابعاد تركيباتي كه مي‌بيند، ارتباط دارد. پس قد ناظر در فهم مقياس اساس واقع مي‌شود تا آنجا كه در تاريخ معماري و طراحي شهري از مبحثي به نام «مقياس انساني» سخن رفته است. (توسلی،111،بی تا)

هماهنگي: هماهنگي در معماري و طراحي فضاي شهري عبارت است از: ترتيب، تنظيم و ارتباط متناسب و متوافق اجزا و عناصر كالبدي و فضايي. (توسلی،117،بی تا)

تقارن: تقارن در بدنه‌ها و فضاهاي شهري عبارتست از ترتيب و آرايش عناصر و اجزاي همانند در دو سوي يك خط (صفحه) محور. (توسلی،120،بی تا)

ريتم (وزن): تكرار قوي، منظم و پيوسته‌ي عناصر و اجزايي است كه كل را پديد مي‌آورند. درك مفهوم عميق ريتم بدون درك موسيقي ميسر نيست. ريتم برانگيزنده‌ي احساسات است. (توسلی،122،بی تا)

نماي خيابان يا ميدان زماني مطلوب است كه:

الف) داراي نظم باشد يعني ميان نماها از يك سو و ميان اجزاي يك نما از سوي ديگر سازگاري و توافق برحسب كميت وجود داشته باشد. اجزاي يك نما عبارتند از: در، پنجره، ورودي و نسبت سطوح پرنما به سطوحي كه بين اجزا را اشغال مي‌كنند و همچنين تركيب برخي عناصر مانند: بالكن، ستون، ستونچه، تورفتگي، پيش‌آمدگي و مانند آن.

ب) داراي وحدت و تركيب باشد. مفهوم وحدت با مفهوم كل ملازمه دارد. اينجا نماي شهري يك كل تلقي مي‌شود. كلي مطلوب كه در نتيجه اتحاد و توافق اجزا فراهم شده باشد، نه تنها موجد تركيبي است كه داراي نظم است بلكه مبين وحدت است. وحدت نما با يگانگي و تقويت محور مركزي، تقسيم و تنظيم و ارتباط روزنه‌ها، نسبت درست سطوح باربر به سطوح پنجره‌ها و متعادل كردن نيروهاي بصري در يك نما حاصل مي‌شود و وحدت مجموعه نماها به مثابه‌ي يك كل در نتيجه‌ي ارتباط و مجاورت مطلوب نماها حاصل مي‌آيد.

ج) داراي مقياس و نسبت و تناسب درست باشد. مفهوم نسبت و تناسب در ارتباط ميان ابعاد تركيب نهفته است. در يك نما همخواني ميان اجزا نسبت به يكديگر از سويي و نسبت با تمام نما به مثابه‌ي يك كل كوچك از سوي ديگر مورد نظر است. در مجموعه‌ي نماها (كل بزرگتر) سلسله‌‌اي از ارتباطات ميان اجزا در يك بدنه و بدنه‌ها با هم و همچنين بسياري از عناصر ديگر كه ناظر را احاطه كرده، تاثيرگذار است. مقياس در واقع مقايسه‌ي مجموعه‌اي از اندازه‌ها و نسبت‌ها در نماها و عناصر شهري با يكديگر است و مقياس انساني به ارتباط قامت انسان با نماي فضاي شهري مربوط مي‌شود.

د) داراي هماهنگي باشد. اگر آنچه گفته شد، وجود داشته باشد، نماي شهري از هماهنگي برخوردار است يعني آنچه ضروري است وجود ترتيب و تنظيم و ارتباط تناسب و هماهنگ اجزا و عناصر كالبدي و فضايي در نماهاي شهري است. (توسلی،147،بی تا)

ادراک و تصویر ذهنی

ادراك، آن فرآيند ذهني يا رواني است كه گزينش و سازماندهي اطلاعات حسي و نهايتاً انطباق با معاني ذهني را به گونه‌اي فعال برعهده دارد. (پاکزاد،31،1385)

ادراك به دنبال احساس‌هاي مجزا از يكديگر صورت نمي‌پذيرد بلكه ذهن فرد پيامهاي دريافتي آنها را بعنوان مجموعه‌اي معني‌دار و در ارتباط با هم در مي‌يابد. (پاکزاد،31،1385)

عوامل مؤثر بر ادراك از يك طرف به گيرنده يعني انسان و از طرف ديگر با فرستنده يعني محيط برمي‌گردند. (پاکزاد،31،1385)

فرد همواره فضا را از درون آن ادراك مي‌نمايد و نه از بالا و بيرون فضا. (پاکزاد،31،1385)

آن بخش از فضا كه توسط انسان قابل ادراك مي‌شود. منظر فضا مي‌باشد. (پاکزاد،31،1385)

تمامي اطلاعاتي كه مي‌تواند از محيط پيرامون فرد به وي برسد، در رده‌ي واقعيت جاي دارد. در اين رده اطلاعات مربوط به فرم و عملكرد هستند و قائم به پديده. (قاسمی، 47، 1383)

مجموعه‌ي اطلاعات انتقال يافته از رده‌ي واقعيت كه منجر به ادراك يك پديده مي‌گردد، عينيت آن پديده را شكل مي‌دهد. بعبارت ديگر رده‌ي عينيت مشتمل بر اطلاعاتي از رده‌ي واقعيت است كه از حالت بالقوه خارج شده و بالفعل گشته‌اند. (قاسمی، 48، 1383)

به افعالي كه در راستاي برآوردن هر يك از نيازها از انسان سر مي‌زند، فعاليت اطلاق مي‌شود. (پاکزاد،41،1385)

نحوه انجام يك فعاليت را رفتار گويند. (پاکزاد،48،1385)

اساساً اطلاعات از يك عينيت مربوط به گذشته‌ي آن است و حداكثر تا زمان حال امتداد مي‌يابد. (قاسمی، 52، 1383)

بر اساس ميزان برخورد با پديده و اطلاعات كسب شده از آن و تكميل اين اطلاعات توسط آنچه در ذهن ما موجود است، طرح واره‌اي تشكيل مي‌شود. اين طرح‌واره‌ها بر مبناي ميزان جزئياتي كه دارا هستند و يا نكته‌اي كه بر آن متمركز مي‌شوند، لايه‌هاي مختلف دارند. (قاسمی، 56، 1383)

ما طرح‌واره‌هايي از يك پديده يا رويداد در ذهن خود داريم و با رجوع به آنهاست كه آن پديده يا رويداد را به خاطر مي‌آوريم. (قاسمی، 56، 1383)

مجموعه طرح‌واره‌هاي مختلف بر روي يكديگر، تصوير ذهني از پديده را مي‌سازند. به اين ترتيب با شنيدن نام هر پديده تصوير ذهني‌اي از آن براي ما تداعي مي‌شود كه محصول تعامل طرح‌واره‌هاي مختلفي است كه از آن پديده در شرايط متفاوت در ذهن ما ايجاد شده است. (قاسمی، 57، 1383)

امكان جابه جايي لايه‌هاي طرح‌واره، شاهدي است بر پويايي تصوير ذهني. (قاسمی، 58، 1383)

با اغماض نسبت به تفاوت‌هاي جزئي، تصوير ذهني جمعي در بستر يك فرهنگ و محيط مشترك قابل دستيابي است. (قاسمی، 60، 1383)

فرد تصوير ذهني خود از يك عينيت را با عينيت موجود تطبيق داده، اين فرآيند قياسي را مبناي تشخيص هويت پديده قرار مي‌دهد. (قاسمی، 68، 1383)

پروشانسكي نخستين بار (1978 م) به طرح مسأله‌ي رابطه‌ي شهر و شخصيت پرداخت و سپس با جمعي از همكارانش (1983 م) نظريه‌ي هويت مكاني را طرح نمود. طبق نظريه‌ي آنها فضاهاي تجربه شده بخشي از هويت فردي و جنبه‌اي از وجود انساني تلقي مي‌گردد. (قاسمی، 75، 1383)

اين هماني (اين همان است)، به يك عينيت نخستين پيامد احراز هويت توسط آن است. (قاسمی، 83، 1383)

مهمترين شرط هويت‌مندي، قابل تشخيص بودن است. (قاسمی، 96، 1383)

نخستين گام در راه تشخيص هويت، امكان بازشناسي پديده بر اساس شباهت‌هاي آن با پديده‌هاي هم سنخ و تفاوت‌هايش با پديده‌هاي غير هم سنخ در ذهن است. (قاسمی، 97، 1383)

تداوم در برآورده شدن توقعات موضوعي به معني فراهم آمدن امكان بازشناسي و دستيابي به راهكاري عمده براي قرار گرفتن در مسير احراز و تثبيت هويت است. (قاسمی، 98، 1383)

تشخص يك پديده در امتداد بازشناسي‌اش قرار دارد و گام بعدي پس از بازشناختن يك پديده، منحصر به فرد دانستن آن بر اساس ويژگي‌هاي تشخص بخش به آن است. (قاسمی، 99، 1383)

برآورده شدن توقعات موضعي در هر مقطع زماني عامل تشخص يافتن پديده و تكميل كننده‌ي مسير احراز و تثبيت هويت است. (قاسمی، 100، 1383)

بازشناسي و تشخص ابزارهايي هستند كه در كنش متقابل با يكديگر امكان تشخيص هويت و زمينه‌ي هويت‌مند پديده را فراهم مي‌آورند. (قاسمی، 101، 1383)

خوانايي:

خوانايي كيفيتي است كه موجبات قابل درك شدن يك مكان را فراهم مي‌آورد. (بنتلی و دیگران،113، 1382) (شكل ص 113)

خوانايي در دو سطح اهميت پيدا مي‌كند: فرم كالبدي، الگوهاي فعاليت. (بنتلی و دیگران،113، 1382)

شباهت بين ساختمان‌هاي همگاني مهم و ساختمان‌هاي خصوصي غيرمرتبط با نيازهاي همگاني، مخل خوانايي بصري مي‌باشد. (بنتلی و دیگران،116، 1382)

تمايل به جدايي مسيرهاي حركت پياده و سواره، ميزان خوانايي مقياس پياده را هم در بخش مركزي و هم در حومه‌هاي شهري خيلي پايين آورده است. (بنتلی و دیگران،116، 1382)

هر جايي كه حوزه‌ها با مرز‌بندي‌هاي مشخصي نظير تفاوت الگوهاي كاربري و يا شخصيت بصري از همديگر قابل تمايز و تفكيك باشند، لبه محسوب مي‌شود. (بنتلی و دیگران،128، 1382)

تقويت خوانايي گره‌ها به دو عامل عمده بستگي دارد:

  • نقش كاركردي خيابان‌هاي مواصلاتي
  • ميزان يا سطح سازگاري فعاليت‌هاي جاري در ساختمان‌هاي مجاور(بنتلی و دیگران،125، 1382)

خوانايي يك راه‌ به طور قابل ملاحظه‌اي از محصوريت آن در مقاطع عمودي و افقي تأثير مي‌پذيرد. (بنتلی و دیگران،142، 1382)

طراحي محصوريت راه براي دستيابي به دو هدف زير پي گرفته مي‌شود:

1- به راه يك شخصيت پربار يا قوي داده شود، به طوري كه كاربران به آساني قادر به تشخيص و تمايز آن باشند.

2- اهميت نسبي كاركردن راه بارور شود. (بنتلی و دیگران،142، 1382)

به طور بالقوه همه‌ي تقاطع‌ها گره محسوب مي‌شوند اما نمي‌توان از اين جنبه همه را از درجه اهميتي مساوي هم برخوردار دانست. (بنتلی و دیگران،146، 1382)

تشكيل فضاي گره‌اي مقعر يكي از اثرگذارترين راه‌هاي افزايش خوانايي تقاطع‌ها محسوب مي‌گردد. ميدان شهري دايره‌اي يكي از قوي‌ترين مثال‌هاي از اين دست مي‌باشد. (بنتلی و دیگران،147، 1382)

رنگ تعلق:

ایجاد این امکان که کاربران بتوانند به محیط های موجود رنگ تعلق بدهند، اهمیت ویژه ای دارد. این تنها راهی است که اکثر مردم به محیطی برآمده از علایق، ارزش ها و نشانه های شخصی خویش دست پیدا کنند. (بنتلی و دیگران،293، 1382)

این امر بسیار مهم است که شرایطی فراهم گردد تا استفاده کنندگان بتوانند به مکان های خود رنگ تعلق بدهند. این تنها راهی است که مردم می توانند مهر خویش را بر محیط زندگی خویش بزنند. (بنتلی و دیگران،10، 1382)

کاربران به دو طریق به فضا رنگ تعلق می دهند:

  • با بهبود وضعیت تسهیلات کاربری
  • با تغییر تصویر ذهنی از مکان (بنتلی و دیگران،295، 1382)

چرا مردم به ساختمان ها رنگ تعلق می دهند؟

مردم به دو دلیل عمده تصویر ذهنی خود نسبت به یک ساختمان را رنگ تعلق می بخشند:

  • در حالت اول زمینه موجود با تصویر ذهنی کاربران سازگار است که می توان آن را رنگ تعلق توافق جویانه نامید.
  • در حالت دوم زمینه موجود با تصویر ذهنی کاربران سازگار نیست که می توان آن را رنگ تعلق شفاجویانه نامید. (بنتلی و دیگران،295، 1382)

گاهی مواقع ، طراحان با کاری که به نظر خودشان آگاهانه است، مشوق رنگ تعلق شفاجویانه می شوند. این شرایط زمانی فراهم می گردد که طراحان با ایجاد زمینه ای ناسازگار با تصویر ذهنی کاربران، آنان را به انجام عملی در جهت تغییر وضع موجود سوق می دهند. (بنتلی و دیگران،295، 1382)

رنگ تعلق از سه عامل اصلی تاثر می پذیرد:

  • نحوه تصرف
  • گونه ساختمانی
  • تکنولوژی (بنتلی و دیگران،296، 1382)

نحوه تصرف بر دو جنبه کلیدی اعمال رنگ تعلق اثر می گذارد: میزان هزینه ای که صرف این کار شده است و ثبات و پایداری آن. (بنتلی و دیگران،297، 1382)

مردم اصولا به مکان هایی رنگ تعلق می دهند که بطور منظم در مدت طولانی از آنها استفاده می کنند برای مثال خانه ها و کارگاه ها(بنتلی و دیگران،297، 1382)

کجاها رنگ تعلق اتفاق می افتد؟

در جریان رنگ تعلق بخشیدن به یک مکان، کاربران از یک طرف نسبت به استحکام سلایق و ارزش های خود اقدام می نمایند و از طرف دیگر آن را با دیگران در میان می گذارند. مورد اول غالبا در فضاهای درونی و مورد دوم در مرزهای آن، خواه به صورت واقعی یا ضمنی به وقوع می پیوندد. این مرز قلمروهای خصوصی و عمومی را از یکدیگر متمایز می کند که قدرت تمیز و تشخیص بین رنگ تعلق خصوصی و همگانی از آن نشات می گیرد. (بنتلی و دیگران،298، 1382)

 

کلیدواژه : طراحي شهري
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

توسط
تومان

تماس با ما

شماره تماس

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به واتساپ

برگشت به منوی تماس ها

اتصال به تلگرام

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها

برگشت به منوی تماس ها